به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، یاسر احمدوند معاون فرهنگی وزارت ارشاد در دولت سیزدهم، در یادداشتی که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داده به راهی که رهبر انقلاب برای حرکت در مسیر پس از خود نشانمان داده است، اشاره کرد. این یادداشت به شرح ذیل است:
«توفیق داشتم دو سال آخر حضور رهبر شهید در نمایشگاه کتاب تهران میزبان ایشان باشم. از این نعمت بزرگ مباهاتآفرین در گوشه قلبم چشمهای جوشیده بود و ذوقی همیشگی از آن وجودم را تازه میکرد.
تا دیروز صبح که وارد حیاط مصلی شدم و از دور چشمانم میزبان پیکری شد به کین و ظلم کشته و آرمیده در زیر گنبد زبرجدی مصلی. دریغ که اکنون از آن وجود پربرکت و آن قامت رعنا که بارها برای اقامه نماز یا بازدید از نمایشگاه کتاب به مصلی آمده بود بیبهره شدهایم. ما ماندهایم با مواریث آن بزرگ که دنیاطلب نبود اما جهاندار بود.
مصلای تهران و حضور آقا در نماز و کتاب منحصر بود. ایشان یا برای نماز یا برای کتاب در آنجا حاضر شده بودند. او ایمان و آگاهی را ترکیب نجاتبخش ایران ما میدانست.
معماری جامعه ایرانی در اندیشه او معماری یک بنای بیریشه نبود. او جامعه را با بخشنامه و آمار و هیاهو تعریف نمیکرد. میدانست که ایران ستونهایی دارد که اگر دیده نشوند فرو میریزند و اگر پاس داشته شوند حتی زیر سنگینترین توفانها نیز خانه ملت را نگاه میدارند. ایمان مردم یکی از این ستونها بود. خانواده ایرانی ستونی دیگر. زبان فارسی ستونی دیگر. محبت اهلبیت و فرهنگ عاشورا و روح استقلال و غیرت ملی و شهادتطلبی ، آگاهی و دانشجویی و امید جوانان ستونهای دیگر این بنای بلند بودند.
او این بنا را از نزدیک میشناخت. از خانههای مردم تا محفل دانشمندان. از مسجد تا دانشگاه. از جبهه تا کتابخانه. از شعر تا فناوری. از روستا تا پایتخت. از کودک امروز تا جوان فردا. از همین رو وقتی از فرهنگ سخن میگفت سخنش رنگ توصیههای رسمی نداشت. فرهنگ در نگاه او رگ جان جامعه بود. اگر فرهنگ میخشکید سیاست هم بیروح میشد اقتصاد هم بیبرکت میماند علم هم بیجهت میگشت و جامعه نیز از درون تهی میشد.
از ایشان چه میماند. تنها تصویر و نام و خاطره نمیماند. از او راهی میماند برای دیدن ایران. معیاری میماند برای سنجیدن خویش. افقی میماند برای آنکه بدانیم ملتها اگر خود را فراموش کنند دیگران برایشان سرنوشت مینویسند.
او به ما آموخت که استقلال تنها در سیاست خارجی نیست. استقلال در اندیشه هم هست. در زبان هم هست. در روایت هم هست. در سبک زندگی هم هست. در مدرسه و خانواده و کتاب و هنر و رسانه هم هست.
او برای سلوک فرهنگی ایران مسیر نشان داد. راهی میان انزوا و خودباختگی. راهی میان تحجر و بیریشگی. راهی که در آن میتوان مؤمن بود و دانا. ریشهدار بود و نوآور. ایرانی بود و جهان را شناخت. انقلابی بود و اهل ساختن. به گذشته تکیه کرد و در گذشته نماند. به آینده اندیشید و از اکنون غفلت نکرد. این راه آسان نبود اما راه عزت همین بود.
او فرهنگ را میدان تزئین زندگی نمیدانست. فرهنگ برای او میدان تکوین انسان بود. از همین رو کتاب نزد او حرمت داشت. کتاب در چشم او کالایی در کنار کالاها نبود. چراغ بود. واسطه گفتوگوی نسلها بود. حافظه ملت بود. مجال اندیشیدن بود. نمایشگاه کتاب نیز برای او تنها یک آیین سالانه نبود. نشانهای بود از زنده بودن رگهای فکری ایران. آن قدمهای آرام در راهروهای نمایشگاه آن توقفها آن پرسشها آن نگاه دقیق به کتاب و ناشر و نویسنده همه از همین معنا حکایت میکرد. گویی میگفت ایران اگر میخواهد بماند باید بخواند. اگر میخواهد پیش برود باید بیندیشد. اگر میخواهد روایت شود باید خود قلم به دست گیرد.
ایران فردا اگر بخواهد به آن منظومه وفادار بماند باید سیمایی روشن داشته باشد. ایرانی ریشهدار و رو به آینده. مؤمن و خردورز. کتابخوان و پرسشگر. خانوادهمدار و جوانباور. عدالتخواه و فسادستیز. مستقل و در عین حال آگاه از جهان. ایرانی که زبان فارسی را تنها ابزار سخن گفتن نداند بلکه خانه روح خویش بداند. ایرانی که هنر را به سرگرمی فرو نکاهد و رسانه را به غفلت نسپارد. ایرانی که شهید را نه فقط در آیین تشییع که در آیین زندگی حاضر بداند.
ایران فردا باید بداند که فرهنگ با شعار ساخته نمیشود. با کتاب ساخته میشود. با مدرسه خوب. با خانواده آرام. با عدالت محسوس. با جوان امیدوار. با زبان پاکیزه. با هنر صادق. با رسانه امین. با مسئولانی که مردم را نه موضوع حکمرانی که صاحبان اصلی این خانه بدانند. با نهادهایی که خادم فرهنگ باشند.
در مصلی با پیکری وداع کردیم که بارها در همین جا برای نماز ایستاده بود و بارها در همین جا در میان کتابها قدم زده بود. چه پیوند شگفتی. نماز و کتاب. سجده و خواندن. قبله و قلم. گویی سرنوشت فرهنگی ایران نیز در همین نسبت نهفته است. ملتی که سجده دارد اما از خواندن دور شود به عمق نمیرسد و ملتی که میخواند اما قبله خویش را گم میکند در روشناییهای بیجهت سرگردان میماند.
اکنون حیاط مصلی دیگر تنها حیاط مصلی نیست. صحن وداع یک ملت است با کسی که در روزگار سخت دست بر شانه ایران گذاشت و نگذاشت این ملت خود را کوچک ببیند.
ما سوگواریم اما سوگ اگر به عهد نرسد نیمهتمام میماند. اشک حق چشم است اما وفاداری حق راه است. باید این وداع به پیمان بدل شود. پیمان با ایران. پیمان با کتاب. پیمان با عدالت. پیمان با جوانان. پیمان با آن حقیقتی که او عمری برای آن ایستاد.
نگاه او به آینده نگاهی آرزومندانه و بیطرح نبود. آینده برای او در شعار گم نمیشد. آینده ایران باید ساخته میشد و ساختن آینده بدون صورتبندی درست فرهنگ ممکن نبود. در منظومه فکری او فرهنگ نه پیوست برنامههای توسعه بود و نه حاشیه سیاست عمومی. فرهنگ خود متن اصلی پیشرفت بود. از این رو ایران فردا پیش از آنکه به برج و جاده و کارخانه شناخته شود باید به انسانهایی شناخته شود که میسازد. انسان مؤمن خردمند آزاداندیش کارآمد مسئولیتپذیر عدالتخواه و امیدوار.
راهبرد فرهنگی آینده در نگاه او از شناخت میدان آغاز میشد. ایران در جهانی زندگی میکند که مرزهای آن دیگر فقط مرز خاک و اقتصاد و سلاح نیست. مرزهای اصلی در ذهن و زبان و روایت و سبک زندگی کشیده میشود. ملتی که نتواند خود را روایت کند دیر یا زود در روایت دیگران مصرف میشود. ملتی که زبان خود را ناتوان بگذارد اندیشه خود را نیز ناتوان کرده است. ملتی که نسل جوان خود را نفهمد آینده خود را به دست تصادف سپرده است. از همین رو آینده فرهنگی ایران باید بر سه پایه استوار شود. تولید معنا. تربیت نسل. اقتدار روایت.
تولید معنا یعنی ایران تنها مصرفکننده نظریهها و تصویرها و سبکهای زندگی وارداتی نباشد. باید از دل تجربه ایرانی و اسلامی خود سخن تازه برای انسان امروز پدید آورد. خانواده ایرانی شهر ایرانی مدرسه ایرانی دانشگاه ایرانی رسانه ایرانی هنر ایرانی و زیست مؤمنانه ایرانی باید دوباره اندیشیده و بازآفریده شوند. نه با تکرار لفظی گذشته و نه با تسلیم در برابر مدهای جهانی بلکه با اجتهادی فرهنگی که سنت را به نیروی زندگی بدل کند و زمانه را با چشم باز بشناسد.
تربیت نسل یعنی آینده را در جوانان دیدن نه در گزارشها و برنامههای اداری. او جوان را ذخیرهای تزئینی برای سخنرانیها نمیخواست. جوان باید در میدان علم و فرهنگ و مدیریت و رسانه و هنر صاحب نقش شود. ایران فردا هنگامی ساخته میشود که نسل تازه احساس کند وارث یک تاریخ بزرگ است و در عین حال مأمور ساختن فصلی نو. اگر جوان ایرانی تنها مخاطب هشدار باشد از فرهنگ فاصله میگیرد اما اگر صاحب میدان شود فرهنگ را از نو زنده میکند.
اقتدار روایت نیز یعنی ایران باید بتواند حقیقت خود را با زبان روزگار بیان کند. در جهانی که جنگها پیش از میدان در ذهنها آغاز میشوند رسانه و هنر و ادبیات و کتاب دیگر امور فرعی نیستند. اینها خطوط مقدم آیندهاند. اگر روایت ایران به دست دیگران بیفتد حتی پیروزیهایش نیز وارونه معنا میشود. پس ایران فردا باید اهل روایت باشد. روایت صادق روایت زیبا روایت عمیق روایت جهانی. باید بتواند رنج و مقاومت و پیشرفت و ایمان و عدالتخواهی خود را چنان بیان کند که هم جوان ایرانی آن را از خود بداند و هم انسان بیرون از مرزها آن را بفهمد.
در این افق راهبردی پیشرفت فرهنگی ایران چند شاخص روشن دارد. نخست پیوند ایمان و عقلانیت. ایمانی که از اندیشه نمیگریزد و عقلانیتی که از معنا تهی نیست. دوم عدالت فرهنگی. یعنی امکان دسترسی عادلانه مردم به کتاب آموزش هنر رسانه سالم و فرصت رشد. سوم استقلال روایی. یعنی ایران خود زبان بیان خویش را در جهان داشته باشد. چهارم نوسازی نهادی. یعنی نهادهای فرهنگی از رخوت اداری بیرون بیایند و به جای تصدیگری بیثمر راهگشای خلاقیت مردم شوند. پنجم مرجعیت زبان فارسی. یعنی فارسی نه فقط زبان خاطره که زبان تولید علم اندیشه ادبیات و آینده باشد. ششم خانواده به عنوان کانون پایدار تربیت. هفتم جوانباوری واقعی. نه در لفظ بلکه در سپردن میدان و اعتماد به توان ساختن.
از این منظر وداع امروز تنها پایان یک دوره نیست. آغاز آزمونی تازه است. اگر ما میراث او را فقط در سوگ و نام و آیین نگه داریم با او وفادار نماندهایم. وفاداری آن است که از اندیشه او برای آینده نقشه بسازیم. سیاست فرهنگی را از پراکندگی بیرون آوریم. کتاب را به متن زندگی برگردانیم. مدرسه و دانشگاه را به کانون هویت و خلاقیت بدل کنیم. رسانه را از سطح هیجان به عمق تبیین ببریم. هنر را مجال کشف حقیقت کنیم. خانواده را تنها نگذاریم. جوان را باور کنیم. زبان فارسی را عزیز بداریم و ایران را چنان روایت کنیم که شایسته تاریخ و آینده خویش باشد.
دریغ از آن قامت رعنا. دریغ از آن نگاه مطمئن. دریغ از آن حضوری که مصلی را در روزهای نمایشگاه کتاب به هیأتی دیگر درمیآورد. اما آن بزرگ اگر از میان ما رفت راه را با خود نبرد. مواریث او در همین خاک پراکنده است. در ایمان مردم. در زبان فارسی.در پیشانی جوانان. درکتابهایی که باید نوشته شوند. در عدالتهایی که باید محقق شوند. در امیدهایی که نباید بگذاریم بمیرند. در ایران فردایی که اگر اهل عهد باشیم بلند و عزیز و روشن ساخته میشود.
انتهای پیام/