امام جمعه‌ای که عاشق شهادت بود

ایرنا پنج شنبه 11 تیر 1405 - 10:30
تهران- ایرنا- کتاب «روزی خواهم خفت؛ برای همیشه» زندگی شهید آیت‌الله محمد صدوقی و به ویژه عشق او به شهادت را به تصویر کشیده است. 

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، امروز یکشنبه یازدهم تیر مصادف است با سالروز شهادت آیت‌الله محمد صدوقی چهارمین شهید محراب که در سال ۱۳۶۱ به دست منافقین به شهادت رسید؛ مجاهد و فقیهی که مردم یزد در مشکلات و سختی‌ها به او پناه می‌آوردند و او در طوفان پیش از انقلاب، پناهگاه انقلابیون و مجاهدان بود و در دوران دفاع مقدس نیز عازم جبهه می‌شد.

کتاب «روزی خواهم خفت؛ برای همیشه؛ روایتی داستانی از زندگی شهید آیت‌الله محمد صدوقی» که به قلم شمسی خسروی نوشته شده و به عنوان یکی از مجموعه کتاب‌های «قهرمانان انقلاب» توسط انتشارات سوره مهر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی در قطع پالتویی و در ۱۱۷ صفحه برای نوجوانان به چاپ رسیده است. نویسنده در این کتاب به سابقه علمی و مبارزاتی شهید صدوقی در دوران پیش از انقلاب و اوایل دفاع مقدس پرداخته است. اینک به مناسبت چهل و چهارمین سالروز شهادت این مجاهد دانشمند، بخش‌هایی از این کتاب را مرور می‌کنیم.

از ساخت مسجد تا مرگ‌باوری

جوان ۲۲ ساله‌ای به قم رفته و ۲۱ سال بعد با اهل و عیال به زادگاهش برگشته بود. خانه را در سهل بن علی اجاره کرد و با همسر و فرزندانش در آنجا ساکن شد. پولی را که از کشاورزی در زمین‌های عباس‌آباد قم پس‌انداز کرده بود، خرج تعمیر مدرسه عبدالرحیم خان کرد. برای مدرسانی که می‌شناخت نامه نوشت «با توجه به اینکه مدرسه عبدالرحیم خان مجدداً تعمیر و افتتاح شده، از جناب‌عالی جهت تدریس‌ در این مدرسه، دعوت به عمل می‌آید. همکاری شما مزید امتنان است. محمد الصدوقی».

نامه را با مهر و امضا می‌فرستاد. در مدت کوتاهی مدرسه‌ای که به زباله‌دانی تبدیل شده بود، دوباره آغاز به کار کرد. بازاریان برای تعمیر مدرسه خان و مسجد روضه محمدیه کمک می‌کردند. مدرسه خان کوچک و خان بزرگ را هم از نو ساخت و به تعمیر بنای مسجد مشغول شد.

آن روز پیرمرد بنا را که آن سوی حیاط مسجد دیوارچینی می‌کرد، صدا زد. پیرمرد، دستمال سفید را که از گرد و غبار و گِل چرک‌مرده و کثیف شده بود، از سر باز کرد و جلو آمد. «بله آقا!» به گوشه مسجد که ایستاده بود، اشاره کرد و گفت «اینجا برای من قبر بکَن.» بنا حیران و گیج نگاه کرد. گفت «دور از جانتان باشد آقا!» به دیوارهای مسجد که از نو تعمیر شده و زیباتر شده بود، نگاه کرد و گفت «بکَن.» اصرار کرد و آن‌قدر گفت که بنا شروع به کار کرد.

امام جمعه‌ای که عاشق شهادت بود

بنا کلنگ می‌زد و اشک از گوشه چشم‌هایش روی نوک بینی‌اش و بر خاک سرد می‌چکید و گِل می‌شد. حاج محمد ایستاده بود به تماشا و بنای پیر با کلنگ بر دل خاک می‌کوبید و خاک نرم‌شده را با بیل به کنار می‌ریخت. «مواظب باش اندازه قبرم، کوچک یا بزرگ نباشد.» بنا بغض داشت. نتوانست چیزی بگوید. محمدعلی هم ایستاده بود به تماشا. قلبش از فکرِ از دست دادن پدر می‌لرزید اما مرگ‌باوری او را می‌دانست و بنای پیر برای آخرین بار، بیل پر از خاک را از گودال بیرون ریخت و دست گرفت لبه گور و بیرون آمد. سفیدی چشمانش از اشکی که ریخته بود، به سرخی می‌زد. «آماده است آقا جان.»

حاج محمد سرک کشید توی گودال و گفت «روزی اینجا خواهم خوابید؛ برای همیشه.

- خدا نکند حاج آقا.

محمدعلی گفت و حاج محمد به تبسمی دوباره بنای مسجد را نگاه کرد.

- این مسجد جایی است که پدرم سال‌ها، پیش‌نماز آن بوده و من هم همین جا بر منبر خواهم رفت و تدریس خواهم کرد و خواهم مُرد. بغضی که گلوی محمدعلی را می‌فشرد، باز شد. بی‌صدا گریه کرد و حاج محمد قرآن جیبی‌اش را درآورده بود و نثار روح پدر مرحومش آیاتی را تلاوت می‌کرد (۱۳ تا ۱۵)

مرغابی را از آب نترسانید

دو هفته بود که نماز جمعه برگزار نمی‌شد. رنج‌آورتر از آن بود که به آن بی‌توجه باشد. تقویم جیبی را نگاه کرد. مصمم بود نماز را به هر شکلی که هست، برگزار کند. علی مازارچی و عده‌ای از محافظانش هم بودند که لب به سخن گشود. از جنگ‌های حضرت علی(ع) و پیروزی‌های ایشان در جنگ‌ها گفت.

- سوره والعادیات در شان حضرت و به پاس رزم‌آوری‌ها و شجاعت‌های ایشان نازل شده. شما گمان می‌کنید که اگر آن حضرت تا این حد شهامت نداشتند، این همه حدیث و سوره و روایت از رادمردی ایشان می‌ماند تا امروز من و شما بشنویم و لذت ببریم؟!

دستی به محاسن سپید کشید.

امام جمعه‌ای که عاشق شهادت بود

- با این حال حضرت، هیچگاه احساس رستگاری نکردند. هیچگاه نفرمودند «فُزت» وقتی در محراب، شمشیر بر فرق سرشان فرود آمد، فرمودند «فزت و رب الکعبه» این نکته جایگاه والای شهادت را نشان می‌دهد.

نگاه کرد به حاضران که گوش فرا می‌دادند. عینکش را روی بینی مرتب کرد.

- مرگ بسیجی و مرد روحانی که نباید در بستر باشد. شما چه خیال کرده‌اید؟

نگاه کرد به چشمان محافظان و راننده‌اش.

- از خدا خواسته‌ام اگر لیاقتش را دارم، مرگ من شهادت باشد.

آه کشید.

- عاشق شهادت را از شهادت و مرغابی را از آب نترسانید.

سکوت در گرفته بود. رنجی را که از در خانه ماندن می‌کشید، به وضوح می‌دیدند و چاره‌ای نبود... (۱۱۳ و ۱۱۴)

در آغوش شهادت

از این که کنار مردم بود، احساس خوبی داشت. چقدر با محافظان و راننده‌اش بحث کرده بود تا موفق به برگزاری نماز جمعه شود.

- مردن برای همه است؛ دست از سرم بردارید. نمی‌شود که نماز جمعه برگزار نشود.

موج‌موج، مردم در صفوف پشت سر هم نشسته بودند و عده‌ای هم سر پا، تکیه به دیوارها زده و سراپا گوش بودند. «آزادی خرمشهر را به مردم مسلمان و شهید پرور یزد و ملت اسلامی‌مان تبریک می‌گویم.» از آداب ماه مبارک برای روزه‌داران گفت و باز در خطبه دوم از جبهه‌ها و رزمندگان و وضعیت جنگ گفت:

- برادران، چندی پیش در مقر فرماندهی سپاه اهواز بودم. آنجا برادران شما به تیر و تفنگ و رزمنده نیاز دارند. باید به جان‌برکفانی که به وجود شما احتیاج دارند، فکر کنید و به آنها ملحق شوید.

یکی از میان جمع تکبیر گفت و فریاد «الله اکبر» در صحن مسجد پیچید. آفتاب، مستقیم آتش می‌بارید. آیت‌الله، دست بر پیشانی و کنار بینی که قطرات درشت عرق بر آن نشسته بود، کشید. عمامه را که لبه‌های آن خیس بود و داغ از حرارت، روی سر مرتب کرد. در محراب ایستاد و نماز را به جماعت خواند. از محراب که بیرون آمد محافظش کفش‌ها را جفت کرد جلو پایش و او پوشید و نگاه کرد به مرد جوان لاغری که از بین نمازگزاران بلند شده و پشت ستون وسط مسجد ایستاده بود.

امام جمعه‌ای که عاشق شهادت بود

آیت‌الله که بیرون رفت، مرد به سرعت جلو آمد. آیت الله هنوز او را نگاه می‌کرد که وحشت‌زده خودش را چسباند به او.

- چه‌کار می‌کنی؟ برو عقب.

خواست او را پس بزند که مرد ضامن نارنجک را که در کفشش بود و با بند به زیر لباسش وصل شده بود، کشید و بومب...

صدای مهیب انفجار در فضا پیچید. محافظ آیت الله که برگشت، آقا نقش زمین شده بود و مرد لاغردام غرق در خون آن سوتر افتاده بود. لباسش دریده شده و حفره عمیق در شکمش باز شده بود. مردم بر سر و صورت می‌کوبیدند. صدای گریه زنان صحن مسجد را پر کرده بود. آیت الله صدوقی آرام و پلک برهم‌فشرده، در خون تپیده بود. چند نفر مجروح و زخمی افتاده بودند. صدای ناله و فریاد از هر سو شنیده می‌شد. کودکان شیون می‌کردند و خون چهار زن پیچیده در چادر، حیاط مسجد را رنگ زده بود. شیارهایی از خون از زیر تن زخمی‌ها وسط صحن مسجد راه افتاده بود.

- اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله... و...

آیت الله صدوقی گفت و آه کشید و پلک بر هم گذاشت. او را در حضور خانواده‌اش و مردمی که دوستش داشتند، غسل دادند. بنّای پیر که روزی قبر او را با اشک و آه در گوشه حظیره حفر کرده بود، پیکر مطهرش را در آن جای داد. «روزی اینجا خواهم خوابید؛ برای همیشه.» صدایش در گوش پسر و در گوش بنّای پیر پیچید. انگار نه انگار که سال‌ها از آن روز گذشته بود. (۱۱۵ تا ۱۱۷)

منبع خبر "ایرنا" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.