یک روز در شهر همراه با گرنیکای پیکاسو!

عصر ایران یکشنبه 09 آذر 1404 - 14:01
روابط جامعه امروز را می توان در آیینه تابلوی گرنیکای پیکاسو توصیف کرد: انسان های دفرمه شده با خطوط در هم‌ریخته.

عصر ایران؛مهدی مالمیر- برای توصیف روابط اجتماعی ما  شاید تابلوی  گرنیکای پیکاسو مثال نابی به شمار آید. تابلویی مشهور که در آن در هم آمیزه ای از انسان های دفرمه شده، مالامال از فریادها همراه با خطوط در هم ریخته اجسام  چشم را می آزارند.

تابلو حس وحشت، آشفتگی و نا ایمنی را در ذهن بیدار می کند.  هر آینه که از در خانه بیرون می زنم، این تابلو در چشم من نرم نرمک جان می گیرد.

گویی پا نه در خیابان و کوچه که در چارچوب این تابلوی مشهور می گذارم. اگر  در خیال قلم و نقاشی را تبدیل به قلم نوشتن کنیم، می شود چند ضربت قلم نقاش را با کلمات چنین رسم کرد:

صبح وقتی برای خرید نان از خانه بیرون می زنم، به شاطر می گویم: نان ساده می خواهم. شاطر جوان و عصبی انگار که حرف توهین آمیزی شنیده باشد: می گوید: تمام نان های ما همه ساده اند! 

نگاهی به پیشخوان می اندازم همه نان ها کنجد دارند و با تعریف رایج از نان ساده جور در نمی آیند!

شاطر محترم دیگر خیال خود و مشتری ها را راحت کرده و با پاشیدن مقدار ناچیزی کنجد بر همه ی نان ها قیمت را برای خودش رُند کرده !

صبح زود است و دل و دماغ بحث با شاطر جوان و عصبی را ندارم. نان را به خانه می برم که نه ساده است و نه خیلی کنجدی! با خودم می گویم لابد برای شان صرفه ندارد و به زحمت کار سخت نانوایی نمی ارزد که نان ساده دستِ مشتری بدهند.

پس از صرف صبحانه مختصر دوباره بیرون می زنم. در راه احساس می کنم گلویم ملتهب است. به داروخانه ای می روم. متصدی داروخانه بانوی سن و سال داری است. می گویم اگر زحمتی نیست  یک خشاب از آب‌نبات های مخصوص گلو درد به من محبت کنید.

بانوی محترم با دلسوزی می پرسد: سرما خورده اید؟ پیش از آن که لبی بجنبانم و شرایط ام را توضیح دهم، با چالاکی یی که با  سن و سال او نسبتی ندارد ، از روی قفسه داروها چندین قرص ویتامین با مارک خارجی را بر روی پیشخوان ردیف می کند. 

با تعجب می گویم: ممنون از لطف شما ولی نیازی به  ویتامین ندارم و احتمال می دهم با همین آب‌نبات ها کارم راه بیفتد.

با بی میلی آشکار کارت بانکی ام را طلب می کند. کارت را به او رد می دهم. پس از پرداخت، کارت را تقریبا جلویم پَرت می کند.

انگار ناراحت شده بود که ویتامین های مارک دار را محترمانه رد کرده بودم!

از داروخانه بیرون می آیم. به خودم دلداری می دهم که لابد سر و کله زدن با بیماران و مردم گرفتار کلافه اش کرده و زیادی مته به خشخاش می گذارم!

بعد از ظهر در راه رفتن به خانه سری به میوه فروشی تازه تاسیس محل می زنم.  الحق تمیز است اما قیمت ها به نظرم کمی بالا آمد.

نکته ای که توجه ام را جلب کرد نه قیمت ها ‌که بیشتر اجناسی بود که در لا به لای قفسه ها به چشم می خورد: یک نوع شیرینی مخصوص یکی از شهرهای جنوبی، تن ماهی و دستگاه آب میوه گیری فلزی در کنج مغازه که با اهرم کار می کند و جوانکی که گویا کارش در میوه فروشی آب میوه گرفتن و فروختن به خلایق است.

یاد آب میوه فروشی محل می افتم. صاحب آن را می شناسم. مرد محترمی است. نمی دانم این بدعت میوه فروشی خللی در کسب و کار صاحب آب میوه فروشی پدید می آورد یا نه؟ 

اصلا چرا باید میوه فروشی شیرینی و آب میوه بفروشد؟ پس شیرینی فروش ها چه کنند؟ یا آب میوه فروشی ها با این اجاره بهای مغازه چگونه از عهده خرج و برج مغازه شان بر می آیند؟ چرا کسی به فکر کاسب های دیگر نیست؟

از خیرِ خرید میوه می گذرم و به طرف خانه راهم را پیش می گیرم.

دم در ورودی به همسایه مان آقای دادگستر برمی خورم. از آن قدیمی های بشاش که تازگی از  خارجه باز گشته است و دیدار فرزندش در روحیه او تاثیر روشنی گذاشته است.

 شاداب است و می پرسد چرا دمغ و پکری ؟ دوست ندارم تجربه یک روز نا دلچسب را برای اش بازگو کنم.

می گویم: کمی سرما خورده ام. تا می شنود، احوالپرسی را درز می گیرد و خداحافظی می کند. 

حق دارد، سرما خوردن در این سن و سال برایش اتفاق خوشایندی نیست.

وارد خانه می شوم. گلدان ها در ایوان انتظارم را می کشند. آب پاش را برمی دارم و طرف شیر آب می روم.

آبِ شیر فشار ندارد، پی در پی قطع می شود. با زحمت آب‌پاش لبالب می شود.

به گلدان ها آب می دهم. به نظرم رنگ و روی گلبرگهاو ساقه ها دگرگون می شوند. لحظه ای کیفور می شوم. نگاهی به برج میلاد می اندازم. از لابلای ساختمان ها فقط چند جرقه کمرنگ نور می بینم.

برج به آن عظمت در گردباد غبار و آلاینده ها فرو رفته و انگار نفس آن به شماره افتاده و گویی همین الان است که نقش بر زمین شود!

گلویم دردناک تر شده است و دل و روده ام به سبب نان کنجد تحمیلی صبح به هم می پیچد.

با این همه چندان ناراضی نیستم‌. شاید این معده آشوبناک و گلوی متورم، چند روزی در خانه رختخواب گرفتارم کند. 

با‌کی نیست. دست کم یکی دو روزی از دیدن تابلوی پیکاسوی مشحون از اضطراب‌ و ترس معاف می شوم و به سرزمین موسیقی و کتاب پناهنده می شوم!

منبع خبر "عصر ایران" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.