به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، جلد اول کتاب «تاریخ شفاهی دفاع مقدس؛ روایت محسن رضایی؛ دوران مبارزه، بحران گروههای سیاسی» به کوشش حسین اردستانی توسط انتشارات مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس در هزار نسخه و در ۵۸۱ صفحه وزیری با جلد گالینگور به چاپ رسید.
این کتاب در هفت بخش و ۱۴ گفتوگو به چاپ رسیده که بخش اول به خانواده و دوران نوجوانی رضایی اختصاص دارد و بخش دوم که به دوران مبارزه مربوط می شود، شامل تشکیل خانه تیمی، زندان و ساواک، مهاجرت و زندگی مخفی است. بخش سوم با عنوان صیانت از انقلاب به موضوعهایی همچون واحد اطلاعات سپاه، ترور نافرجام و ویژگی نیروهای اطلاعات پرداخته شده است.
بخش چهارم به مقابله با گروههای مسلح مخالف نظام همچون گروه فرقان و چریکهای فدایی خلق در شمال اختصاص یافته، بخش پنجم با عنوان آمریکا؛ کانون توطئه به سفارت آمریکا و کشف کودتا نوژه پرداخته شده، بخش ششم مربوط به تحریکهای قومی شامل سیستان و بلوچستان و جریان شریعتمداری در آذربایجان و خلق عرب در خوزستان است و بخش هفتم نیز درباره سازمان مجاهدین خلق (منافقین) با مطالبی همچون سازماندهی مسلحانه، انفجار در حزب جمهوری اسلامی، زدن کادر مرکزی سازمان، مردم علیه سازمان و سازمان در کردستان و جنگل است.
خاطرات فرمانده صاحب سبک در تاریخ معاصر ایران
در پیشگفتار کتاب آمده است: تاریخ شفاهی فرماندهان، مهمترین منبع دفاع مقدس برای تاریخنگاری و آگاهی جامعه از چیستی، چرایی و چگونگی این رویداد بزرگ تاریخ معاصر ایران به شمار میرود. زیرا این فرماندهان بودند که در سطوح گوناگون از فرمانده عالی و قرارگاه مرکزی تا فرمانده لشکر و فرمانده گردان، ابعاد دفاع مقدس را طراحی، برنامهریزی و اجرا کردند و در جنگ هشت ساله، نبردهای بزرگی برای آزادسازی سرزمینهای ایران و استیفای حقوق ملت و انقلاب بر ضد دشمن بعثی انجام دادند که پیشینه تاریخی این ملت چنین تحول و توانمندیای را کمتر به یاد دارد. ایران در آینده میتواند با اتکای به تجربهها و دستاوردهای علمی و مکتب دفاعی دوران دفاع مقدس بالنده و موثر زندگی کند و در محیط پیرامونی خود ایفای نقش کند.
مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، از بهمن ۱۳۸۸ تاریخ شفاهی فرماندهان را آغاز کرد. در میان فرماندهان، سردار سرلشکر دکتر محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران در سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۴ با توجه به جایگاهش اولین فردی بود که برای مصاحبه انتخاب شد. زیرا تحول در جنگ، تحول در سازمان رزم سپاه و تحول در سپاه پاسداران با انتصاب وی از جانب حضرت امام(ره) به فرماندهی سپاه اتفاق افتاد. رضایی را میتوان فرمانده صاحب سبک در تاریخ معاصر ایران دانست که موفق به خلق مکتب دفاعی و نیز سازماندهی نیروی مسلح جدید و بینظیر در تاریخ نظامی کشور شد.
محسن رضایی قبل از فرماندهی سپاه، اقدام بزرگ دیگری نیز انجام داده و آن را به بلوغ رسانده بود. او با کمک جوانان انقلابی در وضعیتی که کشور در تب و تاب ناشی از انقلاب و تحول ساختاری و بینظمی دوره گذار به سر میبرد و تشکیل واحد اطلاعاتی در نظام پس از انقلاب یادآور ساواک بود، سازمان اطلاعاتی جدیدی تاسیس کرد تا علاوه بر خدمت در سپاه با کار اطلاعاتی نیز از نظام برآمده از انقلاب صیانت کند.
واحد اطلاعات و ساختاربندی آن و تشکیل اطلاعات داخلی و خارجی و کار اطلاعاتی روی گروههای سیاسی که بینظمی پس از انقلاب، آنها را برای تصاحب قدرت اغوا کرده بود، در سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ و قبل از وقوع جنگ، نظام جمهوری اسلامی را از دو مهلکه بهغایت خطرناک به سلامت عبور داد. یکی جنگ داخلی و تحرکات مسلحانه سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، چریکهای فدایی خلق و سازمان پیکار و نیز اقدامات پنهان حزب توده و یکی هم کودتای تیر ماه ۱۳۵۹ معروف به نوژه (نقاب). (۱۳ و ۱۴)
از چوپانی تا زندگی مخفی
علاوه بر اینکه خلاصهای از هر بخش در ابتدای بخشهای هفتگانه کتاب ارائه شده، در مقدمه کتاب نیز مختصری از زندگی رضایی به شرح زیر منتشر شده است: کتاب پیشرو، تاریخ شفاهی آقای رضایی، مسئول وقت واحد اطلاعات سپاه پاسداران است. کمتر ایرانیای را میتوان یافت که نام محسن رضایی را نشنیده باشد یا وی را نشناسد اما کمتر کسی از زندگی پر فراز و نشیب و سختیها و نقش منحصر به فرد وی در حفظ نظام، مهار بحرانهای سیاسی، جنگهای داخلی و ترورهای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) و بعضی گروههای کمونیستی مثل چریکهای فدایی خلق و پیکار مطلع است.
محسن رضایی از طبقه محروم و کارگر با قومیت عشایری و بختیاری است. او در زمستان، در کوچ قشلاق در روستایی واقع در هفت کیلومتری مسجد سلیمان دیده به جهان گشود. در خردسالی همواره با پدر و مادر خویش از چلگرد، محل ییلاقی تابستانی به لالی، محل قشلاق کوچ میکرد. به گفته وی در سه چهار سالگی بعضی شبها با صدای زوزه گرگها خوابش میبرد. گاهی اوقات نیز آب از زیر چادرشان به درون آن نفوذ میکرد و باید از چادر بیرون میآمدند. این در حالی بود که عشایر، چادرها را با موی بز درست میکردند و حتی باران شدید هم به آن نفوذ نمیکرد.
محسن رضایی از چهار پنج سالگی برای رفع مشکلات اقتصادی خانواده به پدر کمک میکرد. به همین دلیل زمان فرا رسیدن تحصیل از رفتن به مدرسه امتناع ورزید اما یک اتفاق، زندگی او را زیر و رو کرد و با ورود به مدرسه شبانه و آغاز تحصیل به تدریج وارد دنیای دیگری شد که در هنرستان ظهور پیدا کرد و وی قوام و شکل ملی به خود گرفت. ورود به هنرستان فنی اهواز وابسته به شرکت ملی نفت، آرزوی بسیاری از جوانان خوزستانی از جمله آقای رضایی بود. زیرا از این طریق، امکان استخدام در شرکت نفت فراهم میشد و علاوه بر جابهجایی طبقاتی، او می توانست به پدر و مادر خود نیز کمک کند اما اگر هنرستان برای والدین بسیاری از دانش آموزان نان و آب به ارمغان میآورد برای «حاج نجف» و «بیبیزنان» جز نگرانی و اضطراب و ملاقات با فرزندشان در زندان چیزی به دنبال نداشت، زیرا محسن رضایی با ورود به هنرستان در سن شانزده هفده سالگی به مبارزه سیاسی با رژیم شاه میپرداخت و حتی ساواک او را دستگیر کرده و مورد شکنجه و آزار قرار داده بود.
گزارشهایی که وی قبل از دستگیری از فعالیتهای رژیم در استان فارس و بوشهر و... تهیه کرده و برای ردگمکردن در آن به خدمات رژیم به محرومان اشاره کرده بود، سبب شد تا ساواک او را از زندان آزاد کند. بعد از آن رضایی مبارزه را جدیتر دنبال کرد و با چند تن از دوستان خوزستانی خود مثل علی شمخانی، غلامعلی رشید، فریدون مرتضایی و گروه منصورون را تشکیل داد و از زندگی علنی به مبارزه مخفی و زندگی در خانههای تیمی روی آورد.
محسن رضایی در آستانه ورود به زندگی مخفی در کنکور سراسری در رشته مکانیک در دانشگاه علم و صنعت قبول شد و در فاصله کوتاهی به توصیه روحانی سرشناس منطقه نارمک، حاج آقای جلالی خمینی به خواستگاری دختر خانواده محترم خدنگ رفت و با وی ازدواج کرد. رضایی پس از تشکیل خانواده باید علاوه بر ادامه تحصیل و مبارزه، کار هم میکرد. چون تامین مخارج زندگی بر عهدهاش بود. از این رو به استخدام یک کارخانه لاستیکسازی در غرب تهران درآمد اما برای او مبارزه بر تامین معاش و تحصیل اولویت داشت. همسر رضایی نیز به دلیل شرط ضمن عقد مبنی بر اینکه هر کجا رضایی رفت، او هم در کنارش باشد، وارد خانه تیمی شد و از تهران به دزفول، قم، کاشان و... مهاجرت کرد که ماجراهای شنیدنی دارد.( ۱۷ و ۱۸)
مقاومت ۳۰ سالهام را شکستم
محسن رضایی در مقدمه کتاب نوشت: این کتاب اولین بخش از خاطرات شفاهی من است که مطالعه میکنید. با آنکه بارها افراد و شخصیتهای مختلف همچون حضرات آقایان ناطق نوری، سیداحمد خاتمی، شماری از ائمه جمعه مراکز استانها و... تاکید میکردند که خاطرات امثال حقیر بخشی از امانت و میراث انقلاب است و باید منتشر شود، لیکن مدتها مقاومت کردم تا مادامی که در قید حیات هستم، اثری درباره خود منتشر نکنم و بگذارم که بعد از مرگم، دیگران به این کار اقدام کنند.
حقیقتش را بخواهید، در مقابل شهدا و جانبازان انقلاب و دفاع مقدس احساس شرم میکنم ولی بنا بر دلایلی ناچار شدم به این کار تن دهم؛ اول اینکه تحریفها در خصوص وقایع دفاع مقدس و حوادث سالهای آغازین انقلاب رو به فزونی گذاشته است. دوم اینکه، شاهد نسلهای سوم و چهارم انقلاب هستم که از یک سو تشنه حقایق و راز و رمزهای دفاع مقدس و انقلابند و از طرف دیگر انتقال خاطرات آن دوران برای آنها بسیار مفید و اثرگذار است. بنابراین مقاومت ۳۰ سالهام را شکستم و پذیرفتم که مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس سپاه به ضبط و نشر خاطرات شفاهیام بپردازد.
از یک خاطره شروع میکنم که نقطه عطف مهمی در زندگیام به شمار میرود. کنار جاده آسفالته در حالی که چوبدستی چوپانی دستم بود، نشسته بودم. گوسفندها به چرا مشغول بودند و من هم مراقب آنها بودم. ناگهان اتوبوسی متوقف شد. فردی را پیاده کرد و رفت. مردی که پیاده شد، به این سوی جاده آمد. رو به من کرد و گفت «بچه! این موقع روز اینجا چه کار میکنی؟» به گوسفندها اشاره کردم و گفتم «از اینها مواظبت میکنم.»
- چند سال داری؟
- هشت سال.
- مگر درس نمیخوانی؟
- نه.
- چرا؟
- پدرم تنهاست. اگر چوپانی نکنم، به تنهایی نمیتواند از گله مراقبت کند.
- شبها که میتوانی درس بخوانی؟
- بله.
- خیلی خب. فردا شب همین جا که پیاده شدم، بیا تا تو را به کلاس شبانه ببرم.
شب که به خانه رفتم، موضوع را با پدر و مادرم مطرح کردم. حرفی نزدند. مخالفتی هم نداشتند ولی نگاهشان با تعجب همراه بود. فردا شب در همان مکان منتظر شدم. دوباره اتوبوس آمد. مضطرب بودم و نمیدانستم که درس و کلاس چه فایدهای دارد. به خودم میگفتم که چرا این مرد به من گیر داده که باید درس بخوانم؟ سوالات زیادی در ذهنم بود ولی نمیدانم چرا در عالم کودکی، خودم را به تقدیر سپرده بودم. به دنبال آن مرد، سوار اتوبوس شدم. بعد از چند دقیقه، اتوبوس مقابل مدرسه ششم بهمن متوقف شد. پیاده شدیم. با آن مرد وارد یک کلاس شدیم. او هم در کلاس ماند. متوجه شدم که خودش هم در کلاس شبانه درس میخواند. به شاگردان کلاس نگاه کردم. دیدم همه همسن و سال پدرم هستند و هیچ بچهای در بین آنها نیست. (۲۳ و ۲۴)
جد من میزبان حضرت رضا(ع)
در خانواده پدری ما نسل به نسل نقل شده که آن حضرت چند شب مهمان جد ما بودند. جد ما از حضور حضرت خیلی خوشحال میشود. مردم وقتی متوجه حضور امام رضا (ع) میشوند، برای زیارت ایشان به خانه جد ما میآیند. او چیزی در خانه نداشت تا از حضرت و مهمانان پذیرایی کند. تنها داراییاش یک راس گاو بود که آن را ذبح میکند ولی متوجه میشود که به همه مهمانها غذا نمیرسد. وقتی امام رضا(ع) به چهرهاش نگاه میکنند، متوجه ناراحتیاش میشوند. به او می فرمایند «برو و یک تکه از گوشت گاو را بیاور.» وقتی جد ما یک تکه از گوشت گاو را میآورد، امام رضا(ع) دعایی میخوانند و غذا با دعای ایشان برکت پیدا میکند، به گونهای که تا سه شبانه روز کسانی که به خانه جد ما میآمدند و امام را زیارت میکردند، از آن غذا میخوردند و غذا تمام نمیشد. به علاوه چون امام رضا(ع) به جد ما گفته بودند «بابا! بیا ببینم حرف تو چیست؟» از آن زمان به بعد به او بابا و به فرزندان او بابادی گفتند. من از این طایفه هستم. پدر و مادر من هم از عشایر بودند. نام پدربزرگم هم سبزوار بوده. (صفحه۳۵)
جوانان سربهزیر
یکی از محاسن دوران مبارزه در سالهای ۵۰ و ۵۱ این بود که ما را به خودسازی وادار میکرد. ما به این نتیجه رسیده بودیم که تا خودمان را نسازیم نمیتوانیم در مبارزه با شاه کاری انجام بدهیم. لذا روی خودمان کار فشرده اخلاقی میکردیم. یکی از ویژگیهای بچههای ما رعایت مسائل مذهبی و شرعی بود. آنها به نماز اول وقت، قرائت قرآن و مطالعه نهج البلاغه و رعایت مسائل شرعی اهمیت ویژه میدادند و در برخورد با دختران جوان، سربهزیر و مودب بودند؛ طوری که تعجب دختران را برانگیخته بودند و مثلا دخترعموی فریدون مرتضایی به پدرش گفته بود «اینها آدمهای عجیب و غریبیاند.» ما مرتب به همدیگر این نکته را توصیه میکردیم که حتی اگر به خانه فامیل -که بعضا دخترهای جوانی داشتند- رفتیم و آنها در جمع ما آمدند، سرمان پایین باشد. معمولا در چنین مواردی همیشه سرمان پایین بود و به چهره نامحرمها نگاه نمیکردیم که البته برای دخترها این رفتار ما تعجببرانگیز بود. (صفحه ۸۷)













