زهرا بختیاری-خبرگزاری تسنیم، غروب یکشنبه 14 تیر است. از روز قبل می گویند هر کسی خودش را به مصلای تهران برساند می تواند تا امشب آقا را ببیند. من هم رفتم. در مسیر خاطرات چند باری که توانسته بودم ایشان را ببینم در ذهنم مرور می شد:
*کاش ما هم با آقا همسایه بودیم
اولین دیدار را خیلی خوب و رنگی یادم هست. شاید 6 ساله بودم. اینکه چطور وارد شدم و در جواب سوال کودکانهام که قرار است کجا برویم، چه جوابی دادند یادم نیست. شروع خاطره از لحظهای برایم حک میشود که از گوشه سمت راست طبقه بالا پردههای آبی برزنتی را کنار زدم و مردی را دیدم که داشت سخنرانی میکرد. اینکه چرا به پهنای صورتم اشک میریختم، نمیدانم. هر چه بود از دیدن آن مرد بود. بعد از آن شب، هر بار دنبال بهانه بودم که برویم دیدار با آقا. حالا دیگر کوچه پس کوچهها را هم که گذر میکردیم تا به حسینیه بیت رهبری برسیم را خوب بلد هستم. همیشه به خانههای آنجا نگاه میکردم وحسرت میخوردم که در همسایگی چه کسی زندگی میکنند. احتمالا در عالم بچگی مثلا فکر میکردم آقا هر روز که از خانه بیرون میرود آنها او را میبینند. کاش ما هم اینجا زندگی میکردیم.
*شیرینترین خیال
9 سالم شده بود. در مدرسه شاهد درس میخواندم. گفته بودند ممکن است بعضیها را برای جشن تکلیف به دیدار آقا ببرند. خوشحال و سرمست آمدم خانه و موضوع را بیان کردم. یادم نیست چه شد که رفتن به حسینیه کنسل شد اما در خیالم آن را ادامه دادم.
وقتی روز جشن تکلیف به خانه آمدم، با اینکه در مسجد جامع محلمان مراسم برگزار شده بود، اما به مادرم گفتم ما را بردند بیت رهبری! آقا چقدر مهربان بود و میخندید. همه آنچه گذشته بود را روایت کردم اما انگار کن مقابل آقا!
وقتی چند روز بعد همه فهمیدند واقعیت با خیال پردازیام فرق داشته و ما اصلا آن روز خدمت آقا نبودیم، خیلی ناراحت شدم. یادم هست شبها یواشکی از حرصم گریه میکردم. ناراحتیام از این جهت نبود که چرا همه واقعیت را فهمیدند و حتی کنایه میزنن و به شوخی ماجرا را هی تکرار میکنند. من در خیالم، با آن جشن تکلیفی خوش بودم که آقا هم حضور داشت و به من لبخند میزد.
بارها و بارها قسمت شد و من باز در مراسمهای مختلف میتوانستم ایشان را از دور ببینم. هنوز هیجان اینکه آیا در میان این همه جمعیت میتوانم وارد حسینیه شوم هم با من بود.
*این مدل سخنرانی آقا سابقه نداشت!
بعد از جنگ 12 روزه مدتی به دلایل امنیتی در مراسمهای بیت آقا حاضر نمیشد. به من کارتی دادند و قرار شد به عنوان خبرنگار برای پوشش دیدار ایشان با جمعی از خانواده شهدا بروم. در تب و تاب بودم که آیا اقا میآیند یا نه؟! اما در دلم میگفتم آقا در این دیدار حتما حاضر میشود. خانواده شهدا را طور دیگری دوست داشت و تکریم میکرد. دقایقی که گذشت، شعارها شور بیشتری گرفت: «ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم»، «ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار»، «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده». بارها این فضا را تجربه کردم اما هنوز انگار قلبم میخواست از دهانم بیرون بیاید.
آقا که آمد تلاش کردم با هر ترفندی که بلدم، انتظامات خانم که بسیار هم سختگیر بودند را راضی کنم تا حتی شده چند وجب جلوتر بروم. تو بگو اعتماد به نفس را در آنچه میدیدم از دست داده بودم. حس میکردم چشمهایم آنطور که باید وضوح ندارد. موفق شدم و تا پشت دو سه ردیف اول رسیدم. قاری، سخنران و مداح. مراسمهای معمول انجام شد اما کانون نگاهم فقط یک نقطه بود. تا اینکه در یک اقدام بیسابقه اقلا طی چند باری که دیده وحتی شنیده بودم، اقا دوسه متری از صندلیشان فاصله گرفتند و نزدیک تر آمدند، خودشان میکروفون را به دست گرفتند و ایستاده شروع کردند به لحظاتی صحبت کردن وتسلی دادن به جمع حاضر و بعد هم دعا. این دیدار هم تمام شد.
*میگویند این دیدار آخر است...
حدود 48 ساعت است که مردم گروه گروه خود را میرسانند تا آقا را ببینند. من هم قسمتم شد در گرم ترین ساعت روز به دیدار بیایم. اینبار هر که دوست دارد ایشان را ببیند باید بیاید مصلای تهران. وارد که میشدم باز هم قلبم داشت از دهانم بیرون میآمد. دوست نداشتم تنها باشم. اینبار از دیدن آقا واهمه داشتم. حس میکردم اگر او را ببینم زانوهایم سست خواهد شد. باید به سرم بزنم یا صورتم را خراش دهم؟
از دور جایگاه را دیدم. صندلیشان خالی بود. بالای صندلی چند پرچم ایران خودنمایی میکرد. مردم گریه میکردند و غم اینجا حماسه میسرود. میگویند آقا در همان پرچمی است که عمامه مشکی رویش گذاشتند. خانمی هم کنارم سراغ آن پرچم کوچک را گرفت. گفتند نوه آقا آنجاست. اینبار خانوادگی آمدند!
سراغ ستاد رسانه را گرفتم. مسیری را طی کردم تا آمدم بالا. مثل آنچه در شش سالگی برایم اتفاق افتاد را مقابلم حس کردم. از گوشه بالکن طبقه بالا، سمت راست همان صندلی و همان پرچمها را دیدم. راستش را بخواهید خیلی احساس خاصی از دیدن آنچه مقابلم بود هم نداشتم. شاید اقا روی همان صندلی نشسته باشند اما اینبار دیگر چشم پاک کودکانهام را از دست دادم ونتوانستم ببینمشان.
دیگر غروب شده است. چرا من فکر می کنم جمعه است؟ به هر حال گفتند: این دیدار آخر است. می گویند آقا قرار است فردا بعد از 69 سال برای بار دوم بروند کربلا زیارت. بعدش هم قرار است برگردند شهر جوانی شان مشهد. دیگر نمی خواهند برگردند تهران. حتی سنگینی عمق این جملات را هم خدا به سر شاهد است، حس نمیکنم. شاید هنوز وقت عزا نرسیده. شاید طول میکشد بفهمیم چه خاکی بر سرمان شده. اما هر چه هست طبیعتش این است که دق کنیم. ولی به قول حضرت صائب:
مدان ز سخت جانی گر نمردم از فراق
که جان از ناتوانی بر لب من دیر میآید
این غم برای وجودم بزرگتر از چیزی است که بخواهد بپذیرد، اما... آخرین دیدار را هم خیلی خوب و رنگی به یادم خواهم سپرد.
انتهای پیام/