به گزارش ایرنا، احمد یوسفزاده در این دلنوشته که نسخهای از آن در اختیار خبرگزاری ایرنا کرمان قرار گرفته، آورده است: سلام آقای مهربان، گمان میکنم اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده، اصلا نهم اسفندی نبوده، فرض می کنم در حسینیه امام خمینی انتهای خیابان فلسطین نشسته ام منتظر شما که بیایید در جمع نویسندگان دفاع مقدس و خاطرات ما را گوش کنید.
آقای مهربان؛ یک روز یک شماره ناشناسی افتاد روی گوشیام. آنطرف خط محمدی نامی خبر داد که شما بر کتاب من تقریظ نوشته اید. یا ابوالفضل! چقدر خوشحال شدم. آقای محمدی که نمی دانم هستند یا با شما سفر کردند گفتند بزودی در کرمان مراسم مهمی برای رونمایی برگزار میشود.
من دلم شور زد که نکند بعضیها نگذارند این مراسم مهم در کرمان برگزار بشود. بعدها یکی از مسولان دفتر حفظ آثارتان تایید کرد که آن بعضیها همه تلاششان را کردند که مراسم رونمایی از تقریضتان بر کتاب من برگزار نشود. بیمعرفتها نامه پشت نامه زده بودند به دفترتان که اگر این تقریظ رونمایی بشود کاندیدا شدن نویسنده کتاب همان و رفتنش به مجلس شورای اسلامی همان. یکی از فرزندان شما اما قرص و محکم گفته بود که این مراسم باید در کرمان برگزار بشود و شد. با چه عظمتی!
یک روز که در تهران از نزدیک زیارتتان کردم، گفتید کتابتان خوب بود. یک نفر توی جمع گفت آقا بر کتاب من هم یک تقریظی بنویسید شما گفتید بر هر کتابی که دلم را بلرزاند یادداشتی می نویسم. وای! کتاب من دل مهربان شما را لرزانده بود.
بعد از آن دیدار همیشه دلم میخواست یک بار دیگر از نزدیک ببینمتان. به ایمان عطارزاده که این روزها سخنگوی مراسم شماست گفتم دلم برای آقای خامنهای تنگ شده نمیشود یکبار دیگر بیایم؟ این آرزو بر دلم نماند. یکبار که رفته بودم به عیادت بازیگر جانباز رضا ایرانمنش، از بیمارستان آتیه که آمدم بیرون حاج آقا شیرازی زنگ زد گفت تهرانی؟ گفتم بله. گفت قبل از اذان ظهر بیا خیابان جمهوری، سر فلسطین.
سر فلسطین همانجاییست که خانه و دفتر شما بود. همان خانه محقری که دیوارهای سفیدش از آب ناودانهای زنگ زده اش قهوه ای شده بود. پشت همان شمشادهای سبز که پارسال داشتید کنارشان درخت میکاشتید و برایتان سخت بود که یکدستی آبپاش سنگین را بردارید و آب بریزید پای درخت. آخ گفتم درخت، کاش آن درخت از آتش بمبهای ترامپ جان بهدر برده باشد تا بعدها عاشقانت بنشینند زیر سایه اش به یاد شما آه بکشند.
ظهر رسیدم جلو بیت. رفتم داخل. توی یک اتاق بزرگ نشستیم به انتظار شما. آمدید و با همه دست دادید، من حواسم بود که نباید دست راستم را برای مصافحه دراز کنم. شما فقط شهید نیستید، جانباز هم بودید.
پشت سرتان نماز خواندیم. بعد یک نفر مرا معرفی کرد. گفتید اهل کجای کرمان هستید؟ گفتم فاریاب. طبع شعرتان گل کرد. بیتی از سعدی خواندید که میگوید «قضا را من و مردی از فاریاب- به دریای مغرب رسیدیم به آب». بعد لبخند زدید و به من فهماندید که منظور سعدی، فاریاب افغانستان است نه فاریاب ما کرمانیها.
شما با من یکلاقبا شوخی کرده بودید و من چقدر خوشحال شدم. پیرمرد محاسن سفیدی چای آورد، توی استکان های کمر باریک نعلبکی دار. چه خوش طعم بود چایش. آخ گفتم پیرمرد، راستی الان آن پیرمرد کجاست؟ او هم مسافر قطار نهم اسفند بوده با شما؟
مجلس خودمانی بود. بی تکلف و تشریفات، هر کسی چیزی از شما میپرسید. من راجع به انجمن ادبی دفاع مقدس کرمان به شما اطلاعاتی دادم. خوشتان آمد. دیدم به همین سادگی میشود با شما حرف زد. جرات پیدا کردم گفتم آقا شما خاطرات روزانهاتان را مینویسید؟ گفتید بله مینویسم اما مختصر. آخ گفتم خاطرات، خدا کند آن دفترچه خاطرات روزانهاتان آن روز که بمبهای سنگرشکن به مهمانیتان آمدند دم دستتان نبوده باشد.
حرف کرمان که شد شما توی ذهنتان دنبال اسم یک مرد کرمانی میگشتید که احوالش را بپرسید. گفتید اسمش را فراموش کرده ام آن آقای محترم کرمانی که مدرسه می سازد کی بود؟ گفتم عطا احمدی آقا، یادتان آمد. از عطا به نیکی یاد کردید و از من پرسیدید شما میشناسیشون؟ گفتم بله آقا. گفتید میبینیشان گفتم بله آقا. گفتید پس حتما سلام مرا به ایشان برسانید. گفتم چشم.
فکر کنم در همان مجلس بود که یکبار دیگر تعلق خاطرتان به کرمان را با آن جمله فراموش نشدنی ابراز کردید. گفتید «من اگر قرار باشد جایی غیر از قم و تهران زندگی کنم میآیم کرمان زندگی میکنم. من ذوق کردم و شما ادامه دادید «من به دلایل زیادی کرمان را دوست دارم یک دلیلش آقای حجتی کرمانی است. دورهمی تمام شد. شما خداحافطی کردید و رفتید.
در اولین فرصت رفتم خدمت آقای حجتی کرمانی و به ایشان گفتم که آقای خامنه ای درباره شما اینطور گفتند. پیرمرد سکوت کرد و دو باریکه اشک از چشمانش لغزید روی عبایش.
یک جعبه شیرینی هم گرفتم و رفتم پیش عطا احمدی و به رسم امانت سلام شما را به او هم رساندم.
آقای مهربان، حالا من دیگر در حسینیه امام خمینی نیستم، شما هم نیستید، شهید شدهاید، حسینیه هم شهید شدهاست درختی که کاشتید و پیرمردی که چای آورد و آقای محمدی هم یحتمل شهید شدهاند. آنجا سکوتی تلخ حاکم است، فقط صدای آن دخترک ناز و عزیز، نوه اتان را میتوان برای همیشه از گلوی تاریخ شنید که با لباس صورتی اش نشسته روی مبلی که دیگر نیست، لبخند می زند و میگوید... «آقا»
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
کنار این قطار ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام
متن تقریظ امام شهید بر کتاب آن بیست و سه نفر
«در روزهای پایانی ۹۳ و آغازین ۹۴ با شیرینی این نوشته شیوا و جذاب و هنرمندانه، شیرینکام شدم و لحظهها را با این مردان کمسال و پرهمت گذراندم. به این نویسنده خوشذوق و به آن بیست و سه نفر و بهدست قدرت و حکمتی که همه این زیبائیها، پرداخته سرپنجه معجزهگر اوست درود میفرستم و جبهه سپاس بر خاک میسایم.
یک بار دیگر کرمان را از دریچه این کتاب، آنچنان که از دیرباز دیده و شناختهام، دیدم و منشور هفترنگ زیبا و درخشان آن را تحسین کردم. ۹۴/۱/۵
اخمد یوسفزاده متولید ۱۳۴۴ در فاریاب یکی از شهرستان های جنوبی استان کرمان، در سال ۱۳۶۱ و در عملیات بیت المقدس به اسارت نیروهای بعثی عراق در آمد که به مدت هشت سال و سه ماه در اسارتگاههای این رژیم جنایتکار در بند بود.
وی پس از آزادی در سال ۱۳۶۹، تحصیلات کارشناسی خود را در رشته ادبیات انگلیسی به پایان رساند و درجه کارشناسی ارشد حقوق و دکترای ادبیات فارسی را کسب کرد و هم اکنون در سمت معاون فرهنگی دانشگاه شهید باهنر کرمان فعالیت دارد.
یوسفزاده از فعالان حوزه شعر و ادبیات پایداری مطرح کشور است و کتاب های اردوگاه اطفال، باران گرفته است و شاید پیش از اذان صبح، را به رشته تحریر درآورده است.














