به گزارش مشرق، از پلههای مصلی پایین میآمدم. همان پلههایی که سالها از آنها پایین آمده بودم تا خودم را به صفوف نماز عید برسانم؛ تا زودتر جا پیدا کنم و بنشینم و چشم به در بدوزم، منتظر آمدن آقا.
اما این بار فرق داشت...
این بار آقا آمده بود و منتظر ما بود.
همین که وارد حیاط شدم، پاهایم سست شد. انگار تمام توان از تنم رفت. بغضی که ماهها در گلو مانده بود، یکباره سنگینی کرد.
چه غم سنگین و جانکاهی بود...
هر شخص گوشهای زانوی غم بغل گرفته بود. یکی زیر لب برای خودش روضه میخواند، یکی بیصدا اشک میریخت، یکی با صدای بلند از خونخواهی آقایش میگفت. همه داغدار بودند؛ داغی که نه با کلمات وصف میشد و نه با اشک آرام میگرفت.
مصلی برای خودش کربلایی شده بود.
اینها مردمی نبودند که تازه خبر فقدان عزیزشان را شنیده باشند؛ مردمی بودند که چهار ماه تمام با داغ فراق زندگی کرده بودند و حالا آمده بودند تا برای آخرین بار پیکر آقایشان را زیارت کنند.
ناگهان صدای آقا در مصلی پیچید: «خوش به حالتان که شما مرا میبینید و دوستم دارید؛ من شما را نمیبینم، اما دوستتان دارم...»
و صدای گریههایی که بلندتر شد. فریادها در هم پیچید...
خداحافظ آقا جانم... خداحافظ آرامِ جانِ این مردم






