شاید همین نوع نگاه و شخصیت عمیق ناصرخسرو بود که وی را بر آن میداشت تا از همان ابتدای زندگی در پی سرچشمه حقیقت و معنا باشد و با پیروان ادیان مختلف اعم از زرتشتی، مسیحی، یهودی و مانوی به بحث و گفتوگو بنشیند.
اما گویا وجود تشنه ناصرخسرو، پاسخ پرسشهای فلسفی خود را نیافت و افسرده و پژمرده از نیل به حقیقت، به کامیابیهای دوران جوانی روی آورد ولی با این وجود و از آنجا که جوینده، یابنده است، وی شبی در ۴۰سالگی خوابی دید که زندگیاش را دگرگون ساخت.
ناصرخسرو با بیداری از خواب، بیدار شد و زنگار غفلت را از خود زدود و پا در مسیر حج گذاشت. چنانکه حتی به مدت ۷ سال سرزمینهای مختلف را سیاحت کرد و اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود.
این بیداری از خواب غفلت مضمون شعری وی را نیز ارتقا داد و بیش از پیش در خدمت مفاهیم والای انسانی و معنوی قرار داد. چنانکه وی را در شمار شاعرانی قرار داد که حرمت سخن را میشناسند:
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی، در لفظ دری را
یکی از مفاهیم بهکار گرفته شده توسط ناصرخسرو، ادبیات عاشورایی است که در جایجای اشعار وی جریان دارد چنانکه وی در یکی از زیباترین و تلخترین ابیاتش، اندوه همیشگی خود را از شهادت امام حسین(ع) اینگونه بیان میکند و به غمی اشاره میکند که گویی حتی گذر زمان و شیرینی شراب هم نمیتواند از آن بکاهد:
من که ز خون حسین پرغم و دردم
شاد چگونه کنند خون رزانم؟
علاوه بر این، ناصرخسرو در جایی دیگر بر قاتلان سیدالشهدا(ع) لعن میکند و مینویسد:
لعنت کنم بر آن بت، کاو کرد و شیعت او
حلق حسین تشنه در خون خضاب و رنگین
و یا در شعری دیگر درباره واقعه کربلا بیان میکند:
هیچ شنیدی که به آلرسول
رنج و بلا چند رسید از دهاش؟
دفتر پیش آر و بخوان حال آنک
شهره از او شد به جهان، کربلاش
همچنین باید گفت بخشی از یک قصیده ناصرخسرو در پرونده ادبیات عاشورایی قرار میگیرد و بخشی از این قصیده این است:
کهربای دین شدهستی، دانه را رد کردهای
کاه بربائی همی از دین به سان کهربا
مبتلای درد عصیانی به طاعت باز گرد
درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا
گر تو را باید که مجروح جفا بهتر شود
مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا
راست گوی و راه جوی و از هوا پرهیز کن
کز هوا چیزی نژاد و هم نزاید جز عنا
گر براندیشی بریدهستی رهی دور و دراز
چون نیندیشی که این رفتن بر این سان تا کجا؟
بیعصا رفتن نیابد چون همی بینی که سگ
مر غریبان را همی جامه به درد بیعصا
پاره کردهستند جامهٔ دین بر تو بر، لاجرم
آن سگان مست گشته روز حرب کربلا
آن سگان کز خون فرزندانش میجویند جاه
روز محشر سوی آن میمون و بیهمتا نیا
آن سگان کت جان نگردد بیعوار از عیبشان
تا نشوئی تن به آب دوستیی اهل عبا
چون به حب آلزهرا روی شستی روز حشر
نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا
وی در این قصیده از خروجکنندگان علیه امام حسین(ع) با عبارت «آن سگان مست گشته» یاد میکند که جامه دین را پاره کردهاند.
پس چنین بود که جستوجوی بیقرار ناصرخسرو از دربار به حج و از حج به سیاحت در پی معنا رسید تا حزن عاشورایی چنان نوری تابان در مسیر هدایت وی در جهان گذران درخشیدن بگیرد تا مردی که در دربار سلطانان از علم و ادب نان میخورد در پی عطش درونیاش از همه چیز گذر کند و در راه حج و تبلیغ خود را بیابد؛ چراکه خواب میانسالی چنان آتشی در او افروخت که آنچه در قصاید و مراثیاش جلوهگر شده است، بازتاب همان تنشی است که میان طلب حقیقت و زندگی روزمره بر او وارد آمده است؛ انگار که آن سوز آشنای حقیقت که از مدتها قبل در پی آن بود و در منصبهای دیوانی تسکین نیافته بود، تنها با یاد دردمندان کربلا آرام باید میگرفت چنانکه به گفته حافظ:
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آنکه جان بسپارند، چاره نیست
انتهای پیام












