به گزارش مشرق، سخنان اخیر محمود سریعالقلم، استادتمام دانشگاه شهید بهشتی، درباره ضرورت «طبقهمتوسطبودن» برای ورود به سیاست و اقتصاد، نمونهای قابل تأمل از نوعی رویکرد نخبهگرایی طبقاتی است که در دهههای اخیر بارها نقد شده است و در بسیاری از مطالعات توسعه، بهعنوان یک خطای نظری و تجربی شناخته میشود. سخنان او از زوایای مختلف قابل نقد است: خطاهای شناختی، غفلت روششناختی و تعارض با الگوهای تاریخی توسعه و حکمرانی.
سریعالقلم چه گفت؟
او در ویدئویی، با طرح تجربهای از اپلیکیشن دانشگاهی خود در آمریکا، توضیح میدهد که پرسش دانشگاه درباره داشتن «اتاق شخصی در کودکی» برای سنجش طبقه اجتماعی بوده و بر این اساس، افراد طبقه متوسط به بالا صلاحیت بیشتری برای ورود به سیاست و اقتصاد دارند. او سپس می گوید: ریشه بسیاری از مشکلات امروز ما در طبقه ای است که الان در کشور حاکم است. این قشر دنیا را نمیشناسد. اقتصاد را نمیشناسد. اصلاً نمی داند که چه جوری باید گرههایش را با دیگران حل کند. سریع القلم با اشاره به یک شخص و یک روزنامه که اسم آن ها را هم نمی آورد، ادامه می دهد: مثلاً می گوید که وزیرخارجه کریه صفت آمریکا. کسی که از طبقه متوسط باشد این حرف را نمی زند. یا مثلاً آن روزنامه معروف در تهران هرچه دلش می خواهد به زن رئیس جمهور فرانسه می گوید. آن ها چیزی نمی گویند، اما یک جایی ثبت میکنند و بعداً هشت ماه برجام را به تاخیر می اندازند. او در ادامه می گوید: هر کسی را نباید اجازه داد بیاید وزیر اقتصاد شود، وزیر خارجه شود، نماینده مجلس شود. طبقه متوسط هست که آینده این کشور را رقم میزند. کسانی که تصمیم میگیرند خیلی هایشان به دنبال جبران محرومیت های گذشته اند و این نمی تواند یک کشور را مدیریت کند. این نمی تواند شوکت ایران را برقرار کند.
ظاهر و باطن یک ادعای عجیب
در ظاهر، سخنان او توصیهای برای احراز صلاحیت مدیران است. اما بلافاصله پرسشهایی پدید میآید:
کدام بخش از زندگی افراد (کودکی، نوجوانی، جوانی) معیار طبقه است؟
آیا فقر یا ثروت لزوماً نشانه ناتوانی یا بیکفایتی است؟
آیا تاریخ سیاست جهانی چنین گزارهای را تأیید میکند؟
تجربه جهانی خلاف این را میگوید. دهها رهبر و سیاستمدار مؤثر جهان از طبقات متوسط یا فرودست آمدهاند: گاندی در هند، آبراهام لینکلن، دوایت آیزنهاور، ریچارد نیکسون، جیمی کارتر و تا حدی بیل کلینتون در آمریکا. یعنی نه فقر مانع مدیریت است و نه ثروت ضامن آن.
اما در باطن ماجرا، یک دال مرکزی دیده میشود: توجیهکردن شکست تعامل با غرب از طریق متهمکردن «طبقات پایین» به ناآشنایی با آداب دیپلماتیک. گویی مشکل اصلی، نه ساختار قدرت جهانی و نه فشارهای سیاسی، بلکه چند نقد تند یک روزنامه در تهران یا اظهارات یک شخص بوده است.
ثروت = شایستگی؟ یک خطای کلاسیک
ادعای سریع القلم، معلول یکی از ابتدایی ترین خطاهای انسان شناسی است؛جایگزینی ثروت با توانایی. افزایش ثروت یک فرد میتواند حاصل:
تولید ارزش افزوده، آموزش باکیفیت، یا بالعکس: رانت، موقعیت خانوادگی، ارث، سفتهبازی، یا فعالیتهای نامولد باشد.
این یعنی از «مظاهر رفاه» نمیتوان به «توانایی مدیریتی» رسید. همانگونه که فقر نیز الزاماً نشانه بیکفایتی نیست؛ چهبسا حاصل ساختارهای ناعادلانه، فرصتهای مسدود یا شرایط خانوادگی باشد.
ضعف طبقاتی یا سوءمدیریت یا استضعاف؟
در سخنان او فرض شده که طبقه ضعیف، علت مشکلات کشور است؛ نه ساختارهای توزیع فرصت، نه کیفیت حکمرانی، نه حتی تحریم به دلیل استقلال طلبی و نه نابرابری.
این موضوع به گفته برخی کارشناسان، یک «خطای ساختشناسی» است. چرا که وقتی دو ملت یا دو طبقه را با هم مقایسه میکنیم، باید ببینیم:
آیا یکی تحت تحریم است یا نه؟
آیا فرصت تحصیل، رقابت آزاد، دسترسی به منابع و امکان پیشرفت داشته است؟
آیا در معرض هجوم فرهنگی، امنیتی یا اقتصادی بوده است؟
نادیدهگرفتن این عوامل، با آینده بشر به روایت قرآن کریم نیز در تعارض است. جایی که به این مضمون بیان شده است: زمین را مردمانی که به استضعاف کشیده شده اند، به میراث می برند. این موضوع نیز نشان می دهد بخشی از اقشار در دهک های ضعیف، افرادی هستند که در نتیجه ساختارهای ناعادلانه به استضعاف کشیده شده اند و این افراد به هیچ عنوان انسان های کم توانی از نظر مدیریت نیستند. با این معیار (و با اذعان به سوءمدیریت های موجود در کشور)، تحلیل سریعالقلم با واقعیات امروز کشور ما و همچنین منطق تاریخی و اجتماعی در تضاد است.
ادعایی بدون پشتوانه علمی
نکته مهم دیگر، فقدان هرگونه تکیهگاه تجربی در این سخنان است. هیچ پژوهش جامعهشناختی معتبر ادعا نمیکند «طبقه متوسط به بالا ذاتاً مدیر بهتری تولید میکند».
هیچ نظریه توسعهای نگفته «فقرا نباید وارد ساختار قدرت شوند».
این رویکرد شبیه همان ادعا درباره تاثیر «ضخامت کورتکس مغز بر توسعه» است: نوعی زیستشناسیکردنِ توسعه، بدون کوچکترین پشتوانه تجربی.
این در حالی است که از نظر دانش توسعه، متغیرهای مؤثر عبارتاند از: شفافیت، نهادها، قانون، آموزش، مشارکت، انضباط مالی، آزادی اقتصادی و اعتماد اجتماعی. نه مدل خودرو، نه محل تولد، نه داشتن یا نداشتن اتاق شخصی.
تقلیل توسعه به آداب اشرافی
یکی از نکات عجیب سخنان او، مثالهایی است که برای «عقبماندگی» میآورد: اهانت یک روزنامهنگار ایرانی به همسر رئیسجمهور فرانسه! بله رعایت موازین اخلاقی در نگاه رشد جامعه اسلامی- ایرانی، از اصول لازم است. اما وی طوری بیان کرده که گویی قبولی در آزمون توسعه به مفهوم عام، وابسته به رعایت آداب اشرافی در برابر نخبگان سفیدپوست غربی است. اما آیا او همین میزان حساسیت را نسبت به توهین رسانههای غربی به مقدسات مسلمانان دارد؟ پاسخ تقریباً روشن است: خیر. و این، نشاندهنده درونیسازی منطق طبقاتی جهانی است: برخی تحلیلگران داخلی، خود را «طبقه فرودست جهان» میدانند که باید در مقابل «طبقه ممتاز غرب» رعیتوار رفتار کنند. این تصادفی نیست؛ این همان منطق است که در داخل کشور نیز بازتولید میشود: فقیر باید رعیت باشد؛ غنی باید ارباب.
تجربه آمریکا: نخبگان بسته، نه الزاماً شایسته
اگر هم سخنان او ناظر به تجربه آمریکا باشد، باید گفت بله: بخش مهمی از ساخت قدرت در آمریکا از طبقات مرفه میآید. اما علت آن نه به خاطر ژن ذاتی خوب (به عنوان مثال IQ بالا) بلکه به خاطر سایر ژن ها! نظیر ژن بهره مندی از امکانات خوب برای راهیابی به مدارس و دانشگاه های گران و فوق گران، ژن بهره مندی از شبکه خانوادگی ثروتمند، ژن برخورداری حمایت مالی در کمپین های سیاسی، ژن خودتکثیری های نهادی مانند هیئت مدیره ها، صندوق های سرمایه و ... است. این دقیقاً مورد انتقاد کارشناسان توسعه است؛ چرا که چنین چرخه بستهای (که یکی از مهم ترین دلایل شکل گیری اقتصادی آن، رشد بیشتر بازده سرمایه نسبت به رشد اقتصادی است) بخش بزرگی از ظرفیت انسانی جامعه را حذف میکند.
اصل حرف چیز دیگری است؟
با کنار همگذاشتن مثالهای او، روشن میشود که محور اصلی انتقادش «رفتار برخی سیاستمداران استقلالطلب ایران در برابر غرب» است؛ نه مسئله طبقه اجتماعی.
اما در همین ادعا نیز یک تناقض بزرگ وجود دارد: همان سیاستمداری که به نظر می رسد هدف اشاره اوست، از نظر بسیاری از منابع بینالمللی، یکی از توانمندترین استراتژیستهای منطقهای و باهوشترین چهرههای سیاست ایران توصیف شده است-یک نمونه نقض کامل برای نظریه او.
درمجموع باید گفت: سخنان سریعالقلم نه بر داده استوار است، نه بر تجربه، نه بر تحلیل علمی توسعه. این سخنان بیش از آنکه تبیینکننده مشکلات ایران باشد، بازتاب یک جهانبینی طبقاتی است که در آن ثروت بهجای توانایی مینشیند، ادب ظاهری جای سیاست را پر میکند و «تعامل با غرب» به معیار تشخیص صلاحیت تبدیل میشود.
در حالیکه تجربه تاریخی و اجتماعی-از هند تا آمریکا و از انقلابها تا اصلاحات-نشان میدهد پیشرفت زمانی رخ میدهد که همه طبقات جامعه فرصت مشارکت، رقابت و نقشآفرینی داشته باشند؛ نه زمانی که یک طبقه بر بقیه خطکش بکشد.












