خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: حسین بیضائی، فرزند علیمحمد، در سال ۱۲۸۴ خورشیدی در آران کاشان و در خانوادهای اهل علم و ادب دیده به جهان گشود. او که برادرزاده ذکایی بیضائی آرانی بود، تخلص «پرتو» را برای خود برگزید. پرتو از شاعران کهنگرای معاصر به شمار میرفت و خود را پیرو سبک هندی و صائب تبریزی میدانست.
پرتو بیضائی علاوه بر سرودن شعر، پژوهشگری توانا بود و مقالات متعددی از او در نشریات ادبی آن دوران چون «یادگار» و «ارمغان» به چاپ رسید. از جمله آثار تحقیقی او میتوان به «تاریخ ورزش باستانی» و تصحیح دیوان شاعرانی چون کلیم کاشانی و صباحی بیدگلی اشاره کرد که نشاندهنده علاقه عمیق او به زادگاهش کاشان است. وی در عرصه ادبی با بزرگانی چون ملکالشعرای بهار و عباس اقبال آشتیانی حشر و نشر داشت و از مخالفان سرسخت شعر نو به شمار میرفت و در نکوهش نیما یوشیج و پیروانش اشعاری سرود. دیوان اشعار او سرانجام در سال ۱۳۶۳ در تهران منتشر شد.
پرتو تا پایان عمر مجرد زیست و سرانجام در شامگاه ۲۵ مهرماه ۱۳۴۸ در سن ۶۴ سالگی در تهران درگذشت. پیکر او به کاشان منتقل و در جوار آرامگاه ملامحسن فیض کاشانی به خاک سپرده شد. یک سال پس از درگذشت او، کریم امیری فیروزکوهی در سوگش چنین سرود: «ید بیضای تو در شعر، امیر / سحری از پرتو بیضائی ماست». نمونه هایی از اشعار او را در ادامه میخوانیم. نخست شعری با نام «فکاهی است»:
بار حیات با تن فرسوده میکشم
باور مکن که یکنفس آسوده میکشم
از رنج معده جان به لبم آمده است و باز
ناز طبیب و زحمت بیهوده میکشم
دست طمع ز سفره که جانها تباه از اوست
لب با غذا هنوز نیالوده میکشم
همواره با گرسنگیم الفت است و باز
دردسر از شراب نپیموده میکشم
دندان به من نمانده ولی از شکست بخت
در خواب نیز ناز ز نابوده میکشم
هم صحبتان ز دیده و دل میکشند داد
من هرچه میکشم زدل و روده میکشم!
هر چند زیر لفظ کشیدن لطیفهایست
«پرتو» هر آنچه قسمت من بوده میکشم
او مجموعهای از رباعیات در دیوان خود دارد که خواندنشان خالی از لطف نیست:
ما فرقه که شاعر و سخن آرائیم
بدبختترین مردم دنیائیم
خورشید معارفیم، اما در ملک
آن ذره که در حساب ناید، ماییم!
*
بیدزدی و بیدروغ و افعال دگر
عمری گذراندیم و ندیدیم ضرر
این است زیان ما که در این کشور
آنکس که ندزدیده شمارندش خر!
*
دزدان که درستکار را خر شمرند
هشدار که از ما و تو آگاهترند
در مملکتی که شعر را میدزدند
گر پول ببینند و ندزدند، خرند!
*
دانش ز تو دور است و تو از دانش دور
فهم از تو گریزان و تو از فهم نفور
با این همه شد لقب تو را دانشپور
«برعکس نهند نام زنگی کافور»
*
چشم تو ز عاشق تن او سر میخواهد
خالت دل و خط، خون جگر میخواهد
من یک تنه با این همه خواهش چه کنم؟
هر عضو تو عاشق دگر میخواهد!
*
گر نامهرسان و گر رئیسیم همه
بر سفره، ملک کاسهلیسیم همه
ما خادم خلق و خلق از ما بستوه
چون قافیه غلط خبیثیم همه!












