اعترافات یک لاک‌پشت ایرانی در کانادا (۱۳): سوپ مادربزرگ برای جاشوا

عصر ایران شنبه 08 آذر 1404 - 10:31
بعضی‌ها می‌گویند اینکه اینجا نباید در خانه‌ی دیگران را بزنی، خوششان نمی‌آید. نباید به آدم‌ها چیزی بدهی، اگر بخورند و بدتر شوند می توانند از تو شکایت کنند. اصلا این‌ها به دست‌پخت ما ایرانی‌ها عادت ندارند و می‌‌ریزند دور.

«اعترافات یک لاک‌پشت ایرانی در کانادا» مجموعه‌ای از جستارهای شخصی درباره تجربه‌ی زندگی در مهاجرت است. این نوشته‌ها نه در پی پررنگ‌‌کردن رؤیاهای فانتزی مهاجرت هستند و نه قصد دارند این انتخاب را یک‌سره نقد یا نفی کنند؛  بلکه صرفاً کوشیده‌ام برداشت‌ها، احساسات و تفاوت‌های زندگی میان دو جغرافیا در جهان را با نگاهی صادقانه ثبت کنم. هر یادداشت پنجره‌ای است رو به تجربیات فردی نویسنده؛ لحظاتی که حضور، تقلا برای سازگاری و کشف سرزمین و فرهنگی تازه را ممکن می‌سازند.

عصر ایران؛ کوثر شیخ نجدی - جاشوا یک کانادایی پر مشغله ی در حال طلاق است که با سه بچه‌اش در طبقه زیرین ما زندگی می‌کنند.

 در کانادا برای طلاق لازم نیست زمین و زمان به هم دوخته شوند. جدا از خشونت، توهین و تحقیر، رفتار ظالمانه یا آزاردهنده، نوعی طلاق هست تحت عنوان طلاق «بدون تقصیر» (No-fault Divorce). یعنی ممکن است اتفاق بزرگی رخ نداده باشد (یا رخ داده باشد اما قابل اثبات نباشد) اما دو طرف می‌توانند صرفا به دلایل شخصی دیگر تمایلی به ادامه زندگی نداشته باشند.

 البته در این حالت نمی‌توانند فورا طلاق بگیرند؛ بلکه باید ابتدا به مدت ۱۲ ماه جدا از هم زندگی کنند.

وقتی جاشوا با بچه های قد و نیم قدش برای دیدن طبقه پایین آمدند فکر کردم چه دردسر بزرگی! دوست داشتیم ساکنان طبقه پایین چند دانشجو، کارمند یا یک خانواده کوچک باشند تا سر و صدا و بوی پخت و پز اذیت‌مان نکند. اما ظاهرا این خانه سهم جاشوا بود و شگفت زده شدیم وقتی دیدیم چطور جاشوا، سه بچه‌ی ۱۰ تا ۱۵ساله و یک سگ بدون کمترین سر و صدا در این خانه زندگی می‌کنند.

سوپ مادربزرگعکس تزئینی است

اعتراف می‌کنم این حد از سکوت و دعوا نکردن بچه‌ها با هم برایم عجیب بود و حالا ما باید راس ساعت ۸ سکوت را رعایت کنیم تا آسایش آن‌ها مختل نشود!

کودکان کانادایی عموما آرام و مودب و بی‌تنش بزرگ می‌شوند. شاید یک دلیلش این است که والدین‌شان نسل اندر نسل مجبور نبوده‌اند با وجود فحش و کتک و دعوا و جنجال و توهین و بدرفتاری و تحقیر و طرد و اعتیاد هم‌چنان زیر یک سقف زندگی کنند.

 آدم‌هایی که لازم نیست یک عمر با حسرت زندگی نزیسته یا احساس گناه دوری از فرزندان زندگی و جوانی‌شان را هدر بدهند احتمالا والدین بهتری هستند. جدا می‌شوند و بچه‌ها هم زندگی آرام و محترم‌شان را دنبال می‌کنند.

شاید چون قوانین عقلانی دانسته‌اند که حفظ جسم و جان و سلامت روان انسان‌ها به مراتب از حفظ پوسته‌ی نمادین _باوجود گوشته‌ی فاسدِ_ یک خانواده مهم‌تر است.

حالا جاشوا در طبقه زیرین دارد سرفه می‌کند. اولش چند سرفه ی خشک ساده بود. اما امروز سر کار نرفت و سرفه‌ها آن‌قدر بد و شدید شده‌اند که حق داریم نگرانش شویم. 

یک قابلمه سوپ مخصوصِ نجات‌بخشِ مادربزرگم را آماده کرده‌ام. اما این مدت آن‌قدر چیزهای عجیب شنیده‌ام که مطمئن نیستم برایش بفرستم یا نه.

بعضی‌ها می‌گویند اینکه اینجا نباید در خانه‌ی دیگران را بزنی خوششان نمی‌آید. نباید به آدم‌ها چیزی بدهی، اگر بخورند و بدتر شوند می توانند از تو شکایت کنند. اصلا این‌ها به دست‌پخت ما ایرانی‌ها عادت ندارند و می‌‌ریزند دور.

 به‌هرحال خوب یا بد، من تا به حال بیشتر از مغزم، با قلبم زندگی کرده‌ام. سوپ را می‌دهم پارسا ببرد و بگوید «فقط چون هوا سرد بود، گفتیم شاید برایت خوب باشد.» جاشوا خیلی ساده می‌پذیرد‌. می‌گوید «خیلی بهش نیاز داشتم. چون حالم خوب نیست.»

و من یاد همه ی سوپ‌هایی می‌افتم که بهانه‌های کوچک ارتباطات انسانی شدند. بهانه‌های برای مراقبت از دیگری و بی‌تفاوت نبودن. یا شاید کلک کوچکی برای چشاندن طعم سوپِ مخصوصِ مادربزرگم به کانادایی‌ها!

منبع خبر "عصر ایران" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.