خبرگزاری تسنیم- در تحلیل بازارها، یکی از رایجترین خطاهای شناختی آن است که زمان وقوع یک پدیده با علت وقوع آن اشتباه گرفته شود. همزمانی 2 رخداد بهویژه در فضای رسانهای بهسادگی این تصور را ایجاد میکند که یکی علت دیگری است؛ حال آنکه در اقتصاد، همزمانی بهتنهایی نشانه رابطه علّی نیست. اگر تحلیلگر گرفتار سوگیری تأییدی شود، به جای آزمون فرضیه، به دنبال شواهدی میگردد که روایت از پیش ساخته او را تأیید کنند. از همینجا، تحلیل جای خود را به روایتسازی میدهد.
نمونه روشن این خطا را میتوان در تحلیل بازار مسکن پس از جنگ مشاهده کرد. بر اساس مبانی اقتصاد مالی، انتظار میرفت در شرایط جنگ، جذابیت مسکن کاهش و جذابیت ارز و طلا افزایش یابد.
آنچه در اسفند 1404 رخ داد، در ظاهر خلاف این انتظار بود. دلار و طلا نهتنها جهش محسوسی را تجربه نکردند، بلکه در مقاطعی با ثبات یا کاهش قیمت مواجه شدند؛ در مقابل، بازار مسکن روندی صعودی در پیش گرفت. همین همزمانی، برای برخی تحلیلگران کافی بود تا جنگ را علت افزایش قیمت مسکن معرفی کنند؛ همانگونه که امروز نیز برخی، آرامش نسبی بازار را مستقیماً به کاهش تنشها یا احتمال توافق نسبت میدهند.
اما تحلیل اقتصادی قرار نیست ابتدا به نتیجه برسد و سپس برای آن دلیل پیدا کند. وظیفه تحلیلگر آن است که همه نیروهای اثرگذار را کنار هم ببیند و برآیند آنها را توضیح دهد.
در بازار ارز، مؤلفههای متنوعی همچون کاهش واردات، افت فعالیتهای تجاری، محدود شدن خروج سرمایه و توقف تقاضا برای سفرهای خارجی، بخش مهمی از فشار تقاضا را خنثی کرد. در بازار طلا نیز کاهش قیمت جهانی انس، تحت تأثیر سیاستهای پولی فدرال رزرو، اثر انتظارات تورمی داخلی را تعدیل کرد.
اما بازار مسکن واقعیت متفاوتی داشت. این بازار پیش از آغاز جنگ نیز در مسیر افزایش قیمت قرار گرفته بود. رشد پیوسته قیمت مصالح ساختمانی، دستمزدها و سایر نهادههای تولید، حاشیه سود سازندگان را به شدت کاهش داده بود؛ تا جایی که در برخی پروژهها، هزینه ساخت واحد جدید از قیمت فروش واحدهای موجود فراتر رفته بود. روشن بود که چنین وضعیتی نمیتوانست پایدار بماند و بازار، دیر یا زود ناگزیر از اصلاح قیمتها بود. شواهد این روند نیز از زمستان 1404 در بازار قابل مشاهده بود.
جنگ این روند را آغاز نکرد؛ بلکه با اختلال در زنجیره تأمین مصالح ساختمانی، افزایش هزینههای ساخت و تشدید انتظارات تورمی، به آن شتاب بخشید. همزمان، محدود بودن گزینههای حفظ ارزش دارایی، بخشی از تقاضا را به سمت بازار مسکن سوق داد. بنابراین، جنگ علت بنیادی افزایش قیمت مسکن نبود؛ بلکه افزایش قیمتی را که بازار از پیش در مسیر آن قرار گرفته بود، به نام خود ثبت کرد.
اشتباه دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ جایی که تحلیلگر زمان وقوع را با علت وقوع اشتباه میگیرد. چون افزایش قیمت همزمان با جنگ رخ داده است، جنگ را علت افزایش قیمت معرفی میکند؛ همانگونه که امروز نیز برخی، آرامش نسبی بازار را مستقیماً به توافق یا آتشبس نسبت میدهند. در هر دو حالت، تحلیلگر در دام سوگیری تأییدی گرفتار میشود؛ یعنی پیش از بررسی شواهد، به نتیجهای از پیش تعیینشده رسیده و سپس تنها دادههایی را برجسته میکند که همان نتیجه را تأیید میکنند.
چنین روایتهایی معمولاً پذیرفتنی به نظر میرسند؛ زیرا ذهن انسان برای پدیدههای پیچیده، بهطور طبیعی به دنبال توضیحهای ساده و تکعلتی است. اما آنچه در نگاه نخست قانعکننده به نظر میرسد، الزاماً از آزمون تحلیل سربلند بیرون نمیآید.
مسئله اصلی دفاع از یک نظریه خاص نیست؛ بلکه دفاع از روش تحلیل است. بازارها حاصل برهمکنش همزمان نیروهای متعددند و فروکاستن این پیچیدگی، دیر یا زود به خطا میانجامد. از این منظر، نه جنگ بهتنهایی علت افزایش قیمت مسکن بود و نه کاهش تنشها بهتنهایی علت آرامش آن. تحلیلگر حرفهای، شواهد را برای اثبات پیشفرضهای خود گزینش نمیکند، بلکه پیشفرضهای خود را در معرض داوری شواهد قرار میدهد. رسالت تحلیل، مهندسی روایت نیست؛ فهم هرچه دقیقتر واقعیت است.
بهروز ملکی، تحلیلگر بازار مسکن
انتهای پیام/