باد دریا میوزید. بوی نمک و نم آب در هوا بود. هوای جزیره خارگ همیشه همین موقع از زمستان، همین روزها همین قدر دلنشین و به دور از رویای هر کسی است.
آن شب اما آرامش جزیره در آنی با صدای شیهه جنگندهها شکست و بعد همه چیز تغییر کرد.
اولین چیزی که صالح شنید، صدای زنگ تلفن همراهش بود، درست لحظاتی بعد از آنکه خارگ زیر رگبار موشکها آتش گرفت. نه یک زنگ معمولی. چند زنگ پشت سر هم. آنقدر پشت سر هم که نگران شد، تماسها یک خبر را مدام تکرار میکردند «تلفن قطع شد. تلفن خط ثابت قطع شد، ارتباط نداریم، اینترنت نداریم، چرا تلفن ها قطع شده اند؟»
ساعت حدود یک و نیم بامداد ۲۳ اسفند بود؛ خارگ در آن ساعتها اگر جنگ نباشد در عمیقترین سکوت خودش فرو میرود. جزیره کوچک است؛ شب که میشود انگار همه چیز آرامتر نفس میکشد. فقط صدای دور موجها از سمت دریا میآید و بوی نمک در هوا میپیچد.
اما آن شب، سکوت جزیره شکسته بود. سکوت آرام جزیره ابتدا با صدای غرش هواپیماهای جنگی و بعد از آن انفجارهای پشت سر هم.
صالح گوشی را برداشت. چند جمله کوتاه شنید. صدای آن طرف خط مضطرب بود. بعد گوشی را آرام پایین آورد. دلش فرو ریخت، خبرها یک موضوع را تایید و تکرار می کردند، ارتباط جزیره با دیگر نقاط قطع شده بود و این فقط خطوط تلفن همراه بودند که ارتباط داشتند، صالح فکرش به هر سو و به هر اتفاقی رفت، جز انفجار نابودکننده حوضچه فیبرنوری.
چند دقیقه بعد خودش را به مرکز مخابرات رساند. ساختمان نیمهتاریک بود. ۲ نفر دیگر هم با عجله آمده بودند. هیچکس دقیق نمیدانست چه شده، اما همه میدانستند که اوضاع عادی نیست.
صالح به مانیتورها نگاه کرد. خطوط همگی خاموش شده بودند. تلفنهای شهری قطع. بینشهری قطع. اینترنت قطع.
انگار کسی یکباره صدای جزیره را بریده بود و صالح نمی دانست درست و دقیق چه اتفاقی افتاده است.
این سکوت و خاموشی در جایی مثل خارگ، فقط یک اختلال ساده نیست. این یعنی جایی در قلب شبکه ارتباطی ضربه خورده است. جایی که اگر درست نشود، جزیره از دنیا جدا میشود و خاموشی می رود و آن لحظه صالح از خود پرسید: «اگر جزیره در این تاریکی ارتباطی مشکلی پیدا کنه؟ اگه نتوانیم وضعیت جزیره را مخابره کنیم؟ چه اتفاقی ممکن است برای این جزیره بیفتد؟»
هیچکس بلند چیزی نگفت، اما همه یک چیز را فهمیده بودند. باید بروند محل حوضچه فیبر نوری.
چند دقیقه بعد، صالح و ۲ نفر از همکارانش در تاریکی شب به سمت حوضچه فیبر نوری حرکت کردند. جادهها خلوت بود. چراغ ماشینها روی آسفالت میلغزید و صدای موتور در سکوت جزیره میپیچید.
هیچکس در ماشین حرف نمیزد. هر کسی در ذهن خودش احتمال بدتری را مرور میکرد.
وقتی رسیدند، ماشینها ایستادند و نور چراغها روی زمین افتاد.
و همان لحظه همه چند ثانیه بیحرکت ماندند.
حوضچه فیبر نابود شده بود. حوضچه ای که تنها نقطه ارتباطی و مخابراتی جزیره بود، با خاک یکسان شده و به جایش گودالی عمیق تشکیل شده بود.
دری که باید روی آن قرار میگرفت، دهها متر آنطرفتر افتاده بود. سنگهای بزرگ اطراف جابهجا شده بودند. زمین شکافته بود. انفجار گودالی ساخته بود که حالا آب دریا آرامآرام در آن جمع شده بود.
بوی باروت هنوز در هوا میچرخید. باد دریا میوزید. بوی نمک و نم آب در هوا بود.
صالح چند قدم جلو رفت و به پایین گودال نگاه کرد. گودالی عمیق، پر از آب گلآلود و پایینتر از همه، جایی زیر گل و لای، چیزی دیگر نبود که برای جزیره حکم شریان حیاتی را داشت: "کابلهای فیبر نوری".
همان کابلهایی که تمام تماسها، تمام اینترنت، تمام ارتباطات خارگ از آن عبور میکرد.
صالح همانجا فهمید چه اتفاقی افتاده است. «اگر این کابل برنگردد، خارگ در سکوت فرو میرود.»
سکوتی واقعی. بدون تماس. بدون اینترنت. بدون هیچ راهی برای خبر دادن به بیرون.
تماسها شروع شد. باید تیم زیرساخت برای تعمیر میآمد. اما پاسخ روشن بود: «در این شرایط کسی نمیآید. جزیره زیر رگبار بود، حتی اگر موشکی برخورد نمیکرد هم گذر پهپادها هر لحظه جان هر شخصی که خارج از منطقه امن بود را تهدید میکرد، چه کسی حاضر میشد برای برقراری کابلها از جانش بگذرد؟ ما هم که ماندیم احساس وظیفه میکردیم، احساس میکردیم، اینجا همان نقطه ای است که در این جنگ باید بجنگیم.» این حرفها را صالح با آرامش خاصی می گوید، در بطن صدایش نه خبری از اضطراب و ترس جنگ هست و نه نگرانی و نه حتی هیجان، آرام تر از آن است که بتوان حسش را حدس زد.
صالح خودش می گوید: «شرایط جنگی بود، نباید از هیچ کسی انتظار داشت، ما هم که بودیم، وظیفه مان بود، اگر ما هم عقب می نشستیم، پس چه کسی راه ارتباطی جزیره را نجات می داد؟»
منطقه هدف حمله قرار گرفته بود. خطر هنوز تمام نشده بود. هیچ تیم فنی حاضر نبود وارد چنین نقطهای شود.
صالح تعریف کرد که چند لحظه سکوت میانشان افتاد و بعد تماس ها و پیگیری های آنان برای ارسال تجهیزات برای بازسازی همین حوضچه نابود شده شروع شد، تماس هایی که در نهایت جواب داد و چند ساعت بعد تجهیزات به جزیره رسید.
بعد صالح و همکارانش به هم نگاه کردند. تصمیمی که گرفتند، ساده بود اما سنگین!
اگر کسی نمیآید، خودمان درستش میکنیم. باد دریا میوزید. بوی نمک و نم آب در هوا بود و جزیره این بار منتظر تصمیم و اقدام مردانی که تنها بودند اما خارگ را تنها نگذاشتند.
بالاخره از بیرون مقداری تجهیزات فرستاده شد؛ چند مفصل فیبر و کمی کابل. اما رسیدن همان وسایل هم ساعتها طول کشید. تا ظهر.
آفتاب جنوب تند و بیرحم روی زمین انفجارخورده میتابید نه به اندازه تابستان به همان میزان گرمای ظهر روزهایی که می رفت تا به بهار برسد.
بیل مکانیکی آوردند و حفاری شروع شد. خاک و گل کنار زده میشد و لایهبهلایه زمین شکافته میشد تا کابل پیدا شود.
بالاخره بعد از ساعتها، کابل از زیر خاک بیرون آمد.
وقتی آن را بالا آوردند، همه فهمیدند چه کار سخت و پیچیده ای پیش رویشان است.
«کابلهای دریایی ساده نیستند. قطورند. چندین لایه محافظ دارند. حتی رشتههایی فلزی مثل میلگرد دورشان پیچیده شده تا زیر فشار موجهای دریا پاره نشوند. اما انفجار آن را از هم دریده بود.» اینها را صالح تعریف میکرد و میگفت: «خارگ آن آخرین نقطه ارتباطی میان جزایر ایران بود.»
صالح و همکارانش با ابزار شروع کردند به بریدن لایههای محافظ. آرامآرام تارهای باریک فیبر نوری نمایان شد. رشتههایی آنقدر نازک که به سختی دیده میشوند، اما تمام ارتباطات جزیره روی دوش همانها قرار داشت.
برای جوش دادن فیبر، محیط باید تمیز باشد. اما اطرافشان چیزی جز لجن، آب دریا، خاک و بقایای انفجار نبود. اما صالح و همکارانش که نوبتی جای خود را تغییر می دادند و در تمام این ساعت ها صالح پای ثابت کار بود، روی تکهسنگها نشستند تا دستگاه فیوژن داخل گل و لای نرود. دستها خاکی بود، لباسها خیس، و بوی باروت هنوز در هوا مانده بود.
کار شروع شد و همان موقع صدایی در آسمان پیچید. همه سرشان را بالا گرفتند. پهپادی که از هر نیم ساعت عبور می کرد.
آنقدر پایین پرواز میکرد که با چشم دیده میشد. صدایش مثل وزوز ممتدی روی هوا مینشست. هر بار که صدا نزدیک میشد، همه کار را رها میکردند و پشت سنگها پناه میگرفتند.
چند دقیقه بعد که صدا دور میشد، دوباره برمیگشتند سر کابل.
دوباره کار.
دوباره صدای پهپاد.
دوباره پناه گرفتن.
زمان کش میآمد. انگار ثانیه ها متوقف شده بودند که صالح و تیمش وقت کافی برای کار داشته باشند، بی لحظه ای درنگ.
خستگی در بدن همه نشسته بود. دستها میلرزید، چشمها میسوخت، اما هیچکس حرفی از توقف نمیزد.
چون همه یک چیز را میدانستند. "اگر این کابل وصل نشود، خارگ خاموش میشود. "
صالح بعدها گفت: «آن بیست و چهار ساعت برای ما مثل بیست و چهار روز گذشت.»
بالاخره بعد از ساعتها کار، آخرین اتصال انجام شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد چراغهای ارتباط یکییکی روشن شد.
سیگنالها برگشتند.
جزیره دوباره صدا پیدا کرد.
اما کار هنوز تمام نشده بود. احتمال حمله دوباره وجود داشت. بنابراین مسیر کابل را کمی تغییر دادند. خاک نرم روی آن ریختند و همه چیز را طوری پوشاندند که کسی از آن بالا و از پهپاد و جنگنده دشمن نفهمد و نداند که این حوضچه را تعمیر کردهاند و جزیره را از خاموشی ارتباطی نجات داده اند.
وقتی همه چیز تمام شد، صالح برای اولین بار نشست.
باد دریا دوباره میوزید. همان بوی نمک در هوا بود.
صالح اهل همین جزیره است، همین خاک را از کودکی دیده و از نزدیک با سختی ها و محرومیتهایش دست و پنجه نرم کرده و آن را بخشی از وجودش می داند.
در آن روزها بیشتر خانوادهها جزیره را ترک کرده بودند. خانواده صالح هم رفته بودند. همین باعث شده بود با خیال راحتتری بماند.
میگفت: «وقتی خانواده کنار آدم باشد، ذهن بین کار و نگرانی میماند. اما آن روزها میدانست اگر اتفاقی بیفتد، آنها در اماناند.»
پس فقط یک فکر در سرش بود. ارتباط باید برگردد. حتی اگر ما نباشیم. امروز وقتی به آن ساعات فکر میکند، هنوز تصویر آن گودال، بوی باروت و صدای پهپادها در ذهنش زنده است.
شبی طولانی که شاید خیلیها از آن خبر ندارند.
شبی که خارگ تا آستانه خاموشی پیش رفت.
و سه نفر، در سکوت یک جزیره کوچک، کنار کابلهای پارهشده نشستند و دوباره صدای ارتباط را به دنیای جزیره کوچک اما حیاتی شان برگرداندند فقط با این فکر که باید این سکوت و خاموشی را شکست حتی به قیمت جان.
صحبت ها و خاطرات صالح دوباره خاطرم می اندازد که جزیره خارگ در شمال خلیج فارس همواره از مهمترین نقاط راهبردی ایران بوده، سالهاست یکی از اصلیترین پایانههای صادرات نفت کشور در آن مستقر است و با اینکه فقط ۳۲ کیلومتر مربع مساحت دارد، نقش بسیار بزرگی در اقتصاد و زیرساخت انرژی ایران بازی می کند.







