خانهای که تا پیش از جنگ، مثل همه خانهها زندگی در آن جریان داشت؛ رفتوآمد فامیل، صدای بچهها، بوی غذا و چراغی که شبها روشن میماند. روز حادثه اما همهچیز در چند ثانیه از هم پاشید؛ انفجاری آمد، آوار نشست و سکوتی سنگین جای خندهها را گرفت و یک خانواده، ۱۲ عزیزش را از دست داد.
از همان ساعتها، پلاک ۱۲ تبدیل شد به نقطهای که محله دورش جمع شد؛ جایی برای پرسیدن و خبر گرفتن، برای دعا و ناباوری و برای این حقیقت تلخ که جنگ گاهی دور نیست، گاهی درست وسط خانه میایستد و یک نشانی را برای همیشه به خاطره جمعی شهر تبدیل میکند.
روایت بازمانده پلاک ۱۲، روایت درد هزاران بازمانده جنگ سوم تحمیلی است؛ دردی که با گذشت بیش از ۹۰ روز، هنوز تازه است و دل هر شنوندهای را می سوزاند و روح و روان انسان را آزار می دهد. این روایت تنها یک درد کشیده نیست بلکه روایت صدها بازمانده ای است که برغم مکافاتی که کشیده اند محکوم به بقایند؛ کسانی که در حمله موشکی ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ رژیم اسرائیلی - آمریکایی، خانه و کاشانه و عزیزان خود را یک باره از دست دادهاند و اکنون ناچارند درد را تاب بیاورند و با رنج پس از فاجعه هر چند با مشقت زندگی کنند.
کوچه جاجرودی یکی از خیابان های رسالت تهران است که حالا به « پلاک ۱۲»" شهره است، خیابانی که سند جنایات آمریکا بر پیشانی آن ثبت شده است. کوچه ای که چندین پلاک خانه مسکونی و غیر مسکونی طعمه دشمن شده و به تلی از خاک بدل شده است...
به این کوچه پر از درد، سری زدم؛ کوچه ای که در و دیوارش بوی سوگ می دهد و حتی ویرانهها یش نیز با آدم سخن می گویند.
در میان این همین ویرانه، نیلوفر میرزایی را یافتم؛ بازمانده ای که در حملات دشمن یک شبه ۱۲ نفر از اعضای خانواده اش را از دست داد و تنها کودک ۶ ساله اش و همسر و مادرش از این جنایت جان سالم بدر بردند.
او را جایی یافتم که روزگاری نه چندان دور خانه بود و حالا چیزی جز تلی از خاک از آن باقی نمانده است. با او هم صحبت شدم و او در حالی که نگاهش روی تلی از خاک ثابت مانده بود با صدایی لرزان از رنج ها و روزهای دشوارش با من سخن گفت.
گفت که این خانه فقط یک بنا نبود؛ خانه امید یک فامیل بود؛ کاشانه ای که چند نسل در آن معنا پیدا می کرد؛ خانه فامیلی که هر روزش ما را سرمست از خوشبختی می کرد اما افسوس که یک شبه همه در کنار هم بودن ها خاموش شد. سوخت و از بین رفت و من ماندم و من و یک دنیا غم و حسرت تنهایی.
نیلوفر با دلی پراز درد سخن می گفت و گاهی اشک از چشمانش سرازیر می شد و از هر قطره اشکش درد هویدا بود.
همانطور که نگاهش روی تلی از خاک ثابت مانده بود، با صدایی لرزان پلاک ۱۲ را این طور روایت کرد: من یکی از ساکنین پلاک ۱۲ هستم. در ظهر روز ۱۸ اسفند ساعت ۱۴ و ۳۰ در حمله ای ناجوانمردانه همه چیز را یکباره از دست دادم. پدرم، خواهرم، پدربزرگم، مادربزرگم، دایی بزرگم، زن داییا م، عروس داییا م، زن داداش و عروسشون، دایی کوچیکم، پسرعموی پدر و مادرم، همسرشون و فرزندانشون را یکجا از دست دادم و ۱۲ نفر از اعضای یک خانواده فامیلی ما یکجا شهید شدند.
نیلوفر با دلی پر درد گفت: مصیبت من فقط داغ عزیزانم نیست؛ بی خانمانی و بی چیزی هم چاشنی دردهای ماست؛ دیگر تحمل این همه مشقت برایم غیرقابل باور است ما علاوه بر اینکه عزیزامان را از دست دادیم، خانه و زندگی، وسایل، سرمایه، پول و طلا و هر چیزی که طی عمری اندوخته کرده بودیم را یکجا از دست دادیم. یعنی ما جز یه مشت خاک هیچ چیز دیگری نداریم.
بازمانده پلاک ۱۲ برای چند ثانیه ای در فکر فرو رفت و دوباره گفت: واحد ما سمت کوچه بود کامل تخریب شد؛ قسمت ما کامل تخریب شد آمد پایین. فکر می کردیم اگر حمله ای اتفاق بیفتد نقطه زنی است و فقط پایگاه را می زند، اما کوچه ما کامل تخریب شد. ترکشها حتی تا دو تا خیابان هم رفته بود.
او در ادامه با حزن و اندوهی که در چهره اش نمایان بود، دوباره افزود: پس از حادثه مدتی در هتل اسکان داده شدیم اما اقامت موقت ما هم پایان تلخی داشت و پس از پرداخت ودیعه مسکن در یک فرصت ۱۰ روزه به ما گفته شد هتل را تخلیه کنید و فشار اصلی زمانی بیشتر شد که هتل برای تخلیه تماس گرفت و گفت وقت تمام است و من فقط گریه کردم و گریه ...
سریعتر تخلیه کنید
گفتم ما هنوز وسیله ای نداریم؛ من یک پسر ۴ ساله دارم. گفتم یک هفته فرصت بدهید اما قبول نکردند. گفتند ودیعه تان رو گرفته اید، تایم تمام است، سریعتر تخلیه کنید.
بازمانده پلاک ۱۲ با اشکی که برروی صورتش جاری بود در ادامه گفت: اما مشکل من تنها دریافت ودیعه و اجاره بهای واحد مسکونی نبود؛ مشکل بزرگ تری شروع شده بود و آن شروع دوباره از صفر بود آن هم بدون وسایل اولیه و ضروری برای ادامه زندگی.
هرچه تلاش کردیم تا مهلت بگیریم نتیجه نداد و ما ۶ خردادماه هتل را تخلیه کردیم. الان هم خانه اقوام هستیم. مدتی خانه مادر همسرم، مدتی دیگر خانه دوست همسرم ....
بازمانده پلاک ۱۲ رسالت گفت: خانواده همسرش همراه و پشتیبان مان هستند اما این حمایت جای احساس امنیت در خانه خود آدم را نمی گیرد؛ خانواده همسرم فرشتهاند اما آدم دوست دارد احساس امنیت و راحتی را در خانه خودش تجربه کند.
بازمانده خیابان جاجرودی اضافه کرد: البته ناگفته نماند شهرداری یک کارت رفاهی به مبلغ ۴۰۰ میلیون تومان با عنوان کمک هزینه هدیده داد اما با ۴۰۰ میلیون تومان فقط دو سه قلم جنس می توان خرید. تازه خرید هم محدود به سرای ایرانی است.
نیلوفر ادامه داد: ماجرا به همین جا ختم نمی شود، وقتی برای خرید اجناس بن کارتی که هدیه گرفتیم به سرای ایرانی مراجعه کردیم به ما گفتند که برای دریافت اجناس باید ۱۰ درصد آن را پرداخت کنید؛ یعنی ۴۰۰ تومان ما باید ۴۰ میلیون کارت بکشیم تا اون ۴۰۰ میلیون فعال شود. ضمن آنکه قیمت وسایل خریداری شده گرانتر از قیمت اصلی آن تمام می شد مثلا اگر قیمت کالایی ۱۰۰ میلیون تومان بود با کارت ۱۱۰ میلیون تومان تمام می شد.
و من با این کارت تنها قادر تنها سه یا چهار قلم جنس ضروری را خریداری کنم، در حالی که من یه خونه کاملاً خالی رو باید پر کنم.
هنوز سوگوارم
بازمانده پلاک ۱۲ در میانه روایتش مدام جمله ای را با حسرت تکرار میکرد: "من هنوز سوگوارم " نتوانسته ام برای پدرم سوگواری کنم، برای خواهرم عزاداری کنم.
او گفت: روزهای پس از حادثه آنقدر برایم پراز رفت وآمد و پیگیری و چالش بوده است که دیگر فرصتی برای گریه کردن و سوگواری نمانده است. اصلا کجا باید سوگواری می کردم. مکانی نبود تا بتوانم سوگواری کنم.
تا می آمدم به پدرم فکر کنم باید می رفتم شهرداری؛ تا می آمدم برای خواهرم گریه کنم می گفتند کارتان اینجوری شد، ودیعه تان آنقدر شد و بالاخره آنقدر پروسه سختی رو گذارنده ام که از جسمی خسته و درمانده ام. از شدت فشار و آسیب، موهایم ریزش سکه ای گرفته است، دکترها می گویند به خاطر اعصاب است ، تحمل کن ولی واقعاً نمی شود تحمل کرد.
برای کودک خانه تمام جهان است
نیلوفر با ذکر تجربه ای از هتل گفت: برای یک کودک خانه تمام جهان است و من تو هتل یه قسمت کوچیکی داشتم و پسرم می گفت: مامان اینجا اتاق منه.
بازمانده پلاک ۱۲ در انتها یک خواسته روشن و ساده از مسئولان شهری دارد وآن این است که حامی آسب دیدگان جنگ باشند و آنها را تنها نگذارند. بعد از مدتی نگویند دیگر تمام شد.
و او در انتها با تمام درد، رنج و غم های درونی ناشی از فقدان عزیزانش و بی پناه شدنش،تنها یک جمله بر لبش مانده بود؛ جملهای که نه فقط صدای یک بازمانده که فریاد خاموش خیلی از داغدیدگان جنگ است؛ برای ما هیچ چیز تمام نشده است. درد ما تمامی ندارد.













