خبرگزاری مهر، گروه استانها – حسین قربانی: بعدازظهر چهارشنبه، ۱۷ تیرماه، مشهد حال و هوای دیگری داشت. خیابان امام رضا(ع) دیگر فقط یک خیابان نبود؛ به مسیر دلدادگی مردمی تبدیل شده بود که خود را برای استقبال از مسافری آماده میکردند که این بار، پیکر مطهرش پس از زیارت نجف اشرف و کربلای معلی، به شهر امام رضا(ع) رسیده بود.
او برای میلیونها ایرانی تنها یک رهبر نبود؛ «پدر ملت» بود. مردی که پس از شهادتش، داغی بزرگ بر دل ایران نشست و اکنون مردم، چشمانتظار آخرین دیدار با رهبر شهید خود بودند.
از همان ساعات نخست، گرمای سوزان تابستان نیز نتوانسته بود از شور مردم بکاهد. در گوشه و کنار خیابان امام رضا(ع)، هرکس به سهم خود مشغول خدمت بود؛ یکی مهپاشها را آماده میکرد، دیگری خیابان را نظافت میکرد، گروهی شربت و بستنی میان زائران توزیع میکردند و عدهای بیصدا اشک میریختند. همه میخواستند در میزبانی از این میهمان عزیز، سهمی هرچند کوچک داشته باشند.
پرچمهای سهرنگ ایران در کنار پرچمهای سرخ، بر فراز دستان مردمی به اهتزاز درآمده بود که زیر لب صلوات، دعا و مرثیه زمزمه میکردند. شیعه و سنی، پیر و جوان، زن و مرد، از استانهای مختلف ایران و حتی کشورهای دیگر، خود را به مشهد رسانده بودند؛ با زبانها و لباسهایی متفاوت، اما با قلبهایی که برای یک نام میتپید.
شبی که مشهد خوابش نبرد
هنگام نماز مغرب و عشا، حرم مطهر امام رضا(ع) مملو از جمعیت بود. در صحنهای مختلف، جای سوزن انداختن نبود و هرکس تلاش میکرد گوشهای برای نماز پیدا کند.
در میان آن جمعیت، زائری از یکی از کشورهای آفریقایی با تلفن همراهش شکوه این حضور را ثبت میکرد؛ شاید میخواست به مردم کشورش نشان دهد که عشق یک ملت به رهبر شهید خود چگونه مرزها را درمینوردد.
آن شب، شب متفاوتی بود. زمان به کندی میگذشت و انگار مشهد نمیخواست به صبح برسد. در کوچهها، خیابانها و اطراف حرم، غم موج میزد و کمتر کسی را میشد یافت که خواب به چشمانش آمده باشد.
موکبهایی که از عشق مردم روایت میکردند
صبح پنجشنبه، ۱۸ تیرماه، راهی خیابانها و کوچههای مشهد شدیم. موکبهای پخت نان، ایستگاههای سلامت، بیمارستان سیار دانشگاه علوم پزشکی بیرجند و دهها مجموعه خدمترسان دیگر، یکی پس از دیگری آماده پذیرایی از زائرانی بودند که برای وداع با رهبر شهید به مشهد آمده بودند.
هر موکب، روایت دیگری از عشق مردم بود؛ عشق به مردی که، همه عمر خود را وقف عزت ایران، خدمت به مردم و دفاع از آرمانهای انقلاب کرده بود.
دوربینها از ثبت عظمت این جمعیت ناتوان بودند
ساعت ۱۴، همراه دیگر خبرنگاران راهی خیابان امام رضا(ع) شدیم تا یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ معاصر را ثبت کنیم.
نه فقط خیابان امام رضا(ع)، بلکه تمام کوچههای منتهی به آن مملو از جمعیت بود. برخی بر پشتبامها ایستاده بودند، عدهای بر شاخههای درختان پناه گرفته بودند و بسیاری ساعتها زیر آفتاب ایستاده بودند تا تنها برای چند ثانیه، پیکر مطهر رهبر شهید را بدرقه کنند.
به سختی خود را میان جمعیت رساندیم، اما خیلی زود فهمیدیم هیچ دوربین و هیچ لنزی توان ثبت این عظمت را ندارد. تا چشم کار میکرد، دریایی از انسان بود؛ انسانهایی سیاهپوش، با چشمانی اشکبار و دلهایی که هنوز باور نداشتند پدر ملت دیگر در میان آنان نیست.
کودکی بر شانه پدرش نشسته بود و بیآنکه معنای همه اتفاقات را بداند، با نگاه معصومش به جمعیت خیره شده بود. پیرمردی عصازنان خود را به کنار خیابان رسانده بود و زیر لب صلوات میفرستاد. مادری اشکهایش را با گوشه چادر پاک میکرد و جوانانی که بغض، مجال سخن گفتن را از آنان گرفته بود.
وداعی که با اشک نوشته شد
لحظهها به کندی میگذشت. گرمای هوا نفسگیر بود و تعدادی از بانوان از شدت گرما و تأثر از حال میرفتند و نیروهای هلالاحمر بیوقفه مشغول امدادرسانی بودند، اما هیچکس حاضر نبود جای خود را ترک کند.
در میان جمعیت، خبرنگاران رسانههای داخلی و خارجی نیز مشغول ثبت این صحنهها بودند؛ صحنههایی که بیش از هر چیز، روایتگر پیوند ناگسستنی مردم با رهبر شهیدشان بود.
برای ارسال فیلمها و گزارشها، به دلیل اختلال در اینترنت، ناچار شدیم به محل اسکان خود در مجتمع حوزوی آیتالله شاهرودی بازگردیم، اما ساعتی بعد دوباره راهی خیابان دانش شدیم.
خیابان دانش، دریایی از انسان بود؛ موجی از جمعیت که لحظهشماری میکرد تا آخرین سلام خود را به رهبر شهید برساند.و ناگهان، لحظه موعود فرا رسید.
با ورود خودروی حامل پیکر مطهر رهبر شهید و اعضای خانوادهاش، بغض هزاران نفر شکست. فریادهای «لبیک»، صلواتها، اشکها و زمزمه دعا در هم آمیخت. مردم دست بر سینه گذاشته بودند، برخی خود را به خودرو میرساندند، برخی تنها اشک میریختند و برخی دیگر با نگاه، بدرقهاش میکردند.
برای من که هرگز در دوران حیات رهبر شهید توفیق دیدار از نزدیک با ایشان را نداشتم، آن روز آمیزهای از اندوه و افتخار بود؛ اندوه از اینکه نخستین دیدار، در وداع رقم خورد و افتخار از اینکه توانستم در چند قدمی پیکر مطهرش، شاهد حماسهای باشم که میلیونها انسان آن را با اشک، عشق و وفاداری نوشتند.
شاید سالها بعد، تصاویر این روز بارها مرور شود؛ اما حقیقت این است که هیچ عکس، هیچ فیلم و هیچ واژهای نمیتواند آنچه را در خیابانهای مشهد گذشت، آن بغضهای فروخورده، آن اشکهای بیاختیار و آن دلدادگی بیپایان را آنگونه که بود، روایت کند. بعضی لحظهها، فقط باید زندگی شوند؛ و وداع مشهد با پدر ملت، یکی از همان لحظههای فراموشنشدنی تاریخ ایران و جهان بود.












