فرارو- تفاوت میان میراث باراک اوباما و رویکرد دونالد ترامپ در قبال ایران، امروز بیش از هر زمان دیگری آشکار شده است؛ تقابلی که بازتاب رویارویی دو مکتب متفاوت در نحوه اعمال قدرت واشنگتن است. در حالی که اوباما با تکیه بر دیپلماسی چندجانبه و ایده «بازی شطرنج» به دنبال مدیریت تدریجی بحران بود، ترامپ با رویکردی شبیه به یک «رینگ کشتی» و اعمال فشار حداکثری، مسیر تقابل را انتخاب کرد.
به گزارش فرارو به نقل از القدس العربی، محمد عیاش، تحلیلگر ارشد مسائل خاورمیانه، به بررسی این دو استراتژی و پیامدهای خروج آمریکا از توافق هستهای پرداخته است.
توافق هستهای سال ۱۳۹۴ که بهطور رسمی با عنوان «برنامه جامع اقدام مشترک» (برجام) شناخته میشود، نقطه عطفی در دیپلماسی هستهای بود؛ مصالحهای تاریخی که به رهبری باراک اوباما شکل گرفت و هدف آن اعمال محدودیتهای سختگیرانه و بلندمدت بر برنامه هستهای ایران در ازای لغو تدریجی تحریمها بود.
بنابراین، دولت اوباما در پیشبرد این توافق، راهبردی مبتنی بر «بازی شطرنج» را در پیش گرفت؛ رویکردی که بر دیپلماسی آرام، مذاکرات مرحلهبهمرحله و دستیابی به توافقی بلندمدت استوار بود. منطق این راهبرد بر آن بود که با صبر و مدیریت تدریجی بحران، مسیر دستیابی به سلاح مسدود شده و «زمان گریز هستهای» (Breakout Time) به دستکم یک سال افزایش یابد. از سوی دیگر، دولت اوباما تلاش کرد پرونده هستهای ایران را از سایر اختلافات ژئوپلیتیکی جدا نگه دارد تا از شکلگیری رقابت تسلیحاتی در خاورمیانه جلوگیری کند.
بر اساس مفاد این توافق، ایران پذیرفت شمار سانتریفیوژهای فعال خود را حدود دوسوم کاهش دهد، ۹۸ درصد از ذخایر اورانیوم غنیشده را کنار بگذارد و راکتور آب سنگین اراک را بازطراحی کند. در مقابل، بخش مهمی از تحریمهای بینالمللی علیه تهران لغو شد.
با این حال، ایران نیز مذاکرات را با رویکردی کاملاً محاسبهشده پیش برد. تهران برنامه هستهای خود را بهعنوان یک اهرم چانهزنی به کار گرفت تا با ارائه امتیازهای تاکتیکی، زمینه آزادسازی میلیاردها دلار از داراییهای بلوکهشده خود را فراهم کند. در نتیجه، جمهوری اسلامی همواره بر حفظ فناوری هستهای بهعنوان حقی حاکمیتی و صیانت از ساختاری که تداوم نفوذ منطقهای آن را تضمین کند، تأکید داشت.
خروج دونالد ترامپ از توافق هستهای در اردیبهشت ۱۳۹۷، نقطه عطفی تعیینکننده در این پرونده بود؛ تصمیمی که عملاً برجام را تضعیف کرد و روندی را آغاز کرد که در نهایت به کاهش تدریجی تعهدات هستهای ایران انجامید. با بازگرداندن سیاست «فشار حداکثری»، واشنگتن تحریمهای سختگیرانه اقتصادی را دوباره اعمال کرد. در پاسخ، ایران نیز گامهایی در جهت افزایش سطح غنیسازی برداشت؛ روندی که به تشدید بیاعتمادی و افزایش تنشهای منطقهای منجر شد.
ارزیابی تصمیم خروج از برجام را میتوان در سه محور انگیزهها، پیامدهای سیاسی-اقتصادی و تأثیرات امنیتی بررسی کرد. دولت ترامپ معتقد بود توافق سال ۱۳۹۴ کاستیهای اساسی دارد؛ زیرا نه محدودیتهای دائمی ایجاد میکرد و نه برنامه موشکهای بالستیک و نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی را در بر میگرفت. در نتیجه، ترامپ بارها برجام را توافقی «فاجعهبار» توصیف کرد.
با این وجود، بسیاری از تحلیلهای دیپلماتیک حاکی از آن بود که این تصمیم ناشی از انگیزههای سیاسی بوده است. از نگاه تحلیلگران، ترامپ صرفاً در پی حذف مهمترین دستاورد سیاست خارجی سلف خود بود و در واقع «از سر مخالفت با اوباما» از توافق هستهای خارج شد.
پس از خروج از برجام، دولت ترامپ بار دیگر تحریمهای گستردهای را علیه بخشهای کلیدی اقتصاد ایران (از جمله نفت و بانکداری) اعمال کرد و تهدید به اجرای تحریمهای ثانویه را در دستور کار قرار داد. این رویکرد، صادرات نفت ایران را بهشدت کاهش داد و اقتصاد کشور را وارد دورهای از رکود و تورم سنگین ساخت؛ هرچند تهران برای حفظ جریان درآمدی خود، به روشهای مختلفِ دور زدن تحریمها متوسل شد.
از سوی دیگر، این تصمیم با مخالفت متحدان اروپایی (فرانسه، بریتانیا و آلمان) روبهرو شد که تلاش کردند برجام را زنده نگه دارند. روسیه و چین نیز این اقدام را محکوم کردند. با این حال، ایالات متحده با تکیه بر جایگاه محوری دلار در مبادلات جهانی، توانست دامنه اثرگذاری تحریمها را گسترش داده و ایران را در عرصه مالی بینالمللی تحت فشار قرار دهد.
در مقابل، خروج آمریکا با استقبال گسترده اسرائیل و عربستان سعودی روبهرو شد؛ زیرا هر دو کشور معتقد بودند برای محدود کردن منابع مالی گروههای همپیمان تهران، باید فشار حداکثری اعمال شود. با این وجود، این تصمیم پیامدهایی برخلاف اهداف واشنگتن داشت و باعث شد ایران دامنه دسترسی بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی را محدودتر کند.
در نتیجه، دو کشور وارد چرخهای از تنشهای فزاینده شدند؛ روندی که امنیت کشتیرانی در خلیج فارس را با تهدیدهای جدی مواجه ساخت و زمینهساز تقابلهای مستقیم میان تهران و واشنگتن شد. در کوتاهمدت، راهبرد «فشار حداکثری» توانست بیسابقهترین فشارهای اقتصادی را تحمیل کند، اما در تحقق اهداف اصلی خود یعنی وادار کردن جمهوری اسلامی به تسلیم یا ایجاد تغییر بنیادین در نظام سیاسی ایران موفق نبود.
در یک جمعبندی کلی، رویکرد باراک اوباما بر مدیریت بحران از مسیر دیپلماسی استوار بود؛ راهبردی که توانست برای چند سال مانع از نزدیک شدن تهران به جایگاه یک «دولت آستانه هستهای» شود. در مقابل، سیاست دونالد ترامپ بر اعمال بازدارندگی نظامی و حفظ اهرم تهدید استوار بوده است.
بنابراین، اگر راهبرد اوباما را بتوان به یک بازی شطرنج تشبیه کرد که در آن صبر و امتیازدهی متقابل ابزار پیشبرد اهداف بود، شیوه ترامپ یادآور یک رینگ کشتی است؛ رویکردی که بر وارد کردن فشار مستمر، فرسوده کردن حریف و ضربه نهایی در لحظه ضعف استوار است.