1- تابستان سال 1376 بود و بزرگداشت 8 هزار شهید استانهای سیستان و بلوچستان و کرمان و افتتاح موزه جنگ کرمان که یکی از منحصربهفردترین موزههای جنگ را خصوصا به واسطه ماکت عملیات فتحالمبین شده است. به عنوان گزارشگر روزنامه ایران به کرمان اعزام شدم. بزرگداشت و هر آنچه در سه روز اجرای مراسم رخ داد، تصمیم و برنامهریزی حاج قاسم سلیمانی بود. او را ندیدم و اگر دیدم نمیشناختم. بعد از سه روز و کلی حرف برای نوشتن به تهران برگشتم، بیآنکه او را بشناسم.
2- سه، چهار سال پیش بود که در رسانهها و شبکههای اجتماعی مختلف داخلی و خارجی عکس حاج قاسم روی جلد مجله تایمز منتشر شد. اسمی که شاید خیلیها شنیده باشند، اما آن چهره که نگاه پرنفوذی داشت روی جلد مجله تایمز، دلهرهای ایجاد کرد. غربیها به دنبال صاحب آن عکس بودند و بوی تهدید آنقدر قوی بود که دلآشوبه گرفتم.
3- یک روز جمعه زمستانی همین دو سال پیش، در یکی از استراحتگاههای ایستگاه یک و دو توچال مشغول صبحانه خوردن بودم و هوای تازه برفی را با ولع به عمق جانم میبردم. صدای دو آقایی که آن سوی میز پچپچ میکردند، توجهم را جلب کرد. نگرانی در چشمهایشان بود و سر به تاسف تکان میدادند. از میان پچپچهایشان چیزهایی شنیدم که جرات کردم و علت نگرانی را پرسیدم. در یک جمله کوتاه و پر از درد گفتند: «حاج قاسم را ترور کردند». چند لحظه وسط زمین و آسمان ماندم. نفسم بند آمد. اشکم سرازیر شد. باید به جایی پناه میبردم. با دکتر بهداروند تماس گرفتم. بیهیچ کلامی هر دو پشت سیم هقهق کردیم. فقط یادم هست که گفتم «خاکم به سر شد». به کوه پشت سرم نگاه کردم و خودم را بیپناهتر از قبل یافتم.
4- دو روز بعد، در میدان انقلاب در هجوم مردمی که عکس سردار در دستشان بود و اشک میریختند، چشم انتظار آمدنش بودیم. هنوز هقهق میکردم. چیز زیادی از کارها و فعالیتهای او و جبهه مقاومت نمیدانستم. پررنگترین آگاهیم این بود که یکی هست که هیچ کس مثل او نیست، یکی هست که قوت قلب است، یکی هست که از دشمن نمیترسم، از جنگ نمیترس، اصلا وقتی او هست، جنگی نمیشود.
5- دو سال از آن روز پردرد میگذرد. همه جا تصویر او بر در و دیوار شهر جای خالی او را به یاد میآورد. تمام شبکههای تلویزیون تدارک ویژه برای بزرگداشت «این جای خالی» دیدهاند. از میان آن همه گزارش و خبر، مستند «72 ساعت» یک لحظه عجیب داشت و آن تعلیقی بود که هر چه پیش میرفت، نفس را در سینه حبس میکرد، چیزی چنگ به دل میانداخت و خدا خدا میکردی آن لحظه نرسد: لحظه انفجار خودروی حامل حاج قاسم در فرودگاه بغداد از دریچه دوربینهای مخفی.
6- مستند با تصاویری واژگون و تار که هر از گاهی حاج قاسم در آن قابل شناسایی است، شروع شد؛ مستندی که ترکیبی از همه ابزارهای ساخت یک مستند بود: پژوهش، گفتوگو، تصاویری آرشیوی و فقط راوی نداشت.
نوعی تاریخ شفاهی تصویری که در قاب تلویزیون خوش نشسته بود. سازنده یا سازندگان تلاش کرده بودند اتفاقات عراق و سوریه را از سه روز قبل از شهادت حاج قاسم روایت کنند، اما این روایت از زبان کسانی بود که یا در جریان آن اتفاقات بودند یا آن اتفاقات را دیده بودند و همین بر وجه مستند و مستدل بودن اثر تاکید داشت؛ از نخست وزیر وقت عراق و سید حسن نصرالله گرفته تا همراهان ابومهدی مهندس و حاج قاسم. مسوولان تحلیل خود از شرایط آن روزهای عراق و توجه ویژه آمریکاییهای به حاج قاسم ارائه میکردند و همراهان، لحظه به لحظه رویدادهای آن سه روز را. تحلیلها و خاطرات سه روز، گرچه نشانگر اهمیت نقش ابومهدی مهندس و حاج قاسم نبود، اما روای آن سه روز پراضطراب بود و ریتم سریع تدوین در ایجاد حس اضطراب آن سه روز میافزود.
شخصیت حاج قاسم یک وجه امنیتی قابل توجه داشت و همانطور که در مستند گفته میشود که در تماسها به رمز صحبت میشد، نام شخص یا مکان برده نمیشد، یا چهره حاج قاسم با ماسک و کلاه قابل تشخیص نبود، مستند نیز واجد این وجه امنیتی بود. مسلم است که بسیاری از افرادی که با ایشان در ارتباط بودند نیز دارای در این وجه امنیتی بوده و هستند. به همین دلیل دوربین به جای اینکه بر چهره برخی از گفتوگو شوندگان زوم کند، روی دست و انگشترشان میچرخید و نامشان بر صفحه حک نمیشد و فقط ازعبارت« نیروهای جبهه مقاومت» برای معرفی استفاده شده بود.
روند زمانی مستند نیز روند تاریخی و لحظه به لحظه این 72 ساعت بود. برای همین تصاویر مرتب از بغداد به سوریه و برمیگشت تا آنچه را که رخ داده بود، دقیق روایت کند. ضمن اینکه برای مستند و مستدل بودن این روایت پرتعلیق، نه فقط از تصاویر آرشیوی ضبط شده از رویدادهای عراق بود، بلکه از تصاویر دوربینهای مخفی یا تصاویری از دوربین روشن که اصولا کادربندی ندارد نیز استفاده شده بود.
گفتم که سازندهیا سازندگان از همه ابزارهای ساخت مستند بهره برده بودند، جز استفاده از راوی. اما عدم وجود راوی نه یک نقص که یک حسن بود. راوی اصولا چیزی را روایت میکند که سازنده اثر به دنبال آن است تا توجه مخاطب را به هدف خود جلب کند و بتواند تاثیر لازم را بر او داشته باشد. اما در این مستند، نبود راوی اتفاقا این جهتدهی را نداشت چراکه حاج قاسم نیازی به این جهتدهی ندارد، خصوصا در این مقطع زمانی.
بعد از دو سال، همه حاج قاسم را میشناسند، همه به نقش او در جبهه مقاومت اعتراف میکنند، بسیاری معتقدند که اگر او نبود، دشمن الان پشت درهای خانههایمان بود، حتی اگر بنا بر نظریه «مارپیچ سکوت» اظهارنظرقطعی نداشته باشند، میتوان از چشمهایشان فهمید که صاحب آن تصویر با آن چشمهای پرنفوذ روی جلد مجله تایمز چقدر ترس و دلهره در دلهای دشمنان انداخته بود، و چقدر امروز دلها و چشمهای ما را به خود خیره کرده است، چقدر جای خالی او حس میشود، چقدر دلتنگش هستیم.
7- و من این دو سال چقدر افسوس آن روزهای بزرگداشت شهدای سیستان و بلوچستان و کرمان را میخورم که شاید از کنارش رد شدم، یا بر صحنه مراسم افتتاحیه و اختتامیه دیدمش، ولی او را نشناختم. کاش میشد همه این تصاویر، همه این روایتها را به عقب برد تا در زمان حیاتش میشناختیمش و به این قهرمانان زمانمان بیش از پیش افتخار میکردیم و بیش از پیش دلمان قرص میشد و سر به آسمان از خورشیدی که بر ما و او در یک زمان تابیده بود تشکر میکردیم و در هوایی نفس میکشیدیم که پر بود از حضور او و افتخار او.
دلم تنگ است و گلویم پر از درد هقهق. کاش آن لحظه پرتعلیق نمیرسید.
*عضو هیات علمی واحد تهران شمال دانشگاه آزاد اسلامی