«کودک مدفون» یک «کمدی سیاه» با شخصیتهایی گروتسک است؛ نمایشنامه با تصویری از یک خانواده منهدمشده، تمام آرمان و ارزشهای آمریکایی و بشری را به زیر میکشد. وقایع در یک مزرعهٔ ذرت در «ایلینوی» رخ میدهد؛ جایی که دیگر نه اثری از حاصلخیزی است و نه امیدی به آینده. خانوادهٔ «داج» و «هالی» در محیطی زندگی میکنند که فراتر از فقر، دچار پوسیدگی اخلاقی و روانی شدهاند. فضای فیزیکی نمایشنامه (خانهای محقر و زمینی خشک و بایر) بازتاب مستقیم فضای درونی شخصیتهاست.
ناباروری زمین و رکود اقتصادی (رکود ۱۹۷۰) خانواده را به عمق بحرانهای بشری هل میدهد؛ در این خانواده رازی استعاری پنهان است؛ نوزاد نامشروع و محصول زنا با محارم که کشته شده و در قلب زمین مدفون است و شخصیتها را در بستری از خشونت و انکار و عدم مسئولیتپذیری غرق کرده است. زندگی روزمرهٔ خانواده بر پایههای دروغ، انکار و سکوت دربارهٔ یک راز بزرگ بنا شده است. شخصیتهای نمایش یعنی «داج» (پدر) بیمار و الکلی و دائمالخمر و محبوس در کاناپهای است که چیزی جز بازتولید رنج و توهم و انکار و خشونت نیست، که نماد گریز از واقعیت و مرگ تدریجی است. او با توهمات و خاطرات گذشتهاش دست و پنجه نرم میکند.
«هالی» (مادر)، زنی ریاکار که با زوال اخلاقی هیچ چیز جز فرزندانی دیوانه و افسارگسیخته به دنیا نیاورده است؛ فرزندانی که در بزرگسالی عقیم فکری و ابتر اخلاقی و ناقص جسمی و ذهنی هستند.
«تیلدن» و «برادلی»، (پسران) دو بازمانده ناقصالخلقه و فاقد اراده. «برادلی» خشونت فیزیکی دارد و «تیلدن» دچار نوعی عقبماندگی روانی است که تنها با پختوپز و آوردن محصول از زمین (که قرار است بایر باشد) آرام میگیرد. «وینس» و «شلی»، نوه («وینس») و دوستدخترش («شلی»)، به مثابهٔ نوری بیرونی عمل میکنند که تاریکی داخلی خانواده را آشکار میسازد. «وینس» که قرار بود از این جنون بگریزد، با رسیدن ارث (زمین و خانه) به طرز وحشتناکی به ریشههای خانواده بازمیگردد و جای «داج» را میگیرد. این بازگشت نشان میدهد که چرخهٔ جنون و فساد قطع نمیشود، بلکه بازتولید میشود.
«شپرد» با قرار دادن این جنایت در قلب یک خانواده کشاورز (هسته اسطوره آمریکایی)، نشان میدهد که «رؤیای آمریکایی» ـ یعنی زمین، خانواده و موفقیت جنوب ـ از درون پوسیده و بر شالودههایی از خشونت و پنهانکاری بنا شده است. نمایشنامه بیانیهای قدرتمند درباره بیماریهای پنهان جامعه آمریکاست (قابل تعمیم به هر دنیایی که رویایی شیرین میفروشد و جهنم میسازد)؛ اثری خشن، شاعرانه و بینهایت تأملبرانگیز که بیننده یا خواننده را تا عمق لجنزاری که زیر مزرعه طلاییرنگ پنهان است، میکشاند.
اجرای نمایش «سونات عمارت نمناک» به کارگردانی «مریم میمنی» با بازیهای اگزجره و اکسپرسیونی به دنبال آن است تا تصویری کاریکاتوری و کمیک از این تراژدی را ارائه کند. در این نمایش، تمامی بازیگران ـ با هدایت کارگردان ـ از اولین لحظه حضور در صحنه با تغییر صدا و بازیهای پرتنش و گریم تقریباً یکدست، یک مقصود را دنبال میکند؛ آن هم هویتزدایی فردی است و به این ترتیب همه شخصیتها پارههایی از یک کل نشان داده میشوند. همه در یک حد بیمار و مسئول و مقصر فاجعه رخدادهاند. البته انتخاب شیوه اجرایی، یک خواست با توجه به شرایط اجرا و امکانات است و ایدهٔ کارگردان؛ وگرنه اجرای رئالیستی از نمایشنامههای آمریکایی به شیوه پیشنهادی نمایشنامهنویس نزدیکتر است.
بازیگران مطابق خواسته کارگردان عمل کردهاند اگرچه بعضی از لحظات به کمدی ایرانی شانه میزند. نکته قابلتوجه شیوه اجرا که مطابق با کمبود امکانات به یک خلاقیت تبدیل شده است، اجرای نمایش پشت یک میز غذاخوری است، که به در ورودی و خروجی خانه هم تبدیل میشود و هم استعارهای از چاه و گودالی است که در این خانه باز شده است.
نکته آخر اما درباره اجراهای تجربهگرا در سالنهای تئاتر خصوصی است؛ جوانانی که میخواهند نمایشهای خاص را تجربه کنند اما باید هزینه هنگفتی را از جیب بدهند و معلوم نیست یکدهم این هزینه در اجرا جبران شود. امری که به یک کلاف سردرگم تبدیل شده است.
این نمایشنامه را فرینا آذرمهر ترجمه کرده است و محمدعلی کاظمی، امیرحسین دولی، فرینا آذرمهر، مهدی جوانمردی، هانیه گلسرخی، ادریس احمدی، ترانه اسفهبد در آن بازی کردهاند.
5959












