عصر ایران ؛ علی نجومی ــ تابستان سال ۱۳۳۹، فرودگاه مهرآباد. اعضای گروه نمایش «بلبل سرگشته» در سالن انتظار فرودگاه هم منتظر اعلام پرواز بودند و هم چشمبهراه منوچهر انور، کارگردان نمایش، تا برای شرکت در جشنواره نمایش ملل عازم پاریس شوند؛ اما در میان شگفتی همگان، منوچهرخان انور نیامد که نیامد.
پیام داده بود که بهتر است خود آقای نصیریان، که نمایشنامه را نوشته، کارگردانی را هم بر عهده بگیرد. یأس و ناامیدی در چهره اعضای گروه دیده میشد.
پادکست را اینجا بشنوید
جمشید لایق، نازنین اما، بلند شد و با صدای بلند به بقیه گفت: «مگر یادتان رفته که تا قبل از آمدن انور از اروپا، این خود نصیریان بود که ما را برای این نمایش تمرین میداد و آماده میکرد؟ پس بهتر است دوباره به او اعتماد کنیم.»
و اینگونه بود که اعضای گروه هنر ملی، با هزار امید و آرزو، سوار هواپیما شدند و راهی پاریس شدند؛ سفری که هم فال بود و هم تماشا.
چند روز بعد، سالن چشمنواز «سارا برنارد» میزبان گروه ایرانی شد. گروهی متشکل از علی نصیریان، جمشید لایق، فهیمه راستکار و چند نفر دیگر که روی صحنه رفتند.
داستان، یا بهتر بگوییم جادوی نمایشنامه نصیریان، آغاز شد.
داستان درباره پدری است که یک دختر و یک پسر دارد. پس از مرگ همسرش، برخلاف میل اولیهاش، تسلیم وسوسه میشود و با زنی دیگر ازدواج میکند. اما این زن دوم به پسر خانواده نظر دارد و وقتی پسر دست رد به خواسته نفسانی او میزند، ماجرا را وارونه جلوه میدهد و پدر را به کشتن پسر تحریک میکند.
پدر هم حرف او را باور میکند، پسرش را گناهکار میداند و او را میکشد. اما پس از آن، نامادری که حتی از جسد پسر هم میترسد، سر او را در دیگی میجوشاند.
از اینجا داستان تبدیل میشود به روایت سعادتمندی ظاهری نامادری و ناامیدی خواهر پسر کشتهشده. دختر پس از مرگ برادر، طی اتفاقاتی پیچیده و با کمک روح او، پرده از بیشرمی نامادری برمیدارد و او را رسوا میکند.
حالا پدر که با دانستن حقیقت در مرز جنون قرار گرفته، نامادری را میکشد و خود نیز میمیرد. در صحنه پایانی، نصیریان برگ برنده خود را رو میکند و خواهر و برادر در تجربهای عرفانی، در جهانی دیگر، به یکدیگر میرسند.
و نمایش تمام میشود.
گروه ایرانی در مدت یک ساعت و نیم کاری کرده بود که تماشاگران میخکوب شده بودند. استقبال آنقدر زیاد بود که نمایش در روزهای جشنواره سه بار تمدید شد و نزدیک به ۱۰۰ روزنامه معتبر اروپایی از این اثر تمجید کردند؛ آن هم در شرایطی که علیخان نصیریان در آن زمان تنها ۲۶ سال داشت.
البته باید این نکته را هم اضافه کرد که این نمایش با نامهای «درخت سرو» و «مادرم مرا کشت و پدرم مرا خورد» در بسیاری از فرهنگهای جهان با روایتهای مختلف آمده است. در ایران نیز روایتهای گوناگونی از آن، برای مثال در فرهنگ شفاهی بندر ترکمن، کرمانشاه، کرمان، کازرون و چندین شهر و منطقه دیگر وجود دارد.
اما نکته جالب درباره گرایش علیخان نصیریان به این داستان، به یک نام بزرگ برمیگردد؛ کسی که جز صادق خان هدایت نیست.
ماجرا از این قرار است که علیخان نصیریان همیشه یکی از مشتریان پروپاقرص مجله وزین «سخن» بود؛ مجلهای که بسیاری از چهرههای درجهیک ادبی در آن مینوشتند و یکی از آنها صادق خان هدایت بود.
در یکی از شمارههای این مجله، صادق خان که تسلطش بر افسانهها و حکایات ملل زبانزد عام و خاص بود، روایت «بلبل سرگشته» را بسیار دقیق و جذاب برای خوانندگان توضیح داده بود. علی نصیریان هم شیفته این متن شد و باقی ماجرا.
علی آقای نصیریان، متولد ۱۵ بهمن سال ۱۳۱۳ در محله شاهپور و بازارچه قوام، زندگی پر از این حکایتهای جالب و شیرین دارد؛ بالاخره خودش هم بازیگر درجهیکی است.
یکی دیگر از این حکایتها مربوط به سال ۱۳۳۳ است؛ زمانی که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، فضای امنیتی شدیدی ایجاد شده بود و بسیاری از گروههای سیاسی، بهخصوص اعضای حزب توده، تحت تعقیب قرار داشتند.
علی نصیریان که اگر حسابوکتابتان خیلی بد نباشد، میدانید آن زمان بیشتر از ۲۰ سال نداشت، همانطور که امروز وقتی او را میبینید و از این بیخیالی و درویشمسلکیاش لذت میبرید، آن روزها هم همینگونه بود؛ شاید حتی غلیظتر.
با اینکه بچه تهران بود و سالهای پرالتهاب دهه ۲۰ و دوران دولت دکتر مصدق را دیده بود، انگار در دنیای دیگری زندگی میکرد. صبح از خواب بلند میشد، به هنرستان در خیابان لالهزار میرفت، تمرین نمایش میکرد و شب به خانه برمیگشت.
سرتان را درد نیاورم؛ میگفتم که در سال ۱۳۳۳، بالاخره یک روز علیآقا و دوستانش در حال تمرین نمایشی بودند که احتمالاً کمی هم بوی سیاسی داشت. ناگهان چند سرباز شهربانی همراه با یک ستوان وارد سالن تمرین شدند و فریاد زدند: «بگیرید این تودهایهای بیشرف را!»
خلاصه علیآقا تا بفهمد چه شده، دید همراه دیگران سوار مینیبوس شده و دارند به سمت جنوب میروند.
صبح روز بعد به خرمشهر رسیدند و از آنجا هم به آبادان رفتند. در پادگان ارتش بازداشت موقت شدند تا تکلیفشان مشخص شود.
علیآقا آنجا هم ظاهراً همان روحیه بیخیالش را حفظ کرده بود و حتی سوت میزد؛ تا جایی که یکی از سربازها به خاطر همین رفتار، یک کشیده آبدار هم نثارش کرد.
دو سه روز که گذشت، یک تیمسار از تهران آمد تا بازجویی کند.
وقتی به نصیریان رسیدند، صدایش بلند شد که: «جناب تیمسار، به خدا نمایش بود! ما را چه به سیاست؟»
اما آنقدر خوب و تر و تمیز، شبیه بازی کردن روی صحنه، توضیح داد که تیمسار خندهاش گرفت و گفت: «حقاً که آرتیست خوبی هستی!»
بعد هم دستور داد همه را آزاد کنند تا به تهران برگردند.
علیآقا با سر تراشیده برگشت تهران، کنار پدر و مادرش، و دوباره رفت سراغ عشق اول و آخرش؛ یعنی نمایش.
درباره دستاوردهای نمایشی علیخان نصیریان میشود ساعتها صحبت کرد، اما خدمت او به تئاتر این مملکت فقط در نمایشهایش خلاصه نمیشود.
آقای نصیریان کارنامهای سنگین داشت که در سال ۱۳۵۵ باعث شد اهالی تئاتر تصمیم بگیرند او را رئیس اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر کنند.
علیآقا، با وجود بیمیلی به ریاست و اینجور عنوانها، به خاطر عشقش به تئاتر پذیرفت و وارد این چالش شد؛ غافل از اینکه برنامه بزرگی برای اداره تئاتر در ذهن داشت.
ماجرا از این قرار بود که طبق قوانین آن زمان، حقوق کارمندان اداره تئاتر بر اساس مدرک تحصیلی تعیین میشد و بسیاری از اهالی تئاتر تحصیلات دانشگاهی نداشتند. اینها بازیگران و هنرمندانی بودند که سالها روی صحنه کار کرده بودند و موهایشان را در تئاتر سفید کرده بودند، اما هنگام دریافت حقوق، دستمزدی در حد یک کارمند رده پایین میگرفتند.
نصیریان تصمیم گرفت این قاعده را تغییر دهد. به وزارتخانه رفت و گفت: «خیلی از همکاران من به اندازه یک دکترا سواد دارند؛ یکیشان همین آقای انتظامی.»
وزیر پرسید: «انتظامی دکترا دارد؟ پس رساله دکترایش کجاست؟»
نصیریان پاسخ داد: «رسالهاش فیلم "گاو" است.»
وزیر هم ساکت شد و کمکم مجبور شد استدلال علیخان را بپذیرد.
بالاخره وقتی یک تیمسار مملکت جلوی این آرتیست تمامعیار کم آورده بود، وزیر که چیزی نبود!
از آن زمان دعای خیر اهالی تئاتر پشت سر او ماند؛ شاید به همین دلیل است که ماشاالله، در این سنوسال، هنوز مشغول کار است و بهعنوان سند زنده تاریخ نمایش این مملکت حضور دارد.
خدا حفظش کند.