به گزارش مشرق، در روزهای اخیر، دوباره پدیدهای در ورزش ایران دیده میشود که از سال ۱۴۰۱ باب شد. موضعگیریهای رادیکال سیاسی توسط پیشکسوتان فراموششده، ورزشکاران و بعضاً چهرههایی که در سلسلهمراتب قهرمانی در ردههای دوم یا سوم قرار دارند. این روند که با تشویق و پوشش گسترده شبکههای فارسیزبان خارج از کشور همراه است، محصول یک استراتژی رسانهای است: «سیاسیسازی اجباری ورزش».درحالیکه آنها در قبال صادرنشدن ویزای اعضای تیم ملی برای حضور در قرعهکشی جام جهانی و مسابقهندادن ورزشکاران ایرانی و اسرائیلی، ژست جدایی ورزش از سیاست را میگیرند اما در زمان اعتراضات و ناآرامیها در ایران روش دیگری را جلو میبرند.
خالکوبی امضای محمدرضا پهلوی روی دست مجتبی محرمی، بازیکن پیشین پرسپولیس تیتر رسانۀ ضدایرانی اینترنشنال میشود. ناصر محمدخانی که بهخاطر زندگی پرحاشیهاش پیشتر زیر تیغ انتقادات بوده، بهخاطر استوری که نوشته: «آزادی از رگ گردن به ما نزدیکتر است» به صدر خبرهای همین شبکه میرود و تشویق میشود.
اما چرا این استراتژی خطرناک است و چرا آنچه در ویترین این شبکهها بهعنوان «صدای مردم» نمایش داده میشود، لزوماً نسبتی با واقعیت اکثر جامعه ندارد؟


رسانههای ضدایرانی با بهرهگیری از الگوریتمهای شبکههای اجتماعی، نوعی «توهم اکثریت» ایجاد کردهاند. پدیدهای که به «مارپیچ سکوت» مشهور است؛ فضایی که در آن صدای رادیکال و بلندِ یک اقلیت، چنان ضریب میگیرد که اکثریت خاموش جامعه، مردمی که دغدغههای واقعی معیشتی و زندگی روزمره دارند، تصور میکنند در اقلیت هستند. نتیجه آن میشود که معترضین به وضعیت گرانی خود را در میان براندازان جمهوری اسلامی حس میکنند.
در این روزها یک ورزشکار یا سلبریتی وقتی وارد اینستاگرام میشود، با انبوهی از اکانتها (که بسیاری از آنها سازماندهی شدهاند) مواجه میشود که از او طلب «خون» و «فریاد» را دارند. زیربار این کامنتها برخی آگاهانه یا ناآگاهانه واکنش نشان میدهند. اقدام در این فضا نامش همراهی با مردم نیست بلکه تسلیمشدن در برابر اقلیت پرسروصدایی است که حق «سکوت» و «فعالیت حرفهای» را از ورزشکار سلب کرده است.

غیراخلاقیترین بخش این سناریو، «توزیع نابرابر هزینه» است. مجریان و برنامهسازان این شبکهها در استودیوهای امن لندن و واشنگتن، با حقوقهای ارزی و تضمین شغلی نشستهاند، اما از ورزشکار داخل ایران میخواهند که تمام هستی، قرارداد و آیندهاش را قمار کند. کافی است به حرفهای مزدک میرزایی و محمد تقوی نگاه کنیم که پس از مصاحبۀ مایلیکهن با شبکۀ اینترنشنال دیگران را هم دعوت به چنین مسئلهای میکند.
این رابطه، شبیه فرماندهانی است که از جایگاه VIP، سربازان پیاده را به عملیات انتحاری میفرستند. برای آن رسانه، محرومیت یا پایان عمر ورزشی یک ورزشکار، تراژدی نیست؛ صرفاً یک «سوژه خبری» جذاب برای پر کردن کنداکتور برنامهاش است.
نکته قابل تأمل، ورود ورزشکاران کمتر شناختهشده به این بازی است. جوانی که شاید در میدان رقابت فنی نتوانسته به مدال جهانی یا شهرت ملی برسد، ناگهان درمییابد که با یک استوری تند سیاسی، میتواند یکشبه ره صدساله را طی کند. رسانهها به این افراد وعده تبدیلشدن به «قهرمان ملی» میدهند، اما در واقعیت آنها را به «سلبریتیهای یکبارمصرف سیاسی» تبدیل میکنند.
این شهرت، حبابی و ناپایدار است. ورزشکاری که از نردبان سیاست بالا میرود، بهمحض فروکشکردن هیجانات، نه دیگر جایگاهی در ورزش دارد و نه مهارتی در سیاست. او صرفاً ابزاری بوده که تاریخ مصرفش برای اپوزیسیون تمام شده.
استراتژی نهایی این جریان، ایجاد دوقطبی «با ما یا علیه مردم» است. نوعی تفتیش عقاید مدرن. این رسانهها تلاش میکنند ورزشکار را در موقعیتی قرار دهند که اگر علیه حاکمیت موضع نگیرد، برچسب «بیشرف» یا «حکومتی» بخورد.
این در حالی است که وظیفه ذاتی ورزشکار، درخشش در میدان مسابقه و به اهتزاز درآوردن پرچم ایران است که خود بزرگترین خدمت به نشاط ملی محسوب میشود. آنچه این شبکهها میخواهند، دلسوزی برای ایران نیست، بلکه سربازگیری برای جنگی است که هیزم آن باید از آینده جوانان ایرانی تأمین شود.












