خیابانهای اهواز، آبادان، خرمشهر، دزفول، بهبهان، اندیکا، ایذه و... امروز شاهد مردمی است که تنشان در دیار نخل و کارون مانده اما جانشان پرواز کرده و به میدانهای تهران رسیده است.
آنها که نتوانستند خود را به مراسم تشییع برسانند حالا در خانهها و مساجد، چشم به صفحه تلویزیون دوختهاند و با هر قدمی که جمعیت در تهران برمیدارد گویی آنها نیز در همان مسیر گام میگذارند.
مرضیه خانم در یکی از محلات اهواز در حالی که چادر مشکیاش را محکم دور خود پیچیده و تصویری از رهبر شهید را در دست دارد میگوید: چند شب خواب نداشتم مدام فکر میکردم اگر آنجا بودم میتوانستم از نزدیک با رهبر وداع کنم، در خانه نشستن، برای ما که جاماندیم و در آخرین لحظات حتی تابوت رهبر عزیزمان را هم از نزدیک نمیتوانیم ببینیم خیلی دردناک است.
حاج مهدی مردی حدودا ۷۵ ساله که پای راستش در جنگ تحمیلی آسیب دیده است و رد جنگ را هنوز در چشمانش میشود دنبال کرد میگوید: ما فرزندان جنگیم، ما در طول هشت سال دفاع مقدس حس رفتن دوستان و همرزمان را زیاد لمس کردهایم حسی که توصیفش برایم خیلی سخت است ای کاش امروز در تهران بودم تا برای آخرین بار، با رهبرم عهد ببندم.
او ادامه داد: من از این راه دور فریاد میزنم رهبر شهیدم راهت را ادامه خواهم داد شاید امروز از تو دور باشم اما دلم در کنار تو خواهد ماند.
بیقراری برای رهبر شهیدی که مردم او را پدر خود و امت میدانستند سن و سال نمیشناسد در گوشهای از یک خیابان در شهر شوشتر جوانی به نام محسن که از اعضای کادر درمان است میگوید: شغل ما طوری است که امکان سفر به تهران را نداشتیم شاید جسم ما امروزکیلومترها ازآقایمان دور باشد اما روح ما، فکر ما و جان ما همواره در مسیر او خواهد بود.
روستاهای خوزستان نیز حال و هوای مشابهی دارند دَم غروب که میشود مثل روزهای عادی دیگر عطر نان تازه پخته شده محله را برنمیدارد زنان روستایی چند شبی است که در خانههایشان بساط عزاداریهای کوچک خود را راه انداختها از راه دور برای رهبرشان روضه میخوانند و مویه میکنند و با زبان محلی خود، در سوگ رهبر از فراق و جدایی میخوانند و کودکان روستایی مات و مبهوت به اشکهای مادرانشان خیر میشوند.
عجیب است که چگونه یک فاصله جغرافیایی، نمیتواند پیوند قلبی را سست کند مردم اینجا با اینکه در مراسم میلیونی تشییع بزرگ پایتخت نیستند اما مراسم تشییع کوچکی در قلبهایشان برپا کردهاند.
آنها با هر بار دیدن تصاویر جمعیت انبوه در تلویزیون زیر لب زمزمه میکنند و برای آرامش قلب خود دست به دعا برمیدارند.
حس جاماندن، واژهای است که امروز در فضای مجازی خوزستان هم پررنگ است پستهای شبکههایی اجتماعی پر از حسرت نتوانستنها و دلنوشتههایی برای رهبر شهید است هر کدام از این پیامها، قطرهای از دریای غم یک استان است که امروز یکصدا میگرید.
غروب که نزدیک میشود آسمان خوزستان در پس غبارهای همیشگی، رنگ ارغوانی به خود میگیرد رنگی که گویی با رنگ خون شهدا گره خورده است مردم صبور خوزستان ثابت کردند که عشق، جغرافیا نمیشناسد و ارادت به رهبر در تمام گوشههای این خاک به یک اندازه شعلهور است.
شاید حضور در تهران برای برخی مقدور نبوده اما آنها در این راهپیمایی قلبی، سربلند بیرون آمدند هرچند که دلهایشان گرفته است اما این پیوند معنوی، گرمایی به شهر داده که گویی همین نزدیکیها، پیکر مطهر رهبرشان در حال تشییع است.
این مردم میدانند که اگرچه امروز دستشان به تابوت نرسید اما عهدی که با آرمانهای او بستهاند در دلهایشان حک شده است.
آنها به خانه باز میگردند اما این روز را هرگز فراموش نخواهند کرد روزی که تمامِ خوزستان، در عزای یک شهید، یکصدا سکوت کرد و با تمام وجود، عشق خود را از فاصلهای دور، به سوی تهران روانه کرد.
آری، این است حکایت جاماندگانی که همیشه، اولین همراهان راهند.












