وقتی رودابه داریم، چرا راپونزل؟/ضرورت بازآفرینی آثار کهن برای نوجوانان

خبرگزاری مهر شنبه 08 آذر 1404 - 13:07
نوجوان محرک جامعه است و ما باید شانه‌هایش را تکان بدهیم تا متون کهن آشنا شود. متن‌های کهن، مولود این زمانه نیستند شاید بازآفرینی، کمکی به این رابطه بکند.

خبرگزاری مهر، یادداشت مهمان- معصومه سادات صدری: آخر شب شبکه‌های تلویزیون‌ را بی‌حوصله ورق می‌زنم که می‌رسم به شبکه یک. زیر نور کم‌رمق آشپزخانه، صورت پیرمرد نمَکینی را می‌بنیم که محاسن یک‌دست سفید، صورتش را روشن‌تر از آنچه که باید نشان می‌دهد. حسین فتاحی است. نویسنده کودک و و نوجوان. قبلا یک بار دیدمشان؛ به لطف گوگل و وقت‌گذرانی‌هایم در صفحه‌ نویسنده‌ها.

زمانی سر می‌رسم که مجری دم‌نوشی می‌ریزد و نیم‌خیز می‌شود؛ می‌گذارد جلوی آقای فتاحی و تا تنور داغ است سوالش را هم می پرسد:«چرا بچه‌ها باید ادبیات کهن بخوانند؟»

هرکس آقای فتاحی را بشناسد می‌داند ید طولانی در بازنویسی و بازآفرینی ادبیات کودک و نوجوان دارد. یکی از پرکارترین‌ها است. در آخرین نمایشگاه کتابی که برای مدرسه دخترم برگزار کردم یادم هست بچه‌ها برای بردن کتاب‌هایش سرو دست می‌شکاندند. گوشی را از زیر لگوها و خانه‌سازی‌های کف هال بیرون می‌کشم، به دوستم پیام می‌دهم و می‌گویم: «بزن کانال یک، برنامه امشب، حدس بزن کی دعوته؟»

نمی‌بیند. همیشه زود می‌خوابد. قیدش را می‌زنم و گوشی را می‌گذارم روی عسلی و همزمان با آقای فتاحی، چای خودم را سر می‌کشم. دلم یک لیوان از همان دم‌نوش‌های توی دست مجری را می‌خواهد.

چشمم می‌خورد روی پیشخوان برنامه که کتاب‌های آقای فتاحی پخش و پلاست. نگاهم قفل می‌شود روی دست مجری و نگرانم دم‌نوش بی‌حالی که حالا نبات هم بهش اضافه شده از دستش بیفتد و کار کتاب‌ها را یکسره کند. با خودم می‌گویم: «کی ساعت یازده و نیم شب دم‌نوش می‌خوره آخه؟»

آقای فتاحی یک قلپ از دم‌نوشش را می‌خورد و در جواب مجری با آن لهجه ریز بامزه‌اش که نمی‌دانم برای کدام شهر است، می‌گوید: «هرانسان یک شناسنامه دارد و هر ملتی هم یک شناسنامه دارد که فرهنگ آن ملت است، یعنی ادبیات،‌ موسیقی و... بچه‌ها باید از بچگی با آنها آشنا شوند. من سعی کردم کتاب‌ها را به نثر ساده برگردانم تا بچه‌ها از خواندن آثار بزرگ در کودکی محروم نشوند.»

مجری می‌رود سراغ سوال‌ دوم: «بازنویسی یا بازآفرینی؟»

دست می‌گذارد روی محل دعوای همیشگی اهالی ادبیات کودک. مثل سوال «اول مرغ بوده یا تخم‌مرغ.» اول بهتر است بازآفرینی کنیم یا بازنویسی؟

داغ‌تر از سوال مجری، بازار ادبیات کهن است با شخصیت‌هایش که این روزها حسابی گرم است. از صفحه‌آرایی کتاب‌ها بگیر تا بازی‌های گیم برد و رومیزی مختلف که شخصیت اصلی‌شان رستم و سهراب و افراسیاب است یا باقی شخصیت‌های معروف‌ تاریخ!

وقتی رودابه داریم، چرا راپونزل؟/ضرورت بازآفرینی آثار کهن برای نوجوانان

یادم می‌افتد متنی برای یکی از همین بازی‌ها چند وقت قبل نوشتم. می‌خواستم شروعش طوفانی باشد؛ پس این طور نوشتم: «راپونزل داشتیم زمانی که راپونزل داشتن مد نبود!» شخصیت محبوبم در قصه‌ها که سی‌دی‌هایش را از مادرم پنهان می‌کردم.

وقتی می‌خواستم متن را برای بازی گیم‌برد بنویسم، فهمیدم ای دل غافل. چه نشسته‌ای که «رودابه» کم از راپونزل نداشته و از قضا زلف‌هایی بلند هم داشته که وقتی «زال» این پسر نجیب و خانواده‌دار برای خواستگاری‌اش می‌آید و به در بسته می‌خورد؛ رودابه موهایش را از بالای پنجره آویزان می‌کند تا شوی آینده‌اش خود را بالا بکشد.

وقتی فهمیدم به جای راپونزل غربی و غریبه می‌توانستم به رودابه شرقی و شبیه به خودم، علاقمند باشم غصه خوردم! گمانم یک روز کامل برایش غصه خوردم تا حقش ادا شود!

غصه‌ام را تبدیل کردم به یک کار و «کهن‌خوانی» برای دخترکم از همان جا شروع شد. از آن شبی که کنار «زاینده رود» برای این که شیطنت آخرشب بچه‌ها را کم کنیم و آن انرژی لایزال که به بیش‌فعالی نزدیک می‌شد را کنترل کنیم؛ دوستم دست کرد توی کیفش و «بی‌بی‌دی بابیدی‌بو» گویان یک کتاب درآورد؛ «داستان‌های شاهنامه».

بچه‌ها را به صف کرد و به هر کدام یک شخصیت داد. هادی شد رستم. رقیه شد مادرش. معصومه هم پدرش. برای بقیه اعوان و انصار آدم نداشتیم. ما هم قرار شد صدای اسب‌ها را دربیاوریم.

از توران شروع کردیم و به نزدیکی‌های کاخ پادشاه رسیده بودیم که هادی شمشیر به دست جهت حرکتش را عوض کرد و یورش برد به سمت پسرها که داشتند در فاصله کمی از ما با هم دعوا می کردند، با این نهیب که: «من رستمممم. با هم دعوا نکنید بچه‌های بد.» بچه‌ها توی نقششان غرق شده بودند. همانطور که من توی خیالاتم.

صدای مجری ذهنم را دوباره به صفحه تلویزیون برگرداند. دستم خورده بود به چایی و کتاب‌های روی عسلی را آباد کرده بود.‌ روی عسلی یک جوی آرام از چای برای خودش پیش‌روی می‌کرد. شبیه رود توران بود. خرابکاری که نگران بودم مجری به بارش بیاورد را خودم کلید زده بودم.

آقای فتاحی در «دمخانه امشب»، لبخندی زد و گفت: «هر وقت فیلم جومونگ را می‌بینم؛ غصه‌ام می‌شود که ما چرا برنامه این چنینی نداریم؟ سمعک عیار مگر چه کم دارد با آن تاریخ مصورش؟»

مجری موتورش روشن شد و شبیه آنها که سر خاک انگار به قصد انتقام آمده‌اند و جوری می‌خوانند که صاحب عزا هم به متوفی بپیوندد، سریع کتاب را از بین کتاب‌های پخش و پلای روی میز بیرون کشید و گفت: «بله! سمعک عیار. مطول‌ترین کتاب در داستان‌های کهن». آقای فتاحی هم سر ریزی تکان داد و گفت: «بله! تاریخ مصور است برای خودش‌».

وسط صحبت‌هایشان پیام آمد. مریم است که اول برنامه پیامش داده بودم. می‌گوید: «بلند شدم آب بخورم که پیامت رو دیدم و دارم امشب را نگاه می‌کنم.» می‌فرستد: «‌یادته یه زمانی می‌گفتی چرا باید نوجوان ادبیات کهن بخونه به چه کارش میاد؟»

خوره‌ نوجوان است. می‌تواند مستقل و به تنهایی، انجمن حمایت از نوجوان‌های ایران باشد. اعتقادش این است که حتی اگر برای کودک ادبیات کهن را شروع نکنیم، دست کم نوجوان حتما باید این آثار را بخواند. چون نوجوان محرک جامعه است و ما باید شانه‌هایش را تکان بدهیم و بگوییم: «اسماعیل! به خودت بیا بچه، اجداد تو اینها بودن! تو این بودی...» و چون متن‌های کهن، مولود این زمانه نیستند شاید بازآفرینی، کمکی به این رابطه کند.

برای مریم نوشتم :«چه قصه هایی اسماعیل.. چه قصه‌هایی...»

منبع خبر "خبرگزاری مهر" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.