این اشعار مربوط به پرستو پرژک؛ محنا امیری، اقبال بنی عامریان، سعید امامی، زهرا فقیری و معصومه تیما از شاعران استان کرمانشاه است.
(مرثیهٔ یک نام در حافظهٔ تاریخ)- شاعر پرستو پرژک
بهار، جامهٔ اندوه بر تن باغ کرد،
زمان، روایت خود را به اشک آغاز کرد.
نسیم، خسته و آرام، از کوچهها گذشت،
و داغ، خیمه به قلب هزاران پرواز کرد.
اگر چه نام سید علی خامنهای
در دفتر روزگار، بلند و ماندگار است،
در شعر، هر که برای باورش زیسته باشد،
پس از رفتن نیز، در خاطر مردمان برقرار است.
نه کوه، طاقتِ این بغضِ بیصدا را داشت،
نه رود، تاب شکستن سکوت خویش را.
کبوتران، به آسمان دعا پناه بردند،
و ابرها، مرثیهخوان دشت و شهر شدند.
چه سخت، لحظهٔ وداع مردی است
که سالها تکیهگاه امید دلها بوده است؛
چه تلخ، هنگامی که خاطره،
جای حضور را در آغوش میگیرد.
اما مردان استوار،
در مرز خاک پایان نمیپذیرند؛
نامشان از سینهای به سینهای دیگر میرسد،
چون آتشی که از چراغی به چراغی دیگر سپرده میشود.
اگر اشکی فرو میچکد،
از مهر است؛
و اگر دعایی بر لب مینشیند،
از یاد کسی است که در خاطر مردم جای گرفته است.
تاریخ،
برگهای خویش را با نامِ آنان ورق میزند؛
و زمان،
هرگز نمیتواند
غبار فراموشی بر خاطرهٔ مردان بزرگ بنشاند.
سلام بر همهٔ آنان
که زندگی را وقف آرمانهای خویش کردند؛
و سلام بر یادهایی
که حتی اگر صاحبانشان از دیده پنهان شوند،
از دل روزگار، پنهان نخواهند شد.
غزل
(یاد سرو زمان) - شاعر؛ پرستو پرژک
دل شب از غم یک داغ، پر از آه شد آسمان از غصهٔ یک خاطره، همراه شد
کوچهها در ماتم یک نام، آرام گریست هر نگاهِ خستهای با اشک، همراه شد
سید علی خامنهای، ای نام صبر و استقامت یاد تو در دفتر ایام، چون یک ماه شد
گرچه باد حادثه بر با دنیا میوزد ریشهٔ مردان حق، در خاک هم دلخواه شد
سروهای سربلند از خاک برمیخیزند باز هر که با ایمان قدم زد، ماندگار راه شد
شعر اگر از داغ دل برخاست، از عشق است و بس واژهها در سوگِ یک نامِ عزیز، آگاه شد
نام انسانهای بزرگ از مرز زمان میگذرد چون چراغی در شب تاریخ، روشنگاه شد
شاعر: محنا امیری
ایران ما، میراث ایمان است
در سینه بغضی، غرق باران است
با آنکه رفتی، عطر تسبیحت
در جان این ملت، غزلخوان است
ما وارث عصر سحرگاهیم
در جادهی حق، کوه آگاهیم
با داغ تو، پیمان ما نشکست
ما همچنان، همراه و در راهیم
این انقلاب ما، ولایی شد
با خون سرخت، کربلایی شد
در مکتب پر شور ثارالله
هر قطره خونت، کبریایی شد
ما تشنهی جام شهادت، باز
بستیم پیمان ولایت، باز
بعد از تو با خونخواه تو آری
برپاست بزم استقامت، باز
لبیک ما بر رهبر بیدار
آمد علمدار دگر، در کار
با ذوالفقار حیدری، ایران
انداخت لرزه بر. تن کفار
تهدید دشمن ، طبل پوشالی ست
این جبهه ، از هر تفرقه خالی ست
در سایهی فرزند پیغمبر
تقدیر ما، پیروزی عالیست
پیمان ایران با علی مانده
در خط ایمان منجلی مانده
با یک جهان اخلاص و بیداری
دلبسته ی نور ولی مانده
ما لشکر سلطان خوبانیم
در پیش دشمن، مثل طوفانیم
با حکم رهبر ، در مسیر حق
ما وارثان نور ایمانیم
دلتنگی ما ، بغض طوفانیست
در چشم ما داغ تو بارانی ست
پایان این شب مژدهی نور است
آن که حضورش، عطر قرآنیست
شاعر: محنا امیری
رفتهای، داغ تو آری بر دل ما مانده است
بغض ها داریم و طوفان در تماشا مانده است
چشمها تا انتهای جاده دنبال تواند
رد پای استوار توست پیدا مانده است
کوچهها امشب سراسر غرق عطر روضهاند
باز باران ست بر سیمای ما جا مانده است
گرچه دیگر چشم ما از دیدنت محروم شد
درس صبر و غیرتت در عمق جان ها مانده است
دشمن از خاموشی این شهر اگر خرسند شد
غافل از بیداری خورشید فردا مانده است
خون پاک هر شهیدی می دهد پیغام ها
پرچم عزت به خون خلق بالا مانده است
بدرقه کردیم با اشک و دعا، اما هنوز
عطر نامت در هوای شهر ما جا مانده است
راه تو باقی ست تا جان در تن ما باقی ست
تا دل بیدار هست، این عهد برپا مانده است
بدرقه امام شهید
شاعر اقبال بنی عامریان
این اشکهایِ سوزناک و وای و آوا
دارد نشان از روز عاشورا ، خدایا
الله الله ، الله الله
ای رهبر فرزانه ، هنگام سفر نیست
ما را نباشد شوقِ ماندن زین خطرها
ما زخم ها در سینه داریم از فراقت
تا زخمها گردد مداوا چشم بگشا
اللهالله ، اللهالله
عزم سفر کردی خدا همراهت ، اما
خونابه ریزد چشمِ ما از هجرت ، آقا
در سینه ما با شما شوقی دگر بود
لختی تامل کن ، ببین حالِ دلِ ما
اللهالله ، اللهالله
دلهایِ ما آئینه پرداز شما بود
مگذار یک ملت شود بعد از تو تنها
باز آ و با آن خطبههایِ آتشینات
این عقدههایِ ماندهیِ در سینه ، بگشا
اللهالله ، اللهالله
باز آ که از داغِ فراقت ، بی قراریم
ما را رها از این غمِ جانکاه ، بنما
باز آ و با تفسیری از آیاتِ قرآن
دردِ دلِ محزونِ ما را کن مداوا
اللهالله ، اللهالله
باز آ و یکبارِ دگر لبخند بر لب
شعری بخوان ، حرفی بزن. ای محفل آرا
تهران نه ، ایران نه ، جهان شد داغدارت
هم شیعه و هم سنی و حتی مسیحا
اللهاللهالله ، اللهالله
شاعر: سعید امامی
نماز عشق سرودی؛ دو رکعت زیبا
دو رکعتی که وضویش به خون شده امضا
دو رکعتی که همیشه در آرزویت بود
دو رکعتی که همیشه به روبهرویت بود
دو رکعتی که نشاندی به قلب این دنیا
دو رکعتی که سرودی برای انسانها
وضوی عشق نگردد صحیح جز با خون
وضوی عشق گرفتی برای آن بیچون
وضوی عشق گرفتی خدا قبولش کرد
وضوی عشق گرفتی بدون ناله و درد
فقط مدال شهادت به قامتت کم بود
و گرنه شوکت جنگت به سان رستم بود
شبیه شیر خدا ذوالفقار میبستی
عجب نبوده برایم، نوادهاش هستی
دعای عشق سرودی خدات آمین گفت
به یاد حیدر و زهرا به لحن شیرین گفت
نماز عشق سرودی برایمان رهبر
نماز عشق نوشتی، دوایمان رهبر
نماز عشق وضو را به خون ادا کردی
بلی شما " بیتت " را چو کربلا کردی
شعری از زهرا فقیری برای رهبر شهید فرهنگ دوست ایران
دَهُمین روزِ ماهِ رحمت بود
پَر زدی، تشنه لب، به سوی خدا
بارِ دیگر دَهُم ، عطش ، ماتم
بارِدیگر شهیدِ عاشورا
باید اصلا شهید میشدی و
ردِّ خونت نماد ما میشد
باید این داغِ روی سینه مان
باعثِ اتحادِ ما میشد
آن شبِ روضه ، شامِ عاشورا
در دلت ، بینِ حُزنِ بی حدَّت
چه طلب کرده ای که اینگونه
پر کشیدی ، مشابه جدَّت
داده ای هرچه داشتی ، همه را
و خدا از جهادت آگاه است
مُهرِ تاییدِ حرف من این که
کودکت هم شهیدِ این راه است
گره مشتِ تو به این معناست
پرچم از دستِ تو نیفتاده
بعدِ تو ما همه علمداریم
رهرو تو ، امامِ آزاده
مرد و زن ما همه چراغِ توییم
نورِ این راه قابلِ لمس است
بین تاریکی زمانه ی ما
راه تو اظهر من الشمس است
ما شبیه ات شدیم بابا جان
حال کابوس دشمنِ رذلیم
تا همان لحظه های آخر در
سایه ی بیرق ابالفضلیم
گرچه از رفتنت یزیدِ زمان
هی نمک روی زخممان پاشید
شمر در کوچه باز هلهله کرد
حرمله بعدِ رفتنت رقصید!
ولی آمد کسی شبیه به تو
بوی عطرِ تو داشت لبخندش
نورِ چشمِ تو بود در چشمش
انعکاسِ تو بند تا بندش
گفت: دشمن ز خون این مردم
تا که او هست نان نخواهد خورد
آب از آب انقلاب اکنون
با حضورش تکان نخواهد خورد
ما پدافندِ کوچه ها شده ایم
تا وطن جای اهرمن نشود
جانشینات به غیرِ "چَشم" ز ما
واژه ی دیگری نمی شنود
زهرا فقیری
گرچه از داغ تو پریشانم
دلخوشم جای بهتری هستی
دلخوشم لحظه های افطاری
بر سرِ "خوانِ مادری" هستی
پس دعا کن برایمان بابا
که دعای "شهید" میگیرد
عاقبت قاتلت، شَقیِ زمان
با دَمِ ذوالفقار میمیرد ( ان شاءالله )
شعری از معصومه تیما شاعر کنگاوری در وصف امام شهید سید علی خامنه ای(قدس سره)
در لشکرشان ولوله شد تاپدر افتاد
گفتند بجنگیم زلشکر قَمَر افتاد
این معرکه را باخته اید از خط اول
درگور ببینید که اینجا سِپر افتاد
از ناو و هرآنچیز که دارید نگویید
والله که این مغلطه ها از اَثر افتاد
کو آنهمه شوکت که به مویی شده بندش
دیدی که تمامش به شبی ازنَظر افتاد
هرگز عَلَم از دست علمدار نیفتد
این حادثه با رفتن مولا ، مَگَر افتاد؟
ای سِیّد مظلوم خدا شاهد این است
"با خون تو هر کس که درافتاد ورافتاد"












