به گزارش همشهری آنلاین، علی سجادی حسینی بازیگر و کارگردان سینما در دهه ۷۰، در حالی که مشغول تمرین برای فیلم سینمایی «خط آتش» به کارگردانی خودش بود، در پی اشتباه در جای گذاری گلوله مشقی در اسلحه، بر اثر شلیک گلوله سر صحنه فیلم برداری جان باخت. از جمله بازیگرانی که در این صحنه حضور داشت سید احمد نجفی بود که از نزدیک شاهد این واقعه بوده است.
او در بخش سوم گفتوگو با تاریخ شفاهی ایرنا از تصادف هولناک خود هنگام تماشای یک فیلم عاشقانه در آمریکا صحبت میکند. نجفی همچنین از چگونگی انتخاب برای بازی در نقش کارآگاه علوی و کشته شدن کارگردان فیلم خط آتش سر صحنه بر اثر یک غفلت سخن میگوید.
کیمیایی که وارد اتاق نصیری ساواک شد من آنجا بودم؛ چای و قهوه تعارف کردند...| ببینید
در بخش قبلی مصاحبه به تصادفتان در آمریکا اشاره کردید. این ماجرا را بیشتر توضیح میدهید.
هنوز جای آن روی پای من است. یک شکاف بزرگ روی پایم ایجاد شده بود. ما بچههای قدیم و اهالی سینما عاشق بعضی از کارگردانها بودیم. کوستاگاوراس یکی از اینها بود. فیلم Z او را به تهران آورده و نمایش داده بودند. آقای گاوراس یک فیلم داشت در سینمایی که کارهای حرفهای را نشان میداد. من با خواهر و یکی از دوستانم به این سینما رفته بودیم. یک مرتبه یک ماشین به داخل پیاده رو آمد و به ما زد. تمام زندگیام در ۱۰ ثانیه مرور شد. چیز عجیبی است. موقعی که فکر میکنی داری میمیری، این خاطرات با سرعت نور به ذهنت میآید و تمام بچگی، جوانی، دعواها و همه چیز در ذهنت مرور میشود.
قبل از این که بیهوش شوم دو نفر آمدند. من گردنبند الله داشتم. متوجه شدند من مسلمانم. آنها هم مسلمان بودند. وقتی مرا دیدند به زبان عربی پرسیدند اسمت چیست؟ من به خواهرم که هنوز زیر لاستیک ماشین بود اشاره کردم و گفتم او را نجات دهید. شش هفت نفر جمع شدند و ماشین را بلند کرد و خواهرم را از زیر لاستیک ماشین بیرون آوردند.
تصادف عمدی بود؟
نمیتوانم بگویم عمدی بود یا نه. ولی راننده ماشین تا جایی که امکان داشت مواد مصرف کرده و گیج گیج بود. تا حدی که از پمپ بنزین روبروی سینما به جدول کنار خیابان زد و ماشین به داخل پیاده رو پرت شد و ۱۷ نفر را زیر گرفت که شدیدترین تصادفش با ما سه نفر بود. ۶ ماه روی صندلی چرخدار نشستم و تمام پولم را گرفت.
روز هشتم گروگانگیری جاسوسهای آمریکایی در تهران بود. در بیمارستان به ما دست نمیزدند و میگفتند اول باید پول نقد بدهی. میگفتند اینها ایرانی هستند. داخل بیمارستان بودم در حالی که خون سراسر بدنم را آغشته کرده بود. اگر الان هم با دقت نگاه کنید روی صورتم یک خط است. فکم شکسته بود. خون صورتم را پوشانده و تمام بدنم پر از ذرات شیشه بود. وقتی ماشین به ما زد به داخل یک فروشگاه پرت شدیم. شیشههای در ورودی فروشگاه شکست و روی ما پاشید.
وقتی چشمم را باز کردم دیدم سرم داخل یک تلویزیون است. فروشگاه لوازم صوتی و تصویری میفروخت. ماشین مرا به داخل این فروشگاه پرت کرده و سرم درون یک تلویزیون رفته بود.
موقع تماشای چه فیلمی این اتفاق برای شما افتاد؟
یک فیلم عاشقانه بود ولی الان اسمش یادم نیست. من خیلی به کارهای کوستاگاوراس علاقه داشتم. برایم سوال بود که چرا از ساخت فیلمهای سیاسی به فیلمهای عاشقانه رسیده است. فکر کنم رومی اشنایدر با هنرپیشه مورد علاقهاش که در فیلم Z با هم هم بودند، بازی میکرد.
بعد از عمل جراحیهای زیادی که روی ما انجام شد و از بیمارستان مرخص شدیم با صندلی چرخدار به اتقاق رفیقم به همان سینما رفتم و گفتم شما سه بلیت به من بدهکارید و باید آن را بدهید. او از ترسش ۶ بلیت داد. رفیقم گفت بابا تو دیگه کی هستی؟ گفتم پول دادهام ولی فیلم را ندیدهام.
بعد از فیلم دندان مار، فیلمهای مختلفی را در ایران بازی کردید تا به سریال کارآگاه علوی رسیدید. چطور این اتفاق افتاد؟
برای کارآگاه علوی دنبال کسی میگشتند که بتواند یک قصه و طرح نو را در تلویزیون درآورد. سراغ خیلیها از جمله جمشید هاشمپور رفتند. اما ایشان آن موقع در اوج کارهای سینماییاش بود و راضی نبود در تلویزیون یا در سریال بازی کند. من هم فیلمهای دندان مار و برخورد را کار کرده بودم. پیش من آمدند. من هم نمیخواستم سریال بازی کنم. ولی چون تازه همسر قبلیام فوت کرده بود میخواستم خودم را سرگرم کنم. به همین دلیل قبول کردم تا بتوانم از نظر ذهنی زندگیام را بگذرانم.
بین آن هم سینمایی خط آتش را انجام دادم که کارگردانش آقای سجادی حسینی کشته شد، خدا رحمتش کند. طی آن دو سه سال هر جا میرفتیم یک ناراحتی بر ناراحتیهای من اضافه میشد. جلوی چشم من اسلحه شلیک شد.
قضیه شلیک را بیشتر توضیح میدهید؟
قرار بود ما سر صحنه برویم با ترسینهای راه آهن که کارهای فنی را انجام میدهند و مثل ماشین است ولی روی ریل حرکت میکند. این ترسینها را گرفته بودند که فیلمبرداری انجام شود و قصد جنگ و سکانس اسلحه و اینها را اصلا نداشتیم. ولی اسلحه باید میبود. وقتی دستگیرمان میکردند یک نفر با اسلحه ایستاده بود. مرحوم ملاقاسمی هم آنجا روبروی من بود.
کارگردان و فیلمبردار هم پشت آنجا روی یک کفی بودند تا از پشت یووی و زاویه بگیرند. من و جمشید جهانزاده و دو سه نفر دیگر داخل همان ترسین بودیم. ملاقاسمی هم روبروی ما نشسته و بغل دستش یک سرباز بود که به او اسلحه داده بودند و جزو سیاهی لشکر بود. یک نفر را پیدا کرده بودند و لباس سرباز عراقی تن او کرده بودند. گفت اسلحهات را بده ببینم و اسلحه را گرفت. همین که نشانه گرفت گفت با این بچههای ما را در جبهه میکشتند و ماشه را کشید. تیر از پشت سر ما رفت و مستقیم رفت و خورد به کارگردان. اگر شما دوهزار تیرانداز حرفهای بیاوری نمیتوانستند چنین تیری بزنند چه برسد به ملاقاسمی بنده خدا. کارگردان درجا فوت کرد.
من همان موقع زدم زیر اسلحه. منتهی تیر اول که شلیک شد برای تیر دوم اسلحه قفل کرد. اسلحه روی رگبار بود و خود سرباز هم نمیدانست که گلولههای واقعی داخل اسلحهاش است. ما آنجا تیربار داشتیم و شبها در آنجا نگهبانی میدادند. موقعی که میآمدند اسلحهها را در محل سکونتشان تحویل دهند، تحویل گیرنده اینها را قاطی کرد و داد دست بچهها. داخل اسلحهها فشنگ جنگی وجود داشت و این اتفاق افتاد. کار تا مدتها تعطیل و دردسر ایجاد شد.
این وقایع پشت سر هم برای من اتفاق افتاد. ابتدا فوت همسرم بود و سپس کشته شدن آقای سجادی حسینی. تا رسیدیم به کارآگاه علوی. دوست خیلی نزدیکم در آن زمان سعید پیردوست بود. گلایه میکردم که آقای کارگردان مرتب به من میگوید راست برو راست بیا. من این را در ذهن خودم میچرخاندم و همان کاری که خودم میخواستم را انجام میدادم، برخلاف نظر کارگردان. البته درست هم فکر کرده بودم. کارگردان یک آدم خشک و صاف و محکم بود. گفتم اگر این جوری باشد کار در بین مردم جا نمیافتد. آرام آرام و با حوصله خرج دادن کم کم شخصیتش طوری عوض شد که آنها هم او را عادی دیدند. هم هدایت و هم آقای قلیزاده که فیلمبردار ما بود. اینها این شرایط را عادی را میدیدند و فکر میکردند این همان بازی است در حالی که ما او را عوض کرده بودیم.
کارآگاه علوی ۲ هم پیشنهاد خودم بود. بعد از ۱۴ سال هنوز وقتی مردم مرا در خیابان میبینند میگویند این همان کارآگاه علوی است. گفتم حیف است بیایید این را بسازیم. بعد از ۱۴ سال از تبعید برمیگردد.
قسمت سومی هم وسط کارآگاه علوی ۲ به نظرم رسید. گفتم این کارآگاه پیر و بازنشست شده است و یک گوشهای نشسته. حالا دستیارش میآید و جای او را میگیرد. اما با راهنماییهایی که از کارآگاه علوی میگیرد. این طوری یک کارآگاه علوی جوان پیدا میکنیم. کارآگاه علوی قبلی هم که پیر شده است و کتابفروشی دارد. الان هم همین را داریم کار میکنیم. امیدوارم این یکی هم خوب باشد.
آقای حاتمی خوب کار میکند و قابل مقایسه با دو سریال قبلی نیست. امیدوارم وقتی نمایش داده شود موفق باشد. آنچه من میبینم خیلی خوب است. هم تهیه کننده خیلی جدی است و هم حاتمی خیلی جدی و متفاوت است. امیدوارم در نمایش هم به همین خوبی که چشم من تا الان دیده است باشد.
این همه پول برای چه خرج میشود؟ برای این که شما در خانه بنشینی و لذت ببری و سرت گرم شود. بیشتر از این نیست. من امیدوارم به اندازه پولی که اینها از صدا و سیما میگیرند و میروند سریالی را درست میکنند کاری پربیننده باشد. وقتی نباشد آدم اذیت میشود









