به گزارش ایسنا، رخصتطلب روایت میکند: حضرت آیتالله خامنهای شخصیتی بینظیر، بسیار باهوش و مسلط بر امور بودند. من در چند مورد شاهد این ویژگیها بودم و واقعاً جای تعجب داشت. سال ۱۳۶۲ قرار شد فرماندهان اصلی سپاه به تهران بیایند و علاوه بر ارائه گزارشی از وضعیت منطقه و جنگ به سران قوا، مشکلات، کمبودها، پشتیبانیها و نیازمندیهای خود را نیز مطرح کنند. حدود بیست نفر از فرماندهان از منطقه به تهران آمدیم. من، بهعنوان راوی قرارگاه خاتم، در کنار برادر محسن رضایی، همراه این گروه از فرماندهان به تهران آمدم و به مقر ریاستجمهوری در خیابان پاستور رفتیم. قرار بود جلسه ما با ریاست محترمجمهور وقت، حضرت آیتالله خامنهای، برگزار شود.
طبق معمول، پس از عبور از گیت بازرسی، خواستیم وارد ساختمان اصلی شویم. دوستان حفاظت، چون من یک دستگاه ضبط صوت کوچک همراه داشتم که جلسات را با آن ضبط میکردم و همچنین دفترچه راوی برای یادداشتبرداری همراهم بود، گفتند باید ضبط را بررسی کنند. وظیفه راوی این بود که هم جلسه را ضبط کند و هم حتماً یادداشتبرداری انجام دهد؛ چه از محتوای جلسه و چه از حواشیای که ممکن بود در ضبط ثبت نشود.
ضبط را تحویل دادم و گفتم: «فقط لطفاً زود برگردانید که جلسه شروع نشود.» گفتند: «سریع میآوریم.» فرماندهان وارد ساختمان شدند و به طبقه دوم رفتند. من نیز همراه آنان رفتم. گفتند: «شما تشریف ببرید، ما ضبط را برایتان میآوریم.» همراه فرماندهان به طبقه بالا رفتم و نزدیک درِ ورودی سالن ایستادم. فرماندهان روی صندلیها نشستند. سالن بزرگی بود که یک میز مستطیلشکل در وسط آن قرار داشت و صندلی ریاست جلسه، متعلق به حضرت آیتالله خامنهای، در رأس میز بود. فرماندهان در دو سوی میز نشسته بودند؛ از جمله آقای محسن رضایی، آقای رفیقدوست، آقای شمخانی، آقای رحیم صفوی، آقای رشید، آقای محمد باقری، آقای عزیز جعفری، آقای شوشتری، آقای غلامپور و سایر فرماندهان لشکرها. من همچنان کنار در ایستاده بودم و منتظر بودم ضبط را بیاورند.
ناگهان متوجه شدم تمام صندلیهای نزدیک به رئیس جلسه اشغال شده است. قاعدتاً ما راویها باید در نزدیکترین نقطه به فرد محوری جلسه مینشستیم تا صدای ایشان را با کیفیت مناسب ضبط کنیم؛ زیرا ممکن بود صدای ایشان آرام باشد، در حالی که صدای دیگران بهتر به ضبط برسد. بهترین جایگاه راوی، نزدیکترین محل به شخصیت اصلی جلسه بود. از این موضوع بسیار نگران شدم.
در همین هنگام، حضرت آیتالله خامنهای وارد شدند، با فرماندهان سلام و احوالپرسی کردند و بر صندلی خود نشستند. من همچنان دلشوره داشتم که اگر جلسه آغاز شود، دیگر جای مناسبی برای ضبط صدا نخواهم داشت. در همین حین، دوستان حفاظت ضبط را آوردند و به من تحویل دادند. ضبط را گرفتم و کنار میز ایستادم و به دنبال جایی برای نشستن میگشتم. دوست نداشتم انتهای سالن بنشینم؛ زیرا محل مناسب برای راوی، مرکز جلسه بود. ناگهان حضرت آیتالله خامنهای رو به من کردند و فرمودند: «شما میخواهید جلسه را ضبط کنید؟» عرض کردم: «بله.» فرمودند: «بیا اینجا بنشین (کنار خود را نشان دادند). آقایان، یک صندلی بیاورید.»
واقعاً تعجب کردم و بسیار خوشحال شدم. دوستان دفتر ریاستجمهوری بلافاصله یک صندلی کنار ایشان گذاشتند. فرماندهان در دو طرف میزنشسته بودند و جای مرا کنار خود حضرت آقا قرار دادند. سپس فرمودند: «شما اینجا بنشینید.» این رفتار برای من بسیار عجیب و ارزشمند بود؛ هم توجه ایشان به این موضوع و هم اینکه میدانستند ما راویها جلسات فرماندهان و جلسات جنگ را ضبط میکنیم. در ادامه جلسه ناگهان ضبط با صدای آرامی خاموش شد و زمان تعویض نوار رسیده بود.
تا من ضبط صوت را برداشتم حضرت آقا به حاضرین فرمودند صبر کنید ضبط صوت را روشن کنند.
این شناخت و تیزبینی ایشان، آن هم در جلسهای با این همه مهمان، برایم بسیار شگفتانگیز بود. میتوانستند اصلاً توجهی نکنند و من هر جا که جا بود بنشینم یا فقط ضبط را نزدیک ایشان بگذارم و خودم در انتهای سالن قرار بگیرم و یا مابین جلسه به تعویض نوار توجه نکنند؛ اما با نهایت احترام و محبت فرمودند صندلیای کنار ایشان قرار دهند و برای تعویض نوار
حاضرین را به سکوت دعوت کردند. جلسه حدود یک ساعت و نیم طول کشید. نزدیک اذان بود که حضرت آیتالله خامنهای فرمودند: «جلسه را فعلاً تمام کنیم و ادامه آن را بعدازظهر برگزار می کنیم. بهتر است اکنون برای نماز برویم. آقای هاشمی و آقای میرحسین موسوی نیز میآیند و جلسه را با حضور آنان ادامه میدهیم.»
همه صلوات فرستادند و از جا برخاستند. من نیز وسایل خود را برداشتم و به سالن دیگری رفتیم.
روی موکت مهر نماز قرار داده بودند. حضرت آیتالله خامنهای برای اقامه نماز تشریف آوردند و فرماندهانی که وضو نداشتند، وضو گرفتند و نماز جماعت را به امامت ایشان اقامه کردیم.
در این باره بیشتر بخوانید
خاطرات راوی پیشکسوت از امام شهید
پس از پایان نماز، گفتوگوی کوتاهی انجام شد که موضوع خاصی نداشت و چون مشغول نوشتن مطالب بودم آن را ضبط نکردم. سپس حضرت آقا فرمودند: «اگر موافق باشید، ناهار را همینجا صرف کنیم.» همه استقبال کردند. دوستان دفتر، فوراً سفره را روی زمین پهن کردند. من از این فرصت استفاده کردم تا حاشیههای جلسه را یادداشت کنم؛ زیرا وظیفه ما فقط ضبط صدا نبود، بلکه باید رفتارها، گفتوگوها، اشارات، فضای جلسه و نکاتی را که ممکن بود در ضبط ثبت نشود، نیز یادداشت میکردیم.
آن جلسه، با حضور ریاست محترم جمهور و فرماندهان ارشد سپاه، نکات فراوانی داشت و من مشغول یادداشتبرداری شدم. حدود ده دقیقه بعد، غذا آوردند. غذا را صرف کردیم. پس از پایان ناهار، حضرت آقا کمی از سفره فاصله گرفتند و نشستند. دوستان سفره را جمع کردند. سپس ایشان فرمودند: «اگر موافق باشید، ادامه جلسه را همینجا برگزار کنیم و دیگر به سالن جلسات برنگردیم.» همه موافقت کردند.
حضرت آقا چند قدم عقبتر رفتند و به دیوار تکیه دادند. من در سمت مقابل ایشان نشسته بودم و همچنان مشغول یادداشتبرداری بودم. فرماندهان نیز گرداگرد ایشان حلقه زدند و آنقدر نزدیک نشستند که دیگر نیازی به میکروفون نبود. سرم را بلند کردم و دیدم همه نشستهاند و جلسه در آستانه آغاز شدن است. از جا برخاستم تا جای مناسبی پیدا کنم؛ اما دوباره دیدم جایی باقی نمانده است و باز هم از قافله عقب ماندهام. در همین لحظه، حضرت آقا با اشاره فرمودند: «شما بیا اینجا بنشین.» جای من را درست مقابل خودشان مشخص کردند. شهید حسین خرازی، شهید احمد کاظمی، آقا محسن رضایی، آقای رحیم صفوی، آقای شمخانی و آقای رشید در همان اطراف نشسته بودند. با اشاره حضرت آقا، دوستان کمی جا باز شدند و من در مقابل ایشان نشستم. شهید حسین خرازی که پشت سر من قرار گرفته بود، با شوخی و به آرامی به پهلوی من زد و گفت: «آقای رخصت، بد نمیگذره؛ اومدی نقل مجلس شدی!» من هم گفتم: «دیگر قسمت اینگونه شد.» حدود پنج دقیقه از جلسه گذشته بود که آیتالله هاشمی رفسنجانی وارد شدند و دو، سه دقیقه بعد نیز آقای میرحسین موسوی، نخستوزیر وقت، به جلسه پیوستند.
برای آنان کنار حضرت آقا جا باز شد و جلسه نزدیک دو ساعت ادامه یافت. در آن جلسه درباره پشتیبانی، تسلیحات، مهمات، بسیج نیرو، پشتیبانیهای دولتی و مردمی و سایر مسائل مربوط به عملیات آینده بحث و تبادل نظر شد.
پس از پایان جلسه، حضرت آقا از جا برخاستند تا تشریف ببرند. در همین هنگام، یکی از دوستان دوربینی همراه داشت و عرض کرد: «آقا، اجازه میدهید یک عکس یادگاری بگیریم؟» تقریباً ده، دوازده نفر از فرماندهان ایستادند. حضرت آقا در وسط قرار گرفتند و دیگران پشت سر و اطراف ایشان ایستادند. من نیز در کنار ایشان قرار داشتم. درست در همان لحظه، یکی از فرماندهان لشکرها که هنوز نرسیده بود، از دور با صدای بلند گفت: «صبر کنید، صبر کنید، من هم بیایم!» در آن فضای رسمی کاخ ریاستجمهوری، با حضور رئیسجمهور، رئیس مجلس و فرماندهان ارشد، این صدا باعث شد همه بخندند. خود حضرت آقا نیز از این رفتار لبخند زدند و با خوشطبعی از کنار آن گذشتند. همان لحظه عکس گرفته شد؛ عکسی که امروز نیز در آرشیو موجود است. پس از آن، حضرت آقا تشریف بردند. ما نیز مدتی در کنار آقای هاشمی و آقای محسن رضایی چند کلامی گفتوگو کردیم و سپس به محل استقرار خود بازگشتیم. فردای آن روز نیز به منطقه عملیات مراجعت کردیم.
منبع:مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس سپاه.
انتهای پیام












