روایت مجید وارث گزارشگر ورزشی از معجزه ملبورن: 28 سال پیش بود؛ روزی شنبه و آغاز هفتهٔ کاری برای همه. یادم هست مدیر مدرسهمان برای اینکه بتوانیم بازی ایران و استرالیا را ببینیم، تصمیم گرفت ده دقیقه از زنگهای تفریحمان کم کند تا بهجای ساعت ۱ بعدازظهر، ما را ۱۲:۳۰ تعطیل کند؛ بلکه قبل از شروع بازی که ساعت ۱۲:۵۵ به وقت تهران بود، به خانه برسیم.
بهمحض تعطیل شدن، با عجله خودم را به ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه رساندم. تقریباً مطمئن بودم اگر به روال هر روز به خانه برسم، ۱۰–۱۵ دقیقهٔ ابتدایی بازی را از دست میدهم؛ و همینطور هم شد. وقتی به دقیقهٔ ۱۵ بازی رسیدم و وارد خانه شدم، صفحهٔ تلویزیون نتیجهٔ ۰–۰ را نشان میداد. بعدها فهمیدم که چه ده دقیقهٔ پراضطرابی را از دست دادهام.
بازی برای ما مثل فیلمی روی دور تند میگذشت و هر لحظه ناامیدتر میشدیم؛ گل اول را خوردیم، نیمهٔ اول تمام شد و همان ابتدای نیمهٔ دوم گل دوم از راه رسید. مرد بدترکیب استرالیایی تور دروازهٔ ایران را پاره کرد؛ انگار فرشتهٔ نجات آن روز ایران قرار بود با چهرهای بدسگال بر زمین فرود آید.
در اوج ناامیدی، دقیقهٔ ۷۵ کریم باقری گل اول ایران را زد؛ کمی دلمان خنک شد و خود را دلداری میدادیم که دستکم سرافراز خواهیم باخت. اما سه چهار دقیقه بعد، معجزه را با چشم خود دیدیم: خداداد عزیزی توپ را غلتانغلتان از کنار مارک بوسنیچ گذراند و گل دوم وارد دروازه شد.
یادم نمیآید آن ۱۹ دقیقهٔ بعدی را چطور تحمل کردم؛ هر دقیقهاش به اندازهٔ یک ساعت بود. تا اینکه سرانجام ساندور پل سوت پایان را زد و ما نسلی بودیم که معجزه را با چشمان خود تجربه کردیم.
دوست دارم تجربه و حس شما از آن بازی را بدانم؛ چه نسلهایی که مثل من آن را زنده تماشا کردند و چه آنهایی که بعدها از قاب تلویزیون یا صفحهٔ گوشیشان حماسهٔ ملبورن را دیدهاند.