در این ویدیو، شعری پیش روی شما بود که آغشته به تأمل و آمیخته با حسهایی است که در هیاهوی روزگار، کمتر مجال بیان مییابند.
این خوانش کوتاه، تلاشی است برای زنده نگه داشتن لحظهای از زیبایی؛ لحظهای که کلمات، در سکوت، رنگی تازه میگیرند و معنایی ژرفتر مییابند.باشد که آهنگ واژهها، دلنشین جانتان شود و شما را به سفری کوتاه در جهان شعر ببرد.
ابری تمام روز با من بود
چشمام هنوزم خیس بارونه
برگشتم از حالی که میفهمی!
برگشتم از دنیا به این خونه
تو پشت قاب عکس پنهونی
بارون به من میباره، تر میشم
تو چند روز عاشق شدی و من
هر روز دارم پیرتر میشم
داغی مث روزای غمگینم
حسی مث روزای شادم نیست
من با تو عمری زندگی کردم
یا بیتو بودم هیچ یادم نیست
حتی نمیفهمم چرا امروز
دلتنگ راهی کردنت بودم
سرگرم پیدا کردن شالت
دلواپس عطر تنت بودم
امروز رو عکس تو خوابم برد
پرسیدم از تو ساعتت چنده؟
برگشتم از حالی که میفهمی!
عکست هنوزم داره میخنده
امیدوارم این شعر به دلتون نشسته باشه.
اگر دوست داشتید، میتونید حستون رو دربارهٔ این شعر یا پیشنهاد شعرهای بعدی برام بنویسید.
تا شعرخوانی بعدی، بدرود