اسماعیل حلالی مهمان قسمت نهم «من تو من» است تا روزهای داغ فوتبال پرحاشیه و جنجالی دهه ۷۰ و ۸۰ را همراه با بهروز رهبریفرد از قاب خبرورزشی بازگو کنند. صحبتهای شیرین ستاره اسبق پرسپولیس و تیم ملی و ازجمله پیشکسوتان محبوب قرمزپوش فوتبالمان را در این گفتوگو میخوانید.
به احترام تراکتور مقابلش بازی نکردم
اسماعیل حلالی در ابتدای برنامه با تماشای تصویری از خودش در عکس تیمی تراکتور در واکنش به پرسش بهروز رهبریفرد که از او سوال کرد این نفرات سیبیلو چه کسانی هستند گفت: این تصویر من در قالب تیم تراکتور است و این آخرین روزهایی بود که من برای این تیم بازی میکردم چون بعد از آن به پرسپولیس رفتم. در تصویر علی باغمیشه حضور دارد که هیچ تفاوتی با امروزش ندارد. در شرایطی که من قرار بود به پرسپولیس بیایم ما آخرین بازی فصلمان را مقابل پرسپولیس داشتیم و در فصل جدید بازی اول هم به همین شکل و چون من قبلا از تراکتور آمده بودم خواستم که جلوی تراکتور بازی نکنم و بازی دوم بازی دربی بود که همان بازی خداحافظی فرشاد پیروز لقب گرفت.
وی درباره چگونگی راهیابی بازیکنان کم سن و سال به تیم بزرگسالان گفت: در آن دوران ما تیم امید نداشتیم وقتی یک بازیکن در تیم جوانان خوب بود مستقیم به تیم بزرگسالان میآمد و بازی میکرد. من و علیرضا اکبرپور در تیم جوانان تراکتور بازی میکردیم که برای بزرگسالان اسم مان را دادند و با ۱۶ سال سن در تیم بزرگسالان بازی کردیم.
«حسن زیکو» بابای پیام صادقیان بود
وی درباره پدر پیام صادقیان بازیکن اسبق تیم پرسپولیس گفت: بابای پیام صادقیان که نامش حسن صادقیان بود و خدا او را بیامرزد یک فوتبالیست تراز اول بود. پیام که خودش یک فوتبالیست استثنایی بود شما ببینید پدرش چه بود. پدرش آنقدر استثنایی بود که در تبریز به او حسن زیکو میگفتند. مهاجم تیم تراکتور بود و با چپ و راست ضربه میزد. یک فوتبالیست تمامعیار که به رحمت خدا رفت و پیام و خانوادهاش در سنین کودکی مجبور شدند به اصفهان بروند و او هم مجبور شد فوتبالش را آنجا ادامه بدهد. واقعا برای خود پیام هم افسوس میخورم که فوتبالش را زود به پایان رساند. دلیلشم این است که ما وقتی میخواهیم بازیکنان را رشد بدهیم آنها را به صورت مهارتی رشد میدهیم و بلد نیستیم آنها را به صورت شخصیتی رشد بدهیم. زمانی که این دو همپای هم بالا نیایند اتفاق خوبی در زندگیشان رخ نمیدهد. مثلا یکی به پول زیاد میرسد و مسیرش را گم میکند یا به لحاظ فنی به شهرت زیاد میرسد و همان اتفاق برایش میافتد. ما باید به لحاظ شخصیتی هم روی بازیکنان کار کنیم که متاسفانه در کشور ما این اتفاق نمیافتد.

یکتنه تراکتور را به لیگ یک آوردم
من در یک فصل برای تراکتور ۲۳ گل زدم آن هم در پست هافبک. با همان ۲۳ گلی که زدم تیم صعود کرد. تیم ما از لیگ دسته ۲ با کمک بچهها و کمک همه و خودم که نقشم خیلی پررنگ بود که هم تیم ملی امید بودم هم تراکتور، با ۲۳ گلی که برای تراکتور زدم تیم را به لیگ یک آوردیم.
پدر سیروس با گلپسرش از دنیا رفت
حلالی در واکنش به این پرسش رهبریفرد که «پس چرا سیروس دینمحمدی میگوید من یکتنه تیم تراکتور را به لیگ دسته ۱ آوردم» گفت: آقا سیروس یک سال قبل از من در تراکتور بود. او جام آزادگان بود بعد که آنها رفتند تیم در سال ۷۲ افتاده بود به دسته پایینتر. نمیدانم چه کسی باعث سقوط تیم بود. سیروس بعد از آن از تراکتور آمد بانک تجارت در تهران و مدیران شهرداری تبریز که برای خودش یک تیم خوب شده بود آمدند سیروس را به تبریز برگرداندند. شهرداری با تراکتور و ماشینسازی سه جبهه مخالف هم بودند. یادم هست در دانشگاه تبریز یک مسابقه بین ماشینسازی و شهرداری بود که آنزمان سیروس هم برگشته بود تبریز و شوت هم خوب میزد. پدرش هم در محل برگزاری مسابقه نشسته بود سیروس هم چند شوت زد و هواداران هم به سیروس چندبار فحاشی میکنند و فحشهای خیلی بدی به مادر سیروس میدهند که خدا رحمتش کند در سال ۶۲ از دنیا رفته بود؛ او در جریان یک تصادف از دنیا رفت. چون مادرش در قید حیات نبود پدرش که بالا نشسته بود خیلی ناراحت میشود. بعد که سیروس با یک شوت دیگر دروازه تیم مقابل را باز میکند پدرش از خوشحالی بیش از حد به خاطر فحشهایی که به پسرش داده بودند سکته میکند و به رحمت خدا میرود.

اولینبار در جمع پرسپولیسیها تن و بدنم می لرزید
من فکر میکنم تنها کسی هستم در دنیا که از روزی که به دنیا آمدم پرسپولیسی هستم و از دنیا میروم پرسپولیسی خواهم ماند. این حرف رو هم همهجا میزنم و اصلا نگران این نیستم که یک وقت روزیِ من قطع بشود. من به این موضوع افتخار میکنم. من در پرسپولیس بازی کردهام و الانم هوادار این تیم هستم و از بچگی با این تیم بزرگ شدم. روزی که برای اولینبار به رختکن پرسپولیس آمدم تا برای این تیم بازی کنم مجید نامجومطلق، محسن عاشوری، فرشاد پیوس، افشین پیروانی، نادر محمدخانی، احمدرضا عابدزاده، یحیی گلمحمدی، رضا شاهرودی، نعیم سعداوی و ۱۳ بازیکن تیم ملی بودیم. وقتی آمدم داخل رختکن نتوانستم بیایم و دست و پایم میلرزید. به خدا قسم من وقتی داشتم با بچهها صحبت میکردم تن و بدنم میلرزید.
خاطره شیرین از دربی با سیروس دینمحمدی
اجازه بدهید یک خاطره شیرین از سیروس دینمحمدی بگویم. بازی پرسپولیس و استقلال سال ۷۹ بود. همان بازی ۲ بر ۲ معروف. در آن بازی گل اول را شما (بهروز رهبریفرد) زدید که پنالتی هم شد. ما یک بر صفر به رختکن رفتیم و نیمه دوم آمدیم که در یک طرف زمین یکی خطا کرد. محمد نوازی رفت پشت توپ من آمدم داخل دروازه ایستادم. احمدرضا عابدزاده به من گفته بود هر زمان گفتم «من» تو باید بزنی. کاشته رو زدند بالای سر من و چون من نمیرسیدم بزنم احمدرضا هم واقعا دستش نمیرسید. هر چقدر پریدم نشد و در نهایت توپ از زیر طاق وارد دروازه شد. آن روز پستی که بازی میکردم درست روبهروی سیروس بود و چون من میدانستم او توپ را به سمت چپ خودش میاندازد و با پای چپ حرکت میکند تا شوت بزند همیشه یک متر آن طرفتر میایستادم که او نتواند این کار را انجام بدهد. چندبار این کار را خواست انجام بدهد ولی با من مواجه شد تا اینکه بالاخره یکمرتبه برگشت و با زبان ترکی به من فحش بدی داد و گفت «بیا برو اینطرف بذار من یه شوت بزنم! بازی داره تموم میشه من هنوز شوت نزدم»! این حرف سیروس در حالی زده میشد که بازی ۲ یک به نفع استقلال بود و ما (پرسپولیس) یک گل عقب بودیم. من به او گفتم شما جلو هستید ولی او میگفت نه من هنوز شوت نزدم نمیتونم اینجوری برگردم برم خونه!
در همین راستا بخوانید: وسط مسابقات باشگاهی آسیا فهمیدم زانویم در تصادف سوراخ شده/ گردن دخترخالهام شکست پسرخالهام سورپرایزم کرد
آخر دربی حس کردم آخرالزمان شده است
حلالی که از جمله بازیکنان متعصب تاریخ باشگاه پرسپولیس به شما میرود درباره همان مسابقه گفت: هرگز لحظات پایانی آن دیدار را فراموش نمیکنم. ما دو بر یک عقب بودیم و آسمان بدجوری ابری بود. فضا بهشدت سنگین بود و من یک آن در حین مسابقه ساعت را نگاه کردم و دیدم ۵ دقیقه مانده به پایان بازی! اینقدر ناراحت بودم که فکر میکردم آخرالزمان شده و ما داریم میبازیم. همان لحظه رو به آسمان از خدا خواستم که کمک کند ما بازی را نبازیم که یکمرتبه علی انصاریان اون اوت رو پرتاب کرد و ما گل دوم را زدیم و بازی مساوی شد.
چون زورم به ستارهمدانی می رسید او را کتک میزدم
حلالی درباره خاطرهای از ستار همدانی با یاد کردن از روزهای بازی در تیم فوتبال امید گفت: من و ستار در اردوی تیم امید با هم در یک اتاق بودیم. من تمام حرصها و کمبودها و مشکلاتی که در تهران داشتیم را سر ستار همدانی خالی میکردم. من کمی از او بزرگتر بودم و زورم هم به او میرسید و فقط اونو میزدم. مثلا میرفتیم بیرون و برمیگشتیم یک چیزی را بهانه میکردم و او را کتک میزدم.

دعوای ساختگی با ستار تبدیل به درگیری فیزیکی شدید شد
وی در ادامه از خاطره تلفن بینالمللی در اردوی هتل استقلال گفت: اردوی ما در تیم ملی امید در هتل استقلال بود. تلفن هتل را میتوانستیم صفرش را آزاد کنیم و حتی با خارج از کشور صحبت کنیم. سرژیک، آندو، فرد، ادموند و بقیه بچهها که فامیلهایشان در آمریکا بود میآمدند اتاق ما. آن زمان ما در اَهَر هم فامیل نداشتیم ولی آنها در آمریکا داشتند و میآمدند هر روز به اتاق ما و چاپلوسی مارو میکردند و قسم قرآن میخوردند و دو ساعت به زبان ارمنی با فامیلشان صحبت میکردند. من و ستار صبح ساعت ۳ نصف شب بیدار میشدیم و میدیدیم اینا هنوز دارن با تلفن صحبت میکنند تا اینکه من به ستار گفتم یک دعوای سوری انجام میدهیم که اینها دیگر نیایند؛ دعوای الکیها. اما دعوای مصنوعی تبدیل شد به یک دعوای کاملا طبیعی و طوری دعوا کردیم بزنبزن که قرار بود الکی هم را کتک بزنیم او طوری زد که من یکی از دندانهایم شکست. وقتی دعوا کردیم سرژیک تلفن را زمین گذاشت و رفت بعد از آن دیگر حتی سلام و علیک نمیکردند. یک هفته تمام نه با من حرف میزدند نه با ستار. جالب این بود که بعد از اینکه آنها رفتند ما نیم ساعت بعد هم با هم دعوا میکردیم.
اکبرپور ۵ سال خدمت سربازی انجام داد
من با علیرضا اکبرپور در ماشینسازی همبازی بودیم بعد که من آمدم به تیم بسیج تبریز و بعد همراه تراکتور رفتم، علیرضا در ماشینسازی ماند. جالب است بدانید که علیرضا اکبرپور ۵ سال خدمت سربازیش طول کشید. من قبل از اینکه به تیم بسیج تبریز بیایم در پاس بازی میکردم. آن زمان پاس با فیروزخان کریمی قهرمان آسیا شده بود. ما هر دو به نازیآباد آمدیم. آن زمان نه تلفن بود نه چیزی. فقط با اتوبوس آمدیم که کسی نفهمد رفتیم تمرین تیم پاس و تمرین کردیم. حمید استیلی هم آنجا بود. آن تیم قهرمان آسیا شده بود و محمود شافعی پدیده فوتبال آسیا شده بود. ما تمرین خیلی خوبی کردیم و علیرضا که خیلی خجالتی بود یک هفته طول میکشید تا یخش آب شود. من به محض اینکه رسیدم لباس عوض کردم، دریبل زدم، شوت زدم، گل زدم و آخر بازی من دیدم کمک مربی آقای فیروز کریمی، آقای داوود زمینی که خدا او را بیامرزد با موتور هم آمده بود گفت رفیقت کجاست؟ من با اکبرپور آمده بودیم که مثلا آنجا خدمتمان را سپری کنیم اما مدارکمان در بسیج تبریز بود. تیمسار ملاحی که او هم همزبان ماست گفت سریع برو و مدارکت را بگیر و بیا. من رفتم تبریز بگیرم دیدم مرا سرباز کردند. علیرضا را هم تیم فتح سرباز کرده بودند. از کارت هر دو ما عکس گرفته بودند و ما را سرباز کرده بودند. من آنجا (تبریز) ماندم و دیگر به تهران برنگشتم اما علیرضا گفت تو برو من اینجا پرونده را درست میکنم. اکبرپور به پاس آمد و دو سال برای پاس بازی کرد و اینجا خدمتش را انجام داد. ۱۰ روز مانده بود که خدمتش تمام شود آمدند استادیوم آزادی و سپاه او را با حالت قپانی برد. به این بهانه که دو سال از سربازی فراری است آن دو سالی که در پاس بازی کرده بود هیچ، ۶ ماه هم اضافه خدمت خورد و علیرضا تا سال ۷۵ در تبریز خدمت میکرد. آن زمان علیرضا را به ماشینسازی میدادند و به جایش ۳۰ عدد توپ میگرفتند با علیرضا تبادل کالا به کالا میکردند. ۳۰۰ عدد توپ میگرفتند و علیرضا را به یک تیم دیگر میدادند تا سال ۷۶ شد و او هنوز سرباز بود.

خاطره ۵ بامداد «سینیخچی» در مالزی
حلالی در این باره که اولین پیشنهادش از پرسپولیس را از چه کسی دریافت کرد گفت: من ابتدا به عنوان بازیکن کمکی همراه با خداداد عزیزی و فرشاد فلاحتزاده آمدیم و رفتیم اردوی مالزی. بهترین اردوی ما هم فکر میکنم همان اردو بود که خدا رحمتش کند مهرداد میناوند و خود شما هم بودید. رضا ترابیان هم بود و با من و خداداد عزیزی و شما همگی در یک اتاق بودیم. روز اول که من رسیدم چون دست من قبلا عمل شده بود مهرداد میناوند هی به خداداد عزیزی میگفت به اسماعیل حلالی بگو تعریف کند که چه شد که دستش را عمل کرده است. من رسیدم به آن جایی که «شکستهبند» را بگویم، اسم فارسی آن را نمیدانستم. حالا فکر کنید رضا ترابیان و خداداد نشستند و ترکی هم بلد نیستند. رسیدم و گفتم که منو بردن سینیخچی! در واقع ترکی آن را گفتم. مهرداد که ترکی بلد بود دیدم افتاد زمین. ساعت ۵ صبح بود و او بلندبلند میخندید. چون خوابمان به هم خورده بود آنجا که بودیم ساعت ۶ صبح میخوابیدیم. بعد یکمرتبه مهرداد پنجره هتل را در طبقه دهم باز کرد و فریاد میزد سینیخچی، سینیخچی! بعد خداداد هم داد میزد سینیخچی یعنی چی؟ خلاصه دو سه ساعتی میخندیدیم و هر روز هم این حرف را میزد. سرمربی تیم پرسپولیس در آن زمان آقای استانکو بود که یکی از بهترین مربیان و نوابغ مربیگری خود من بود؛ یک انسان کامل. فوتبال تهاجمی را خیلی دوست داشت.
به حجازی گفتم من پرسپولیسیام پیشانیام را بوسید
من قبل از اینکه به پرسپولیس بیایم در سال ۷۵ یک پیشنهاد خیلی خیلی خوب از تیم استقلال داشتم. زمان ناصرخان حجازی خدا بیامرز. آن زمان تیم ملی امید بودم اما چون در سال ۷۳ دو گل با لباس تراکتور به ماشینسازی زدم که ناصر حجازی خدابیامرز سرمربی ماشینسازی بود مرا میشناخت. در تهران در سال ۷۴ یک پیشنهاد بسیار خوب به من داد. من در اتاقش به او گفتم که ناصرخان من تصوری از اینکه لباس آبی بپوشم و داخل استادیوم آزادی با آن بازی کنم را در ذهن ندارم. من از بچگی تصویر ذهنیام این بوده که لباس پرسپولیس را به تن کنم. بعد پیشانی مرا بوسید. واقعا روحش شاد. یک انسانهایی بینظیر هستند که اصلا رنگ لباس درباره آنها مفهومی پیدا نمیکند. الان که به چنین روزی رسیدهایم متوجه این مسائل میشویم.

رکورددار تماس تلفنی ۶ ساعته
اسماعیل حلالی با دیدن تصویری از رضا حاج اسبویی یاد روزهای قدیم کرد و با ذکر خاطرهای از همتیمی سابقش گفت: رضا ابروهای پهن و بزرگی داشت. نمیدانم الان هم شرایط تلفن شهری مثل قدیم است یا نه! اما آن زمان که ما در اردو بودیم اگر کسی با تلفن ثابت یک ساعت حرف میزد، تلفن خود به خود قطع میشد و شما باید دوباره از اول تماس میگرفتید. یک روز کنار رضا حاجاسبویی بودم که با همسرش صحبت میکرد و ۶ بار تلفن به این شکل قطع شد. من نمیدانم ظرف آن ۶ ساعت چه حرفی میتوان زد. به جان عزیزت قسم میخورم که بالاترین زمان مکالمه در ایران را رضا حاجاسبویی دارد. به او میگفتم تو چی میگی در این مدت؟ تو درباره هر چیزی صحبت کنی تموم میشه! چه چیزی داری که به همسرت بگی؟
به علی پروین گفتم به خاطر او پرسپولیسی نشدم
شخصا علی پروین را خیلی دوست داشتم. نه اینکه بخواهم بهخاطر علی پروین پرسپولیسی شوم. من از بچگی پرسپولیسی بودم. اگر یادتان بیاید یک بار خود علی پروین در داخل رختکن گفت «چه نفراتی به خاطر من به پرسپولیس آمدهاند؟» که من بلند شدم و به او گفتم من شما را خیلی دوست دارم اما به خاطر شما به پرسپولیس نیامدم. خیلی از بچههای بزرگتر پرسپولیس گفتند که آقا ما به خاطر شما به پرسپولیس آمدیم در حالی که من دروغ نداشتم بگویم و گفتم من پرسپولیسی به دنیا اومدم. شما هم جزو اسطورههای من بودید و خواهید بود اما به خاطر شما پرسپولیسی نشدم. من فوتبال ناصر محمدخانی را میدیدم لذت میبردم. فوتبال مجتبی محرمی را میدیدم لذت میبردم. فوتبال علی پروین را میدیدم لذت میبردم. آنهایی که تصویرشان را در ذهن داشتم کنارم بودند حتی آنهایی که از سال ۶۲ یا ۶۳ میدیدم را در ذهنم داشتم. میخواهم بگویم که من علی پروین را خیلی دوست دارم و تا به حال هم نشده است که خدای نکرده حرفی بزنم که به عنوان یک شاگرد از من ناراحت باشد.
از کاویانپور ناراحتم؛ روزی جرأت نمیکردید جلوی علی پروین بایستید
یک روز حامد کاویانپور آمد یک مصاحبه علیه پروین انجام داد و من خیلی ناراحت شدم. دلیلش چیست؟! این بزرگان آن روزها برای ما خیلی ارزشمند بودند. برای من و شما خیلی ارزشمند است. من نباید امروزِ علی پروین را ببینم باید آن زمانی که علی پروین یک نفر جرات نداشت جلویش بایستد و حرف بزند را فراموش نکنم. الان نمیتوانیم به راحتی بیاییم و هر حرفی که خواستیم را درباره او بزنیم. این خیلی بد است. خود شما (رهبریفرد) که آن زمان با علی پروین چند بار به مشکل خوردی ولی هر بار با گل و شیرینی میآمدی با بقیه فرق داری. شما آن زمان هم میگفتی، الان هم شاید یک حرفی بزنی اما یک عده هستند که آن زمان از او میترسیدند بعد الان که زمان گذشته آمدند و هرچی دلشان خواست را گفتند! این خوب نیست.

ماجرای خوابیدن علی پروین زیر ماساژ
علی پروین به ماساژ و این چیزها اعتقاد نداشت. مثلا به گرم کردن خیلی زیاد اعتقاد نداشت. روزهای قبل از بازی تمرینات را تعطیل میکرد و میگفت بازیکن ندود که انرژی داشته باشد. اما پرویزخان کماسی نازنین یواشکی ما را به تپههای داودیه میبرد و آنجا تمرینمان میداد که بدنمان آمادگی داشته باشد. من با حمید استیلی به ماساژ میرفتیم. آنزمان تازه بحث ماساژ مطرح شده بود و بعدا هم که در روز بازی به میدان میرفتیم میدیدیم چقدر تاثیر دارد و سرحالتر فوتبال بازی میکنیم. چون واقعا تمریناتمان خیلی علمی نبود تاثیر داشت. دائما در کوه و دشت و بیابان میدویدیم. خلاصه یک روز به علیآقا گفتیم میشه ماساژور بیاوریم بعد علیآقا یک نگاهی کرد و گفت ماساژور برای چی مگر ماساژور چیکار میکند؟ گفتیم برای ریکاوری عضلات و خونرسانی خیلی خوب است که گفت پَر و پایمان را بدهیم بمالد؟ نگو علیآقا خیلی قلقلکی است و کسی نمیتواند به پای او دست بزند! سر این موضوع میگفت کسی دست نزند. خلاصه من با حمید استیلی روی مغز علی پروین رژه رفتیم و بعد از یک هفته قرار شد یک نفر را بیاوریم که او را ماساژ بدهد. خلاصه یک نفر آوردیم و علیآقا رو فرستادیم ماساژ که علیآقا زیر ماساژ خوابید. صبح به صبحانه آمد و گفت حمید این کی بود آوردید؟ گفتیم چی بود علیآقا گفت که از این دوتا بیارید! یکی برای تیم یکی برای من! برای اولینبار علیآقا ساعت یک خوابیده بود. خلاصه دو تا ماساژور آوردیم ولی میگفت وقتی ماساژ میگیری جلوی من این کار را نکنید. چون وقتی میآمد و میدید ماها زیر ماساژ هستیم میگفت زِکی! از الان با این وضعیت معلوم است که باختید!
از ترس پروین نصف تیم رفت دستشویی!
یه خاطره خوب هم در ارتباط با علی پروین میگویم؛ ما در بازی با الوکره که دو بر صفر در قطر عقب افتادیم و شما (بهروز رهبریفرد) محروم بودید. احمدرضا عابدزاده آن بازی را از رادیو گوش کرد چون داوود فنایی در آن بازی داخل دروازه بود. آنها سه بازیکن خارجی داشتند که خیلی خوب بود یک فوروارد داشتند که عالی بود. اگر خاطرتان باشد هوا خیلی گرم بود چون در ماه شهریور فوتبال بازی میکردیم و بازی را هم در یک تایمی انداخته بودند که باد گرم دور و بر گردنمان میپیچید. دقیقه ۱ یک بازیکن سیاه حریف یک گل زد و توپ همینطور داخل دروازه میچرخید تا خودمان را پیدا کنیم نفهمیدیم چی شد. در ۲۰ دقیقه اول همه بچهها خیلی ضعیف بودند. چون هم بدنها گرفته بود و هم هوا گرم بود و هم دقیقه یک گل خورده بودیم. نزدیک نیمکت که میشدیم هجمهها میآمدند طرفمان! یعنی سر و صدا را میشنیدید که علیآقا چه میگوید. بازی در دقیقه ۴۳ بود که داور میخواست سوت پایان نیمه رو بزند باز همان بازیکن سیاه گل دوم را زد. دو بر صفر شدیم! من تابلو رو نگاه کردم بعد از دو دقیقه هم سوت را زد که بروید به رختکن. وقتی نیمه شد علی پروین از روی نیمکت به سمت رختکن میدوید. انگار طوری که میخواست وارد زمین بشود. من وقتی این تصویر را دیدم به حمید گفتم حمید کارمان زار زار است چشمهای علیآقا قرمز بود! همه بچهها متوجه شدن و هیچکس نرفت داخل رختکن. ۵ نفر رفتن دستشویی! سه ، چهار نفر به اینطرف و آنطرف رفتند که علی پروین آمد و نشست داخل رختکن و هی دستانش را میزد روی زمین و میگفت این بچهها کجان؟ حرفهایش را آماده کرده بود ولی نمیتوانست به کسی بگوید چون هنوز کسی نیامده بود. خدابیامرز ایرج جنگی آمده بود دنبال بچهها دم دستشویی و میگفت آقایون بیاید.
در رختکن استادیوم الوکره ۴ دقیقه فقط فحش خوردیم
وی در ادامه این خاطره گفت: خلاصه سه، چهار دقیقه آخر نیمه وارد رختکن شدیم. نه آنالیز نیمه اول نه آنالیز نیمه دوم، نه از تیم حریف صحبت شد! قشنگ نصیحتهای پدرانهاش را شروع کرد و از بزرگ تا کوچک همه را گفت! وقتی حرف زد سه، چهار دقیقه پرفشار یکمرتبه حمید استیلی خواست حرف بزند که زنگ را زدند. در بازیهای آسیایی زنگ میزدند که یعنی وقت استراحت تمام است. کلا از وقت ۱۵ دقیقه ما ۴ دقیقه آنجا بودیم که همان ۴ دقیقه را هم داشتیم فحش شیرین میخوردیم. زنگ را زدند که برویم به زمین. حمید استیلی گفت: "علی آقا زنگ را زدند بگید چیکار کنیم؟" بعد علی آقا گفت: "زِکی! من بگم چیکار کنید؟ ۱۳ تا بازیکن تیم ملی هستید من بگم چیکار کنید؟ حمید استیلی گفت: پس آقا اگر امکان داره شما بروید بیرون بعد مربیها را کردن بیرون ما ۱۱ نفری دور هم جمع شدیم و گفتیم حرفها را که شنیدیم! بازی را که دو بر صفر باختهایم! پس دیگر الان برویم و فوتبالمان را بازی کنیم.
پروین گفت دوست دارید فحش بشنوید تا فوتبال بازی کنید؟
سرمربی الوکره برزیلی بود. من یک دوست عرب داشتم که فارسی بلد بود. او به من گفت که سرمربی حریف بین دو نیمه به بازیکنانش گفته اینها یعنی ما (پرسپولیسیها) در دقیقه ۶۰ میمیرند! یعنی دیگر بازی نمیتوانیم بکنیم. ما دو گل زدهایم و قول میدهم چهار گل دیگر هم میزنیم و اینها را ۶ بر صفر میبریم! اینها را بین نیمه به بازیکنانش گفته بود. ما وقتی بازی را شروع کردیم در نیمه دوم چهار گل به آنها زدیم. فکر میکنم ۶ یا هفت گل هم نزدیم. چپ و راست سانتر، شوت و... خلاصه من از بغل مربی آنها رد میشدم مربیشان تعجب کرده بود که من در نیمه اول داشتم میمردم چطور ممکن است اینقدر سرحال شده باشم. بعدا گفته بود من ۳۰ سال است مربیام ببینید در رختکن این تیم چه اتفاقی افتاده است که این تیم اینقدر متحول شده. میگفت باید این را در کارنامه خودم اضافه کنم. به گزارشگر گفته بود برو بعد از بازی بپرس که بین نیمه چه اتفاقی در رختکن پرسپولیس افتاده است چون اصلا اینها یک انسانهای دیگری شدهاند. خلاصه بازی که تمام شد همه دنبال علی پروین با دوربین! باز هم علیآقا به سمت رختکن میدوید. گفتم آقا چرا دنبال سرمربی ما میدوید گفتند مربی ما گفته بروید ببینید چه خبر است! خلاصه آخر بازی ما پیش خودمان گفتیم چهار گل زدیم و بازی را بردیم الان میایم و علیآقا داخل رختکن خوشحال است. بامزگیِ تعریف کردنِ این خاطره این است که باید اصطلاحات خود علیآقا را بگوییم اما نمیتوان آنها را به زبان آورد. مثلا میگفت فلانفلانشدهها! میخواستید فحش بشنوید که بروید بازی کنید؟ یعنی میخواست بگوید من آن فحشها را دادم رفتید و بازیتان درست شد دوست دارید فحش بشنوید؟

داستان قهر و آشتیهای کماسی و پروین
درباره قهر و آشتیها هم باید بگویم که شما (رهبریفرد) و پرویزخان کماسی جزو نفراتی بوده که در این زمینه مشهور بودید. مثلا آقای کماسی خیلی به سبک تمرین دادن تیم حساس بود و مثلا میگفت ضربان قلب بازیکنها نباید بالای ۱۲۰ برود اما یکمرتبه علیآقا میآمد و میگفت بازیکن باید ۶ تا معلق بزند و دوباره بیاید این طرف لب خط ۶ معلق دیگر بزند. بعد که آقای کماسی میآمد میدید این کار دارد انجام میشود ناراحت میشد و قهر میکرد میرفت. دوباره دو سه روز بعد آشتی میکردند و برمیگشتند. خود شما هم همینطور بودید مثلا یک حرفی میزدید یا مصاحبه میکردید.
اصلانیان را طوری زدید که همه جایش خونی بود
اولین روزی که امیرحسین اصلانیان به تمرین تیم پرسپولیس آمد یکسری اتفاقات افتاده بود که به تمرینات ما آمده بود که نمیخواهم آنها را باز کنم. علیآقا به ناصر ابراهیمی خیلی سفارش کرده بود که این اولا در تمرینات باید باشد و مثل اون یکیها او را نیندازی بیرون. از اون طرف هم شما و با مهدی هاشمینسب یک صحنه او را زدید که هیچزمان یادم نمیرود. یکی از شما او را ابتدا زد و بعد تا داشت میخورد زمین دومی هم او را زد. طوری که داشت جان میداد. همه جاش خونی بود و یکمرتبه علیآقا دوید و گفت بچه مردم را کشتید.
ستاره کویتی را در بازی خداحافظیاش زدیم
یک بازی در کویت داشتیم که مسابقه خداحافظی «بدر الحاجی» بود. او آن دوران بهترین بازیکن کویت بود. آقای بدرالحاجی خودش هزینه دعوت تیم پرسپولیس را داده بود و مراسم باشکوهی میخواست برگزار کند تا خداحافظی کند. ما وقتی رسیدیم به کویت رفتیم گرم کنیم قرار شده بود که بدر الحاجی دقیقه ۱۰ عوض شود. بعد یکمرتبه از این تصمیم منصرف شدند و قبل از مسابقه گفته بودند به عنوان آخرین بازی تا آخر بماند و بازی کند. اما در همان مسابقه بازی اینقدر جدی شد که خود تو بهروز روی بدر الحاجی بدجوری خطا کردی و با کارت قرمز داور از بازی خارج شدی. چند دقیقه بعد هم علیرضا امامیفر از بازی اخراج شد. که علی پروین به رختکن آمد و گفت بابا شماها خیلی فلانید! این طرف کلی هزینه کرده و شماها را دعوت کرده برای بازی خداحافظی دو نفر دیگر را میزدید، چرا خودشو زدید؟
ادای اسکوترسواری دینمحمدی پای تماس صوتی!
دوست دارم از مهرداد میناوند یک خاطره خیلی خوب بگویم. خاطرهای هم که او با سیروس دینمحمدی دارد. سیروس برای دخترش اسکوتر میخرد. اینها با هم هماتاقی بودند. مهرداد میگفت به داخل اتاق آمد و به دخترش زنگ زد و اسم اسکوتر را پیدا نکرد. تعریف میکرد من نشسته بودم دیدم تلفنش را گذاشته روی میز و به دخترش میگوید از اینا خریدم! بعد با دستهایش ادای اسکوتر را در میآورد. مهرداد میگفت تلفن که تصویری نبود! من از خنده کف اتاق معلق میزدم. صوتی زنگ زده بود و اسم اسکوتر را پیدا نکرده بود داشت ادای اسکوتر را در میآورد و فکر میکرد دخترش میفهمد.
از دفاع وسط بارسلونا پنالتی گرفتم کسی ندید
من در فوتبالم خیلی خوششانس بودم! شما تا دلتون بخواهد من در فوتبال شانس آوردم. یعنی اوج خوششانسی من همان پنالتی بود که در تورنمنتی در آمریکا مقابل مکزیک گرفتم. پژمان جمشیدی گل زده ملی دارد ولی من همان یک گل زده را هم ندارم. من در همان مسابقه با کویت که خاطرهاش را تعریف کردیم با ضربه سر یک توپ زدم که به دو تا تیر دروازه برخورد کرد من به تصور اینکه گل شده به سمت نقطه کرنر رفتم که شادی گل کنم مهدی مهدویکیا آمد به من گفت برگرد بابا گل نشد. بعد فهمیدم که توپ به هر دو تا تیر دروازه برخورد کرده و گل نشده. در آن مسابقه با مکزیک که پنالتی گرفتم هم بازی به وقت کشورمان ساعت ۲ بعد از نیمه شب بود. شبکه ۳ آن زمان سر ساعت ۲ بامداد قطع میشد و میافتاد روی کانال ۲. طبیعتا آنزمان هم وقتی کسی میخواست بازی تیم ملی را ببیند معمولا کنترل کنارش نبود. دقیقه ۲۵ بازی دقیقا همان زمانی بود که کانال تلویزیون از روی کانال ۳ روی کانال ۲ میافتاد. من همسرم فیلم بازی را ضبط کرده بود از آن صحنهای که یک دقیقه قبل از آن یعنی ۳۰ ثانیه قبل از خطای پنالتی کانال افتاده بود روی شبکه دو آنها هم تا بخواهند کنترل را پیدا کنند علی دایی پنالتی را هم زده بود و بازی دو بر یک شده بود. اصلا متوجه نشده بودند که چه کسی پنالتی را گرفته و چه کسی زده. من از آمریکا برگشتم و اگر خاطرتان باشد در بازی مقابل آن تیم اگر ۴ یا ۵ بازیکن خوب داشتیم من هم جزو آنها بودم. خیلی سرحال بودم. خانواده با پسرم و بقیه آمده بودند خواستم برای آنها کلاس بگذارم پیش خودم گفتم الان اونها میآیند و میگویند آفرین. گفتم من در بازی با مکزیک پنالتی گرفتم که همسرم گفت بیا برویم خونه خستهای ۳۶ ساعت پرواز روی هوا بودی و مغزت درست کار نمیکند. گفتم بابا من پنالتی گرفتم! اما گفتند تو نه پنالتی گرفتی نه پاس گل دادی بیا برویم بخواب حالت بهتر شود! گفتم بابا...! وقتی به خانه برگشتم فیلم را نگاه کردم و دیدم دقیقا همان ۶ دقیقه از مسابقه نیست. از دفاع وسط بارسلونا که اسمش مارکز بود پنالتی گرفتم. آدم معمولی هم نبود.
افشین پیروانی را چنان با مشت زدم که انگشتهایم در رفتند
حلالی در ادامه با اشاره به خاطرهای از زد و خوردش با افشین پیروانی در خلال تمرین پرسپولیس گفت: آن روز افشین پیروانی با حالی به تمرین آمده بود که ظاهرا در دانشگاه به او نمره خوبی نداده بودند. بسیار ناراحت بود و ما هم خوب گل میزدیم. خیلی برای هم کری میخواندیم. به خصوص در تمرین. حتی از بازیهای رسمی هم بیشتر. ما در بازی تمرینی سه گل زده بودیم او هم ناراحت بود. کرنر شد و من دویدم بروم سر بزنم و اصلا نمیدانستم که او چقدر ناراحت است. خودم هم خوشحال بودم که سه گل زده بودیم. نگو ما خوشحالی میکردیم او ناراحت شده است. وقتی چرخیدم بروم روی کرنر سرم را بزنم دیدم با سر زد توی صورتم. فک من از زیر جر خورد و بعدا هم صورتم را جراحی کردم. ماشالله سرش هم خیلی سفت بود. خیلی خیلی سفت بود. من هزار رنگ را جلوی چشمانم دیدم. وقتی به خودم آمدم دیدم دستهایش رو به سمت من مشت کرده و گارد گرفته که دعوا کند تازه فهمیدم که او به عمد مرا زده. آن روز یکی که از تلخترین روزهای زندگی من بود که به خاطر جوانی و خام بودن یه کار اشتباه انجام دادم و بزرگترم را بدجوری زدم. اگر الان بود هرگز این کار را انجام نمیدادم. طوری افشین را با مشت زدم که تمام انگشتهایم در رفته بود. پایان رأفت رفت مرا از پشت گرفت و در نهایت وقتی افشین پیروانی خودش سرش را جلو آورد و گفت مرا بزن! کاورم را کندم و از زمین رفتم بیرون. علی پروین هم در طول این لحظات رویش را آنطرف کرده بود. از دهانم مشت مشت خون میریخت! بعد مستقیم به فلکه صادقیه رفتم و پیش یک دکتر متوجه شدم که باید فکم جراحی شود چون دندانهایم هم به شدت آسیب دیده بود. در کل روز تلخی بود.

به پروین گفتم جبران میکنم که گل زدم و قهرمان شدیم
اسماعیل حلالی همچنین با یادآوری خاطرهای از بازی پرسپولیس مقابل فجر شهید سپاسی در زمینی که پر از آب بود گفت: وقتی به شیراز رسیدیم از لحظهای که وارد شدیم باران میبارید تا زمانی که بازی برگزار میشد. علی پروین گفت بازی برگزار نمیشود اما ناظر مسابقه گفت بازی برگزار میشود. علیآقا گفت دو روز است دارم به شما میگویم این بازی پاسِ رو به عقب نداریم. بزنید به من، بزنید بیرون اما به عقب پاس ندهید. اما بازی که شروع شد من یک پاس رو به عقب دادم احمد رضا عابدزاده هم تعجب کرد. اینقدر ما به این شکل بازی کرده بودیم عادت کرده بودیم. دادم به احمد و احمد هم مثل تریلی رفت پشت توپ دور بزند و آن را بردارد که توپ در آب ماند. بعد بازیکنان حریف آمدند، اولی نتوانست توپ را گل بزند چون باز هم توپ روی آب توقف کرد و نفر بعدی زد. من هم پیستون چپ بودم و لب خط وقتی گل زدند علیآقا آمد لب خط و گفت سه روزه من دارم میگم پاس عقب ندهید لااقل بگذار ۱۵ دقیقه بگذره. گفتم علیآقا بشین جبران میکنم. خود شما (بهروز رهبریفرد) در آن روز اخراج شدی. مهدی توپ را لو داد و تو از پشت زدی و اخراج شدی. بعد در حالی که بازی دو بر دو بود من آن کاشته را زدم و بازی رو بردیم و قهرمان هم شدیم چون بازی آخر بود.
احمدرضا عابدزاده مثل یک کشور بود
حلالی در ادامه درباره تیم رویاییاش گفت: من طرفدار سیستم ۲-۴-۴ هستم. گلر تیم من قطعا احمدرضا عابدزاده است. احمدرضا عابدزاده را با دلیل میگویم چون ما الان در فوتبال که در سطح پایه دارم آموزش میدهم خیلی از بچههای ما مهارت را دارند اما شجاعت انجام خیلی از کارها را ندارند. احمد رضا عابدزاده یک کشور بود. مهارتهایش یک طرف و قدرت انجامدادنش یک طرف. شما احساس میکردید یک کوه پشت سرتان است. این از مهارت و دروازهبانی برتر است. ما در یک بازی با صنعت نفت آبادان تا دقیقه ۲۰ باید ۴ بر صفر میباختیم اما عابدزاده دقیقه ۲۰ فریاد زد که شما چتونه؟ ما تازه دقیقه ۲۰ فهمیدیم آمدیم فوتبال که بعد از فریاد او بازی را چهار بر صفر بردیم. روی خط دروازه پاس در عرض زدند بازیکن حریف آمد همانجا روی خط توپ را گل بزند که احمرضا عابدزاده آمد توپ را گرفت. دقیقه ۲۰ بازی.
نادر و سهراب در دفاع وسط
وی درباره دو دفاع وسط تیم رویاییاش گفت: فوتبالیستهایی که خودم در دفاع وسط خیلی دوست داشتم یکی نادر محمدخانی بود که فوتبالش را خیلی میپسندیدم. تنها کسی بود که پاس ۵۰ یا ۶۰ متری میداد. ضرب پایش قوی بود، نترس بود، سرزن بود، یارگیر بود. البته او هم یک سری معایبی داشت اما آن زمان مثل الان نبود که کلا بازیکن را موشکافی کند. آن زمان مثلا میگفتند چرا فلان کارو نکنم میگفتند غلط کردی پرسیدی چون جوابش رو خودشان هم نمیدانستند. اما من فوتبال نادر محمدخانی رو خیلی دوست داشتم و در کنارش سهراب بختیاری زاده را قرار میدادم. سهراب عشق خودم است.

علی دایی و حسین کلانی نوک حمله
در دفاع راست محمد نوازی را میگذارم. در دفاع چپ مجتبی محرمی را قرار میدهم. هافبک وسط به نظر من کریم باقری و حمید درخشان را میگذاشتم. هافبک راست مجید نامجومطلق و در هافبک چپ هم من فکر میکنم بهتر است حمید درخشان را آنجا بگذارم و در هافبک وسط پرویزخانی را قرار بدهم. دو مهاجم تیم رویایی من هم حسین کلانی و علی دایی خواهند بود.
بیشتر بخوانید: منتومن با هاشم بیکزاده؛ قبل از جامجهانی یک عده تو کار قلعهنویی گذاشتند/ کیروش قالتاق بود/ برای مربی کریس رونالدو گوشی آیفون خریدم












