عصر ایران ؛ احسان محمدی - دو دختر جوان روی صندلیهای جلوی کافه نشسته بودند. به زحمت سنشان به 20 سال میرسید اما به ضرب و زور آرایش اغراق شدهای که خیلی از دخترها گرفتارش شدهاند شبیه سیسالهها بودند. کلاه به سر و سگ در بغل. با هم حرف میزدند و قهوه میخوردند.
تا اینجای ماجرا به خودشان ربط داشت. سگها هر دو بافتنی رنگی تنشان بود ولی قلاده نداشتند، یکی از آنها نزدیک میز من شد، پاهایم را جمع کردم.
- آقا از سگ میترسی؟
+ نه! ولی علاقه ندارم سگ شما خودش رو به من بماله.
این را خیلی آرام و محترم گفتم. با حالت «متاسفم برات اُمل!» آمد و سگ را بغل کرد و دستی به پوزه و دور دهانش کشید که خیس بود. بعد با همان دست، کوکی را از توی پیشدستی برداشت و خورد.
بعد جوری که من صدایش را بشنوم به دوستش گفت:
- سگای ما از خیلیا تمیزترن!
و سگش را بغل کرد و گذاشت روی میز و نوازشش کرد.
پیرتر از آن شدهام که بخواهم بحث بکنم، اصلاً مگر فایدهای دارد؟ تهش میشود جیغ و داد و احتمالاً فیلم گرفتن که وای از دست این حیوانآزارها که چشم دیدن حیوانات را ندارن و فکر میکنند که کره زمین فقط مال اوناست و ...
او حق دارد عاشق سگش باشد و من هم حق دارم عاشق سگش نباشم یا اصلاً از هیچ حیوان خانگی خوشم نیاید. سالها در حوزه محیط زیست درس خواندهام، درس دادهام و کار کردهام و الان پذیرفتهام که همه ما وظیفه داریم عاشق سگها و گربهها باشیم، بپذیریم که تمیزترین موجودات آفرینش هستند، همهشان واکسن زدهاند و حتی از ما هم بهداشتشان بهتر است، هیچ مریضی منتقل نمیکنند و حتی ممکن است شفا هم بدهند! کسی حق ندارد گوشه چشمی برای آنها نازک کند، حق دارند هر جایی بیایند، بروند، بنشینند و اگر کسی اعتراضی بکند لابد هیولاست و اُمُل!
چایم را میخورم، چند بار ریهام ار از هوای آلوده پر میکنم، کیفم را برمیدارم و میروم پی زندگیام.