عصر ایران؛ لیلا احمدی*- جنگ و بحران معمولاً با تصاویر ویرانی، آوارگی و خشونت در ذهن ما تداعی میشوند؛ اما آنچه کمتر دیده میشود، تأثیر عمیق و ماندگار این رویدادها بر زندگی روزمرهٔ مردم و روابط اجتماعی است. جنگ صرفاً شهرها را تخریب نمیکند، بلکه پیوندهای انسانی، اعتماد اجتماعی و امنیت جمعی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. در دل هر بحران، جامعه ناگزیر از سازگاری، تغییر و گاه بازتعریفِ خود است.
در شرایط جنگی، مناسبات اجتماعی از حالت عادی خارج میشوند. خانوادهها از هم میپاشند یا شکل تازهای به خود میگیرند، نهادهای اجتماعی تضعیف میشوند و افراد مجبورند برای بقا به شبکههای غیررسمی و روابط نزدیکتر تکیه کنند. همزمان، ترس، ناامنی و بیاعتمادی میتواند فاصلهٔ افراد و گروهها را افزایش دهد و جامعه را به قطببندی سوق دهد. این تغییرات اغلب آرام و تدریجی رخ میدهند، اما اثراتشان سالها پس از پایان بحران باقی میماند.
از سوی دیگر، بحرانها همیشه فقط ویرانگر نیستند. در بسیاری از جوامع، تجربهٔ مشترکِ رنج و تهدید باعث شکلگیری همبستگیهای تازه، مشارکتهای داوطلبانه و احساس مسئولیت جمعی میشود. مردم در غیاب نهادهای کارآمد، دست به کار میشوند و راههای جدیدی برای حمایت از یکدیگر مییابند. همین واکنشهای اجتماعی میتوانند زمینهساز بازسازی جامعه در دورانِ پس از جنگ باشند.
جنگ و بحران بهعنوان دو پدیدۀ بنیادین در تجربۀ بشری، صرفاً در عرصهٔ نظامی و سیاسی قابل تحلیل نیستند؛ این پدیدهها ساختارهای اجتماعی، روانی، فرهنگی و نهادی جوامع را عمیقاً دگرگون میکنند. پژوهشهای متعدد نشان دادهاند که تأثیرات جنگ و بحران فراتر از مرگ و آسیب فیزیکی است و به بازتعریف نقشها، ارزشها و تعاملات اجتماعی میانجامد. از منظر جامعهشناختی، جنگ میتواند سرمایۀ اجتماعی را تحلیل ببرد، اعتماد اجتماعی را کاهش دهد و شبکههای ارتباطی را تضعیف کند؛ همینطور میتواند نظامهای حمایتی خانواده و جامعه را دچار آشفتگی کند و باعث ایجاد یا تشدید بحرانهای اجتماعی شود.
بحرانهای اجتماعی نیز با پدید آمدن هرجومرج، بیاعتمادی به نهادها و کاهش مشارکت مدنی همراهاند که میتواند زمینهساز تقابل جمعی، تضعیف انسجام اجتماعی و گسترش خشونت ساختاری شود. بحرانها نیز چون جنگها ساختار قدرت و سلسلهمراتب اجتماعی را به چالش میکشند و میتوانند به بازتعریف هویت جمعی، تغییرات نقشهای جنسیتی و حتی ظهور یا فروپاشی ارزشهای فرهنگی بیانجامند.
این مقاله در پنج بخش به بررسی تأثیرات جنگ و بحران بر حیات اجتماعی میپردازد:
۱- سرمایه اجتماعی و اعتماد
۲- خانواده و نهادهای اجتماعی
۳- هویت و همبستگی اجتماعی
۴. جنگ، بحران و دگرگونی الگوهای مشارکت اجتماعی و سیاسی
۵- فرصتها و چالشهای پساجنگ و بحران
۱-تأثیر جنگ بر سرمایه و اعتماد اجتماعی
یکی از مهمترین ابعاد اجتماعی جنگ، تأثیر بر سرمایۀ اجتماعی و اعتماد در جوامع است. سرمایۀ اجتماعی به شبکهها، هنجارها و اعتماد متقابل گفته میشود که امکان همکاری را در جامعه فراهم میکند. پژوهشها نشان دادهاند در شرایط جنگی، بهویژه در مناطقی که خشونت مستقیم تجربه میشود، اعتماد اجتماعی بهشدت کاهش مییابد. این کاهش صرفاً به روابط بین فردی منحصر نیست، بلکه در سطوح نهادی نیز مشاهده میشود؛ بهطوریکه اعتماد به حکومت، نهادهای عمومی و عدالت اجتماعی به دلیل شکست در تأمین امنیت و عدالت اجتماعی تضعیف میشود.
تحقیقات موردی در جنگ روسیه و اوکراین نشان دادهاند که تجربهٔ خشونت، باعث کاهش رفتارهای اجتماعی سازنده و اعتماد نهادی میشود، بهویژه در مناطقی که در معرض درگیریهای مستقیم قرار دارند. با این حال، گرچه خشونت عامل اصلی کاهش اعتماد است، اما در برخی موارد تجربیات مشترکِ تهدید و بقا باعث افزایش همکاریهای خُرد بین گروههای همپیمان میشود؛ به این معنا که افراد در مواجهه با خطر مشترک ممکن است جبر اجتماعی برای حمایت از یکدیگر ایجاد کنند، هرچند این همکاریها غالباً محدود به گروههای درونی میماند و به بیرون از آن تسری نمییابد.
علاوه بر این، تحلیلهای گستردهتر نشان دادهاند که جنگها منجر به کاهش سرمایۀ اجتماعی بین نسلهای آتی میشوند، به این معنا که تجربههای شدید خشونت و تضعیف اعتماد اجتماعی میتواند به صورت بیننسلی منتقل گردد، تأثیراتی که در بلندمدت بر مشارکت اجتماعی، توسعهٔ سیاسی و انسجام جمعی جامعه اثرگذار خواهد بود.
پس میتوان گفت جنگ ساختارهای مادی جامعه را تخریب میکند و شبکههای اجتماعی و اعتماد متقابل را میسوزاند؛ فرآیندی که بازسازی آن نیازمند سرمایهگذاریهای طولانی و برنامههای خُرد و کلان اجتماعی است.
۲- تأثیر جنگ بر خانواده و نهادهای اجتماعی
جنگ و بحران تأثیرات عمیقی بر خانواده بهعنوان بنیادیترین نهاد اجتماعی دارند. پژوهشها نشان میدهند بحرانهای خشونتآمیز منجر به تغییرات وسیع در ساختار خانواده، نقشهای اجتماعی و فرآیندهای ارتباطی میشوند. در شرایط جنگی، خانوادهها ممکن است با فقدان اعضای خود، مهاجرت اجباری، جدایی طولانیمدت و تروماهای روانی مواجه شوند که همهٔ این عوامل فرآیندهای هنجاری و تعاملات درونی خانواده را دگرگون میکند.
مطالعات موردی در بحرانهای اخیر نشان میدهند که نقشهای سنتی در خانواده تغییر میکند و اعضایی که وظیفهٔ حمایت اقتصادی یا مراقبت از کودکان را بر عهده داشتهاند ممکن است به دلیل جراحت، مرگ یا مهاجرت نتوانند این نقشها را ایفا کنند. چنین تغییراتی به بازتعریف کارکردهای خانوادگی منجر میشود و میتواند به افزایش تنش، فروپاشی ارتباطات عاطفی و کاهش کیفیت روابط بیانجامد.
افزون بر این، کودکان و نوجوانانی که در محیطهای جنگی رشد میکنند، احتمال بیشتری برای ابتلا به مشکلات روانی و اجتماعی در آینده دارند که این امر میتواند منجر به مشکلات تحصیلی، انزوای اجتماعی و اختلالات ارتباطی شود. این تأثیرات در چشمانداز اجتماعی کلان دارای پیامدهای بلندمدت است و نسلهای بعدی را با چالشهای پیچیدهای در توانمندیهای اجتماعی و مشارکتی مواجه میکند.
نهادهای اجتماعی نیز در شرایط جنگی در مضیقه قرار میگیرند. مدارس، مراکز بهداشتی، پایگاههای فرهنگی و سازمانهای اجتماعی ممکن است تخریب شوند یا توان عملیاتیشان را از دست دهند که این امر باعث کاهش دسترسی به خدمات پایه و افزایش نابرابریهای اجتماعی میشود. این نابرابریها میتوانند شکافهای اجتماعی را تشدید کنند و حاصل آن تضعیف انسجام اجتماعی است.
جنگ و بحران اجتماعی ساختار خانواده و نهادهای اجتماعی را متحول میکند و بازسازی این نهادها پس از پایان خشونت، نیازمند برنامههای اجتماعی و روانی گسترده است.
۳- هویت اجتماعی، همبستگی و قطببندی جمعی
جنگ و بحران نقش مهمی در بازتعریف هویت اجتماعی و فرآیندهای همبستگی و قطببندی جمعی دارند. تجربههای خشونتآمیز و تهدیدات مشترک میتوانند باعث تقویت احساسات گروهی و همبستگی درونی در اعضای جامعه یا گروه شوند، اما همین فرآیندها اغلب به افزایش بیاعتمادی و دشمنانگاری نسبت به «دیگری» منجر میشود.
تحقیقات نشان میدهند افرادی که تجربهٔ خشونت داشتهاند ممکن است تمایل بیشتری به مشارکت در فعالیتهای گروهی و حمایت از همنوعان نشان دهند؛ اما در عین حال، این تجربهها میتوانند به بیاعتمادی و خصومت نسبت به دیگر گروهها دامن بزنند و به قطببندیهای اجتماعی بیانجامند.
خیلی وقتها درگیریهای مسلحانه به کاتالیزور هویت قومی، مذهبی و ملی بدل میشوند. برآیند این وضع، تقویت مرزهای هویتی و انسداد مرزهای بین گروهی است. تقویت هویت جمعی در کوتاهمدت به افزایش همبستگی درونی منجر میشود ولی در بلندمدت ظرفیتهای تعامل بینگروهی را کاهش میدهد و تعارض را تداوم میبخشد. این پدیده در مطالعات تاریخی و معاصر بارها مشاهده شده است.
علاوه بر این، بحرانهایی چون جنگ میتوانند زمینه را برای ظهور و تقویت نخبگان هویتی و رهبریهای جمعی فراهم کنند که با بهرهگیری از احساسات جمعی، خواستار بازسازی هویت گروهی به شیوههای جدید میشوند. این امر ممکن است در برخی جوامع به جنبشهای اجتماعی و تغییرات سیاسی منجر گردد و در جوامع دیگر باعث تثبیت نابرابریها و افزایش خصومتهای اجتماعی شود.
بنابراین، جنگ و بحران همزمان میتوانند همبستگی درونی گروهی را تقویت کنند و شکافهای اجتماعی را عمیقتر سازند؛ فرآیندی که تداوم آن به سیاستگذاریهای هوشمندانۀ اجتماعی و فرهنگی نیاز دارد.
۴. جنگ، بحران و دگرگونی الگوهای مشارکت اجتماعی و سیاسی
جنگ و بحرانهای فراگیر تأثیر عمیقی بر الگوهای مشارکت اجتماعی و سیاسی جوامع برجای میگذارند و شیوۀ تعامل افراد با نهادهای رسمی و غیررسمی را بهطور بنیادین تغییر میدهند. در شرایط عادی، مشارکت اجتماعی و سیاسی در قالبهایی چون فعالیتهای مدنی، عضویت در سازمانهای اجتماعی و حضور در فرآیندهای تصمیمگیری شکل میگیرد؛ اما در دوران جنگ و بحران، این الگوها دچار وقفه، انحراف یا بازتعریف میشوند. پژوهشهای جامعهشناختی نشان میدهند که ناامنی، بیثباتی و بیاعتمادیِ نهادی از مهمترین عواملی هستند که مشارکت رسمی را کاهش میدهند و افراد را از تعامل با ساختارهای سیاسیِ موجود دور میسازند.
در عین حال، جنگ میتواند به شکلگیری الگوهای جدیدی از مشارکتِ غیررسمی منجر شود. در بسیاری از جوامعِ درگیر بحران، شبکههای خودیاری، گروههای داوطلبانهٔ محلی و اشکال همیاری غیرنهادی جایگزین ساختارهای رسمی ناکارآمد میشوند. این نوع مشارکت اجتماعی، اغلب کوتاهمدت و واکنشی است، اما نقش مهمی در حفظ حداقلی از انسجام اجتماعی و پاسخگویی به نیازهای فوری جامعه ایفا میکند. چنین شبکههایی میتوانند پایهای برای بازسازی مشارکت مدنی در دورهٔ پسابحران باشند.
از سوی دیگر، جنگ و بحران میتوانند به رادیکالیزهشدن کنشهای سیاسی منجر شوند. تجربهٔ محرومیت، خشونت و نابرابری، بهویژه در نسلهای جوان، ممکن است اعتماد به شیوههای مسالمتآمیز مشارکت را تضعیف کند و زمینهساز گرایش به اشکال تندتر کنش سیاسی شود. این وضعیت در صورتی که با ضعف نهادهای میانجی و فقدان کانالهای قانونیِ مشارکت همراه باشد، میتواند ثبات اجتماعی را در بلندمدت به مخاطره بیندازد.
در مجموع، جنگ و بحران با تغییر الگوهای مشارکت اجتماعی و سیاسی، هم فرصتهایی برای ظهور اشکال نوین همبستگی اجتماعی ایجاد میکنند و هم چالشهایی جدی برای بازسازی اعتماد و مشارکت نهادمند به وجود میآورند. این وضعیت مستلزم توجه سیاستگذاران اجتماعی در دوران پسابحران است.
۵- فرصتها و چالشهای پساجنگ و بحران
پایان جنگ یا بحران اجتماعی به معنی پایان تأثیرات آن نیست. پس از بحران، مرحلهای جدید با چالشها و فرصتهای متفاوت آغاز میشود. تجربهٔ مشترکِ بحران میتواند زمینهساز بازسازی اجتماعی و ایجاد پویاییهای جدید مشارکتی باشد. پژوهشها نشان دادهاند که در برخی جوامع، پس از پایان خشونت، مردم به مشارکت سیاسی و اجتماعی روی آوردهاند، تلاش برای بهبود شرایط اقتصادی و اجتماعی را تقویت کردهاند و سعی در بازسازی نهادهای اجتماعی داشتهاند.
این پتانسیل بازسازی میتواند به ظهور نهادهای مدنی جدید، شبکههای حمایتی جمعی و نوآوری در سیاستگذاری اجتماعی منجر شود. با این حال، این فرصتها با چالشهای بزرگی همراهاند. یکی از مهمترین چالشها، ادامهیافتنِ اثرات روانی و اجتماعی جنگ در درازمدت است. افراد ممکن است دچار اختلالات روانی، عدماعتماد و کاهش توان مشارکتی شوند که بازسازی اجتماعی را پیچیدهتر میکند.
از سوی دیگر، فرآیند بازسازی اجتماعی نیازمند مشارکت فعال نهادهای دولتی، سازمانهای بینالمللی و جامعهٔ مدنی است. فقدان سرمایهگذاریهای اجتماعی و نابرابریهای ساختاری ممکن است به تشدید اختلافات و بازگشت به خشونتهای خُرد اجتماعی منجر شود. بنابراین، سیاستگذاریهای پساجنگ باید بر تقویت سرمایۀ اجتماعی، حمایت روانی و ادغام اجتماعی تمرکز کنند.
جنگ و بحران به تضعیف ساختارهای اجتماعی میانجامند، اما با مدیریت هوشمندانۀ اجتماعی و برنامههای حمایتی میتوان از این تجربهها بهعنوان فرصتی برای بازسازی و توانمندسازی اجتماعی بهره برد.
جنگ و بحران از نظر اجتماعی پدیدههایی چندبعدی هستند که تأثیرات عمیق و گستردهای بر حیات جمعی دارند. این تأثیرات از سویی به زوال ساختارهای نهادی و انسانی میانجامند و از سوی دیگر شبکههای اعتماد، هویت اجتماعی، نقشهای جنسیتی و نهادهای اجتماعی را متحول میکنند. پژوهشها نشان دادهاند که تجربهٔ خشونت میتواند سرمایۀ اجتماعی را کاهش دهد، اعتماد اجتماعی و نهادی را تضعیف کند، ساختار خانواده را به هم بریزد و به بازتعریف نقشهای اجتماعی بیانجامد.
از سوی دیگر، بحرانها میتوانند زمینه را برای بازتعریف هویتهای جمعی، افزایش مشارکت و نوآوری اجتماعی فراهم آورند، بهویژه اگر راهبرد پساجنگ بر بازسازی اجتماعی، حمایت روانی و تقویت سرمایۀ اجتماعی معطوف باشد.
فهم نقش جنگ و بحران در حیات اجتماعی نیازمند تحلیل پیامدهای مخرب است و باید به بازسازی اجتماعی، فرصتهای نوظهور و سیاستگذاریهای مؤثر مجال حضور داد.
فهرست منابع:
۱. کولیِر، پل؛ هوفلر، آنکه؛ و همکاران. (۲۰۰۳).
پیامدهای اقتصادی و اجتماعی منازعه: تحلیل مقایسهای بینکشوری.
مجله World Development.
(Collier, P. et al., Economic and Social Impacts of Conflict: A Cross-Country Analysis).
۲. استاکهلم اسکول آو اکونومیکس. (۲۰۲۲).
آیا جنگ مردم را به هم نزدیکتر میکند یا از هم دور میسازد؟ بررسی آثار اجتماعی جنگ بر اعتماد و همبستگی اجتماعی.
مؤسسه دادههای خرد، مدرسه اقتصاد استکهلم.
(Does War Bring People Together or Drive Them Apart?).
۳. اسمیت، الیزابت؛ جانسون، مایکل. (۲۰۲۴).
جنگ و سرمایه اجتماعی: شواهدی از جنگ روسیه و اوکراین.
Journal of Comparative Economics.
(Conflict and Social Capital: Evidence from the Russian War against Ukraine).
۴. رضوی، مهدی؛ همکاران. (۲۰۱۹).
پیامدهای روانشناختی و اجتماعی جنگ بر جوامع انسانی.
فصلنامه علوم اجتماعی و انسانی مالزی.
(Overview on Psychological and Social Consequences of War).
۵. ایوانووا، ناتالیا؛ پتروف، سرگئی. (۲۰۲۵).
تأثیر رویدادهای بحرانی بر خانواده و شیوههای حمایت روانشناختی برای مقابله با پیامدها.
European Journal of Trauma & Dissociation.
(Impact of Crisis Events on the Family and Technologies of Psychological Support).
۶. برک، ادموند؛ دیویس، ریچارد. (۲۰۱۸).
جنگ و جامعه: چگونه منازعات مسلحانه ساختارهای اجتماعی را بازتعریف میکنند؟
Sociological Review.
(War and Society: How Conflicts Reshape Communities).
۷. گیدنز، آنتونی. (۱۳۹۲).
جامعهشناسی. ترجمه: منوچهر صبوری.
تهران: نشر نی.
(Giddens, Sociology).
۸. کاستلز، مانوئل. (۱۳۹۰).
قدرت هویت. ترجمه: حسن چاووشیان.
تهران: طرح نو.
(Castells, The Power of Identity).
-------------------------
*پژوهشگر اجتماعی