به گزارش خبرنگار معارف ایرنا امروز، شنبه ۱۲ اردیبهشت که روز معلم است، مصادف با سالروز شهادت استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری است؛ دانشمندی که امام خمینی(ره) در مورد او فرمود «من فرزند بسیار عزیزی را از دست دادهام و در سوگ او نشستهام که از شخصیتهایی بود که حاصل عمرم محسوب میشد».
احمد عربلو در کتاب «داستانی که تمام نمی شود»، زندگی این استاد را با روایتی داستانی نوشته است. این کتاب به عنوان یکی از مجموعه کتابهای «قهرمانان انقلاب» توسط انتشارات سوره مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی در قطع پالتویی و در۱۱۲ صفحه به چاپ رسیده است. داستان از این قرار است که معلم یکی از مدارس تهران متوجه میشود که دانشآموزان کلاس در تدارک هدیهای برای روز معلم هستند و آنان از معلم خود میخواهند که بگوید چه هدیهای دوست دارد.
معلم نیز از دانشآموزان میخواهد تا برای هدیه روز معلم، زندگینامه استاد مطهری را بنویسند و در قالب یک کتاب منتشر شود. معلم به تعریف روایت اول می پردازد و روایتهای بعدی توسط دانشآموزان نوشته میشود. اینک به مناسبت سالروز شهادت این فیلسوف و متفکر، مروری بر گزیدههایی از این کتاب داریم:
توجه به فقرا و نیازمندان
آقای دبیر گفت: با شنیدن این خاطرات، اولین چیزی که به ذهنم میرسد، این است که مرتضی بسیاری از خصوصیات خوب خود مثل حافظه بسیار عالی و استعداد عجیب و قدرت بیان و قلب پر از مهر و محبت و بهویژه رسیدگی به افراد فقیر و مستمند را از مادر بزرگوارش به ارث برده بود. عجیب است! الان یاد خاطرهای از آقای غلامرضا کریمی افتادم. آقای کریمی، زمانی که استاد مطهری در دانشگاه تهران درس میدادند، راننده ایشان بود.
آقای کریمی میگفت «این اواخر، از دانشگاه ماهی ۱۲ هزار تومان حقوق میگرفتند. حقوق من ۵۰۰ تومان بود که با توجه به اینکه هیچ خرجی نداشتم و همه هزینههایم را آقا میپرداختند، حقوق بسیار خوبی بود. آقا همیشه اول هر ماه هزار تومان به من میدادند تا به خانه آقایی ببرم که خانه نشین شده بود و سفارش میکردند که هیچ وقت پول را مستقیم به دستشان ندهم و وقتی متوجه نیستند، زیر تشکشان بگذارم و بیایم و در مورد این قضیه خیلی به ما سفارش میکردند.
یک بار هم داشتیم آقای دکتری را که از اساتید دانشگاه بود، به منزلشان میرساندیم که نزدیکیهای تجریش دیدیم پیرمردی، پسر ۱۴، ۱۵ سالهای را پشتش گذاشته است و میرود. آقا به من گفتند بایستم و آن دو را سوار کردیم. آقا از او پرسیدند که از کجا میآید و مشکل پسرش چیست. پیرمرد گفت که اهل مشهد است و پسرش را به بیمارستان شهدا میبرد که یادم نیست آن موقع اسمش چه بود. آقا پرسیدند "پول داری؟" گفت که نه و چارهای ندارد و هرجوری شده، باید تهیه کند. او را به بیمارستان رساندیم و آقا به من فرمودند آدرس مسافرخانهاش را بگیرم. فردا صبح به من دو هزار تومان دادند و فرمودند که بروم و پول مسافرخانه را حساب کنم و بقیه را هم برای مداوای فرزندش بدهم». (۱۹ و ۲۰)
غذای سهریالی!
آقای دبیر، از حرفهای من خیلی خوشش آمد. خواستم حرفهایم را تمام کنم که دوباره هادی پرید وسط و در حالی که یک کتاب قطور در دست داشت، به آقای دبیر گفت «آقا اگر اجازه بدهید من برای تکمیل حرفهای دوستم و برای اینکه بدانیم استاد مطهری چه رنجهایی را برای تحصیل و درس خواندن کشیده، قسمتی از خاطرات برادر کوچکتر استاد یعنی آقای محمدتقی مطهری را درباره دوران تحصیل در قم برایتان بخوانم».
آقای دبیر لبخندی زد و گفت «ظاهرا کتاب خیلی خوبی پیدا کردهای! خوب است این کتاب را همیشه همراهت بیاوری تا همینطور که قسمتهای گوناگون داستان زندگی استاد مطهری را پیش میبریم، تو هم خاطرات افراد را بخوانی!» هادی در حالی که لبخندی حاکی از رضایت و غرور بر لب داشت از روی کتاب خواند:
«در سال اول و دوم در قم ایشان نتوانست حجره مناسبی بیابد. این بود که در ضلع شمال شرقی مدرسه فیضیه در دالان درازی که نزدیک دستشویی بود، اتاق گرفت. ایشان در اثر سوء تغذیه، بیماری شدیدی گرفت و آیت الله (مرحوم) صدر او را به بیمارستان نکویی قم برد و معالجه کرد. تا سال ۱۳۲۰، ایشان به دلیل شوق به درس، کمتر به فریمان میآمد. در سال ۱۳۲۱ آمد و مرا نیز با خود به قم برد. ما فقط به کمک شهریه زندگی میکردیم و چون از وجوه شرعی استفاده نمیکردیم، خیلی در مضیقه بودیم. گاهی نیز برادر بزرگمان کمکمان میکرد. من مسئول خرج بودم. یک وعده ناهار ما، سه ریال میشد. اغلب نان و ماست یا حلوا ارده و پنیر و مانند آنها غذایمان بود. گاهی دو سیر گوشت میگرفتم و بار میگذاشتم و به جلسه درس میرفتم و برمیگشتم و نخود و لوبیا میریختم و باز به جلسه درس میرفتم و برمیگشتم سیب زمینی و پیاز میریختم. گاهی هم یادم میرفت و میسوخت یا مثلاً آبگوشت بدون نخود و لوبیا میخوردیم. گاهی برنج ساده با چند مثقال روغن حیوانی میپختیم و خورش ما نانی بود که در سینی زیر برنج میگذاشتیم». (۲۶ و ۲۷)
نمره بالاتر از ۲۰
استاد در مدرسه سپهسالار هم درس میداد؛ مدرسهای که استادهای بسیار بزرگی در آن رفت و آمد داشتند. مرتضی مطهری، در آن ایام، استاد جوانی بود که با فن بیان بسیار خوب و معلوماتی فراوان، توجه همه را به خود جلب کرده بود. علاوه بر همه اینها، استاد هفتهای یک بار به قم میرفت. اول به زیارت استادش حاج آقا روح الله خمینی میرفت و بعد در جلسات درس علامه طباطبایی شرکت میکرد.
یکی از نتایج بسیار پربار این جلسات، تالیف کتابی بسیار عالی به نام اصول فلسفه و روش رئالیسم بود. این کتاب در واقع نقد و بررسی جهانبینی مادی بود. علامه طباطبایی، بعد از پایان هر جلسه، متنی را در اختیار استاد مطهری میگذاشت و او با دقت و مهارت بر آن متن، شرح و پاورقی مینوشت. این کتاب بعدها توجه افراد بسیاری را به خود جلب کرد. جلد اول این کتاب در سال ۱۳۳۲ چاپ شد و آرام آرام نام مرتضی مطهری را بر سر زبانها انداخت؛ فیلسوف جوانی که هنر و تواناییاش به چشم همگان نشسته بود. خواست خداوند بود که همین کتاب زمینهساز حضور او در دانشگاه تهران شود. مسئولان دانشکده الهیات دانشگاه تهران و مخصوصاً مرحوم بدیع الزمان فروزانفر، از استادان نامی دانشگاه، تصمیم گرفته بودند که از میان روحانیان و طلبهها، عدهای را بعد از امتحانات سخت به صورت حقالتدریس استخدام کنند و به دانشکده الهیات رونقی بدهند. در حدود ۳۴۰ نفر در این امتحانات شرکت کردند.
آقای محمدتقی مطهری برادر استاد مطهری درباره آن روزها میگوید «شورای دانشکده، تصویبنامهای صادر کرد که بر طبق آن، کسانی که دیپلم نداشتند، اگر دروس قدیم را همراه علوم جدید امتحان میدادند و قبول میشدند، به آنها گواهینامه مُدرّسی داده میشد تا در دانشکده مشغول کار شوند. من ثبت نام کردم ولی هرچه اصرار کردم، استاد حاضر به ثبت نام نشد. سرانجام روز پنجشنبه، آخر وقت، ایشان را برای ثبت نام راضی کردم. در میدان بهارستان از ایشان عکسی گرفتم و ثبت نام کردیم.
میرزا احمدخان سعیدی که رئیس هیات ممتحنه بود، بر ورقههای امتحانی طلاب نظارت میکرد. او سه - چهار بار بالای سر استاد رفت، خم شد و نگاه کرد. سعیدی، از همان زمان به استاد مطهری نظری خاص داشت. امتحان کتبی هشت روز طول کشید. سپس امتحان شفاهی شروع شد. ممتحنان، آقای راشد، استاد سبزواری و همچنین فردی به نام جواد تارا بودند. آقای راشد، آشنایی مختصری با استاد داشت. در روز امتحان شفاهی، میرزا احمدخان سعیدی دنبال استاد راه افتاد و با خود گفت "مطهری امتحان کتبی را به این خوبی داده است؛ حالا ببینیم آزمون شفاهی را چه کار میکند!"
کتاب امتحانی، کتاب منظومه ملا هادی سبزواری بود. کتاب را باز میکنند و بحثی به میان میآید. استاد، مطلب را شروع میکند. بحث را از منظومه به اشارات میبرد و از اشارات به اسفار. در این هنگام، آقای راشد رو به استاد میکند و میگوید "صبر کن. ما از ۲۰ بالاتر نداریم. این نمره بیست! حالا مطلب را ادامه بده تا ما استفاده کنیم".»
جلسه تعطیل میشود. استاد میشود شاگرد و شاگرد میشود استاد. استاد مطهری یک ساعت و نیم صحبت میکند و مطلب را به پایان میرساند. راشد میگوید «واقعاً بهره بردم» و این جمله را دو بار تکرار میکند. اینگونه بود که مرتضی مطهری در سال ۱۳۳۴ تدریس فلسفه را در دانشگاه تهران آغاز کرد. او ۲۲ سال در دانشکده الهیات مشغول تدریس به دانشجویان بود. (۵۰ تا ۵۲)
در محضر استاد از قم تا تهران
سرانجام در سال ۱۳۵۴، ساواک تصمیم گرفت با ممنوعالمنبر کردن استاد مطهری، خیال خود را به کلی راحت کند. دیگر وقت آن رسیده بود که استاد را از دانشگاه هم اخراج کنند. در گزارش ساواک آمده است «قرار گرفتن این شخص در راس گروه فلسفه دانشکده الهیات و اصولاً وجود وی در دانشگاه، با توجه به مقاصد سوء این شخص، به هیچ وجه به مصلحت نمیباشد.» اما اخراج استادی مانند استاد مطهری، کار سادهای نبود و به طور قطع بین دانشجویان و دانشگاهیان واکنش منفی ایجاد میکرد. برای همین این بار هم مزاحمی را بر سر راهش گذاشتند. ناگهان یک استاد کمونیست بدون رعایت مقررات دانشگاه از دانشکده ادبیات به دانشکده الهیات منتقل شد. او که رشتهاش فلسفه نبود، در گروه فلسفه و در کلاس مطهری قرار گرفت و از همان روز ورود، توطئه بر ضد اسلام با تبلیغ کمونیست را شروع کرد. اینها از نگاه استاد مطهری پنهان نمیماند. برای همین، بارها به او درباره کارهایش تذکر داد اما او هر بار منکر شد و گفت «من مسلمان هستم.» استاد چند بار به او اعلام کرد که حاضر است در هرجا که او مایل است، با هم و در حضور دیگران بحث کنند. استاد مطهری گفت «حتی حاضرم جریان این مناظره از رادیو و تلویزیون هم پخش شود» اما او که خودش را در مقابل وسعت اطلاعات و دانش استاد مطهری ناتوان میدید، نپذیرفت.
سرانجام در سال ۱۳۵۵، بین این استاد و یکی از دانشجویان مسلمان درگیریای پیش آمد و او در کلاس درس به روی شاگرد چاقو کشید. استاد مطهری به این برخورد که توهین به شأن دانشگاه و استادی بود، اعتراض و اعلام کرد «تا زمانی که این فرد در دانشکده است، من دیگر به اینجا نخواهم آمد.» بهرغم کنارهگیری از دانشکده الهیات، جلسات درس و بحث استاد هرگز تعطیل نشد. پس از آن، منزل استاد هر روز میزبان عدهای از شاگردان و استادان فلسفه و معارف اسلامی بود. درِ خانه او به روی هر کسی که سوالی داشت و دنبال پاسخ میگشت، باز بود. او در مکانهای علمی و فرهنگی که دعوت میشد، حضور مییافت و مهربانانه برای جوانان سخن میگفت. از سوی دیگر به دستور امام خمینی(ره)، هفتهای دو روز هم به قم میرفت و در حوزه علمیه تدریس میکرد. استقبال روحانیان جوان از او در قم بسیار زیاد بود؛ به طوری که وقتی او میخواست به تهران برگردد، بعضی از آنها تا تهران با او میآمدند تا در طول راه هم بتوانند از او استفاده کنند. وقتی خودروی استاد به تهران میرسید، آنان پیاده میشدند تا دوباره به قم برگردند! (۶۹ و ۷۰)
استاد ممنوعالمنبر
از مهمترین دغدغههای فکری استاد مطهری، روشن کردن ذهن جوانان به اسلام واقعی بود. او از هر فرصتی استفاده میکرد تا در مراکز علمی و فرهنگی سخنرانی کند. رژیم شاه، او را ممنوعالمنبر کرد؛ یعنی استاد حق نداشت در هیچ مسجدی به منبر برود و سخنرانی کند اما استاد نمیتوانست از مبارزه فرهنگیای که آغاز کرده بود، دست بردارد. او در فرصتهای پیش آمده، در جلسات و مراکز گوناگون سخنرانی میکرد. یکی از این مراکز، کانون توحید بود. او همیشه با آغوش باز از سوالات دانشجویان و جوانان استقبال میکرد. در یکی از شبها استاد مطهری به دلیل یک سخنرانی در کانون توحید، از طرف ساواک دستگیر شد. او را با چشمهای بسته به کمیته ضد خرابکاری ساواک بردند و تا صبح در سلول انفرادی نگه داشتند. صبح، مرد بازجو، استاد را خواست و او را سوالپیچ کرد:
- آقای مطهری! مگر ما شما را ممنوعالمنبر نکردهایم؟ مگر نگفتیم که دیگر نباید منبر بروید؟
- چرا، گفتهاید. مرا از دو سال پیش ممنوعالمنبر کردهاید و از آن موقع هم من به منبر نرفتهام.
- شما که اهل دروغ نیستید؟!
- خیر، من هرگز دروغ نگفتهام و نمیگویم.
- پس این جلساتی که در کانون توحید به راه انداختهاید، چیست؟ منبر رفتن یعنی چه؟ مگر این منبر نیست؟!
- اینها، کلاس درس است آقا! شما کلاسهای درس مرا با منبر و مجلس روضه و نصیحت اشتباه گرفتهاید!
- عجب! چه کلاسی! چند صد نفر شاگرد؟! مگر کلاس اینجوری هم وجود دارد؟
- بله، وجود دارد. در قم کلاسهای مراجع همیشه چند صد نفری است.
ساواک مجبور شد استاد را آزاد کند اما به او ابلاغ کردند که دیگر به کانون توحید هم نباید برود. (۸۹ و ۹۰)
مطهری از زبان قاتل
محمدعلی بصیری، قاتل استاد بود. او در جلسه گروه فرقان، به محض اینکه شنید تصمیم گرفته شده یکی از روحانیان را ترور کنند، بیدرنگ داوطلب این کار شد. رهبر گروه به او گفت «مطهری، یک عنصر طاغوتی است. چون در زمان شاه، استاد دانشگاه بود. جرم دیگر او این است که آخوند است؛ آن هم آخوندی که رئیس شورای انقلاب است و نمیگذارد اسلام انقلابی اجرا شود.» محمدعلی بصیری که جوان احمقی بود، وقتی متوجه حماقت خود شد که یکی از بزرگترین علما و متفکران اسلامی را از میان برداشته بود.
در آن شب شوم، استاد مطهری برای شرکت در جلسهای، به خانهای در خیابان فخرآباد رفته بود. بدون محافظ هم رفته بود. استاد مطهری همراه خودش محافظ نمیبرد و از تشریفات بدش میآمد. یک اتومبیل وانت، بیشتر از سه ساعت آنجا منتظر ایستاده و استاد را از منزل تا آنجا تعقیب کرده بود. استاد از جلسه بیرون آمد. احساس کرد دو نفر از افرادی که با او بیرون آمدهاند، با هم صحبت خصوصی دارند. استاد، قدمهایش را تندتر کرد که مبادا حرفهای آنها را بشنود. ناگهان محمدعلی بصیری که کنار وانت ایستاده بود، استاد را از پشت سر صدا زد «استاد؟!» استاد برگشت و با مهربانی پاسخ داد «جانم!» ناگهان گلوله شلیک شد و ...
محمدعلی بصیری، بعدها که دستگیر شد، به شدت از کردهاش پشیمان بود. او میگفت «من اصلاً استاد را نمیشناختم. وقتی که در گروه مطرح شد که بناست یک روحانی به نام مطهری را که مغز متفکر روحانیت است، ترور کنیم، من داوطلب شدم و این کار را با افتخار قبول کردم. چند روز در اطراف منزل استاد کشیک میدادم تا در فرصت مناسب این کار را انجام دهم. حتی یک بار نزدیک بود از این کار منصرف شوم و آن وقتی بود که دختر نوجوانی با چادر مشکی از منزل استاد خارج شد و معلوم بود که راهی مدرسه است. با خود گفتم که آیا درست است این دختر را یتیم کنم ولی باز افکار قبلی سراغم آمد که او باید کشته شود. وقتی به زندان افتادم و کتابهای استاد را مطالعه کردم، تازه فهمیدم که چه شخصیتی را از بین بردهام و فهمیدم که همه آن حرفهایی که به ما درباره روحانیت میگفتند، دروغ بوده است. (۹۷ و ۹۸)
















