به گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری تسنیم، ساعت از 11 شب جمعه گذشته بود که رسیدم مصلی. هوا آنقدرها گرم نبود، اما یک سنگینی خاصی توی فضا بود؛ از آن سکوتهایی که آدم حس میکند آرامش قبل از طوفان است. آدمها در تاریکی، خیلی بیصدا از کنار هم رد میشدند، انگار هرکدام دنبال یک گوشه دنج میگشتند تا پناه بگیرند. هنوز ساعتها تا شروع مراسم مانده بود، اما وقتی به صورتهای خسته مسافرهایی که تازه رسیده بودند نگاه میکردی، میفهمیدی انتظار برای آنها خیلی وقت پیش شروع شده. منی که از همان شب اول آنجا بودم، حس میکردم هر دقیقهای که میگذرد، دارد یک قاب بزرگتر از اتفاقی که قرار است بیفتد را میسازد.
شنبه که خورشید بالا آمد، مصلی یکهو شد دریای جمعیت. از هر گوشهای یک صدایی میآمد؛ یکی با لهجه آذری حرف میزد، یکی با گویش جنوبی. خانوادههایی را میدیدم که معلوم بود ساعتها توی راه بودهاند؛ لباسهایشان خاکگرفته و چهرههایشان بیخواب. مادرهایی که بچههای نیمهخوابشان را بغل کرده بودند و مردهایی با ساکهای کوچک که از شهرهای مرزی خودشان را رسانده بودند تهران. همهشان آمده بودند که فقط برای چند ثانیه هم که شده، چشمشان به آن پیکر امام شهید بیفتد که در صحن مصلی آرام گرفته بود.
حالا به ظهر یکشنبه رسیدهایم. آفتاب دارد مستقیم میکوبد روی سنگفرشهای مصلی و هوا آنقدر داغ است که نفس آدم بالا نمیآید. زمین زیر پای جمعیت مثل کوره میسوزد، اما عجیب است که هیچکس حتی یک قدم هم عقب نمیرود. منی که از جمعهشب اینجا زندگی کردهام، میبینم که چطور گرما در برابر این حال و هوای مردم کم آورده. آدمها خستهاند، پاهایشان دیگر نای ایستادن ندارد، اما انگار یک نیروی نامرئی آنها را وسط مصلی فیکس کرده است.
توی این شلوغی، سوگواری مردم خیلی واقعی و بیریاست. هر طرف را که نگاه میکنی، یکی را میبینی که برای خودش یک خلوتی درست کرده؛ دقیقاً مثل همان صحنههایی که توی صحن امام رضا میبینیم. هرکسی یک گوشه دنج پیدا کرده و دارد با خودش نجوا میکند تا سبک شود. گریهها هم از آن گریههای تهِ دلی است؛ معلوم است که این آدمها از تهِ باورشان دارند برای امام شهید زار میزنند.
اما چیزی که بیشتر از همه دلم را لرزاند، گریه مردهایی بود که همیشه عادت داریم آنها را محکم و استوار ببینیم. اینجا، زیر این آفتاب بیرحم، مردهایی را دیدم که سرشان را گذاشته بودند روی شانه دیوار و چنان گریه میکردند که انگار همین الان سایه پدر را از سرشان برداشتهاند. البته که حس و حال همه ی ما در این بیش از 4 ماه به مانند پدر از دست داده هاست؛ صورتهای مرد و زن از هرم گرما و اشکی که میریختند سرخ شده بود، ولی اصلاً برایشان مهم نبود که کسی آنها را در این حال ببیند. وسط این غم، دیگر بزرگ و کوچک یا پیر و جوان معنا نداشت؛ همه یکی شده بودند.
ساعت از یک ظهر یکشنبه گذشته و تا شب هنوز راه زیادی مانده. نماز را خواندهاند، اما این رودخانه جمعیت خیال بند آمدن ندارد. مردم مدام میآیند تا توی این ظهر داغ، عهدشان را با اقای شهید ایران، محکم کنند.
من این دو سه روز را با تمام وجودم زندگی کردم؛ بین چشمهای خیس مردم، زیر فشار گرمایی که سینه را میسوزاند و بین قدمهایی که سنگین میشدند اما نمیایستادند. مصلی دیگر برای من فقط یک مشت ستون سیمانی نیست؛ اینجا حالا برایم معنیِ وفاداری آدمهایی است که در داغترین روز سال، داغشان را روی دوش کشیدند و ماندند تا ثابت کنند عشقبه امام شهید با رفتن، تمام نمیشود.
انتهای پیام/