خبرگزاری فارس ـ همدان؛ علی پنبهای؛ عجیب با نام شهدا میشد راضیاش کرد، ارادت غریبی به این ستارهها داشت، گاهی دل آدم غنج میرود و آه میکشد که کاش فرزند شهید بود، تا حاجقاسم دستی بر سرش میکشید، نوازش میکرد و از همه مهمتر انگشتری به او میداد.
حاج قاسم همان قدر که در برابر دشمن سنگدل بود در برابر خودی دلرحم. تجارت دل میکرد، سردار دلها... بالاخره قرار شد حاج قاسم برای تجارت به همدان بیاید دیار دارالمجاهدین و دارالمومنین، دیار حاجحسین همدانی، یار دیرینهاش.
برنامه حاج قاسم را افراد زیادی نمیدانند، اصلا شاید خودش هم نداند، گرداننده اصلی کسان دیگری هستند. بله، برنامهریزان کسان دیگری هستند که نسخه میپیچند، همانهایی که هر شب با آنها نجوا دارد؛ برخی میخواهند شعله درون فرزند و همسر را فروبنشانند، برخی میخواهند چشمان پدر و مادری را از انتظار درآورند و یا مشام مادری را از بوی تن پسر سرشار کنند. اما این بار مأموریت سنگینتری در کار است. حاج قاسم میآید، چشمانش برق میزنند، طوفانی در راه است و باز قرار است دارالمجاهدین مرکز معجزهای شود.
حسینیه امام سراسر شور است و شوق. دلمان بدجور تنگ حاج حسین است. همان که هر وقت از جبهه فراغی مییافت، همدان را فراموش نمیکرد اما سه سالی میشود که برایمان سخن نگفته است و ساقی می نیاورده. گرمای مرداد نیست که حسینیه را در تب و تاب انداخته قرار و مداری در راه است، برخی که موی سپید کردند و سنگر و خاکریز دیدند، مشامشان بوی آشنایی را استشمام میکند، مسافری در راه است و سفری در پیش! و بالاخره اتفاق میافتد: «آقای ترامپ قمارباز بدان آنجایی که فکر نمیکنی ما نزدیک شما هستیم، ما ملت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم، بیا ما منتظریم، مرد این میدان ما هستیم...»
شاید باورکردنی نباشد اما هیجان به اوج خود میرسد، برخی ناخودآگاه دست میزنند و برخی الله اکبر میگویند، حسینیهای امام همدان از زمین جدا شد و شد آنچه شد.. دل توی دل سردار نیست، تجارت دل مانده است، اصل کارش اجرای سین مأموریت شهداست، پدران و مادرانی چشم به راهند، خبری در راه است، در این میانه علیآقا خوشلفظ رندی میکند؛ سردار حواسجمع است و دهه هشتادیها و هفتادیها را میپاید، آنها دنبال عکسند و انگشتری. حوادث پشت سر هم میآیند و میروند. کاش منم دست دراز میکردم، نه که نمیگفت، اگر الان بود حداقل دلم که میگرفت دست میکردم، بویش میکردم و بر روی قلبم میگذاشتم. خوش به حال آنها که رندی کردند و گرفتند، عجب حسرتی! حالا باید دستها را نگاه کرد و حسرت خورد، چرا نگفتم! حالا کارم شده عکسهای سردار را سرچ کنم و چشم به انگشتری بدوزم و آه بکشم و آرزو کنم، آرزو که محال نیست، شاید او بشنود و بفرستد.
میروم دنبال سردار از این خانه به آن خانه؛ در جستجوی چیست، نمیدانم، هنگام بوسه بر پیشانی پدر شهید چه میگوید در دل نمیدانم، نه من بلکه هر که بر روی زمین است و قصد رفتن ندارد، نمیدانند و تا هرکس نرود هم نخواهد فهمید «آنک شد هم بیخبر، هم بیاثر، از میان جمله هم او دارد خبر. تا نگردی بیخبر از جسم و جان، کی خبر یابی ز جانان یک زمان»
سردار به رسم روزهای جنگ که شیشه مربا، فنجان شیک چایخوری بود، هوس چای لیوانی میکند در منزلگاهی از عشق و تواضع، تمنای خود را میگوید، تبرک است از خانهای که چهار شهید داده و هنوز بوی نفسهای علیرضا(یا به قول حاج جلال و افروز، حمید) و ابوالقاسم میآید. در حجرهای دیگر، علی آقا رندی کرد، قرار نبود، حاج قاسم میهمان خانواده خوشلفظ بشود، طاهر انگشتری اهدایی به پدر را به دست کرده بود به آن افتخار میکرد، حاج قاسم تحفه خود را تقدیم فرزند کوچکتر میکند و رازی به گنجینه رازها افزوده میشود، مگر فرزند کوچک علیآقا از پدر چه خواسته بود؟ مرور این صحنهها، پاسخی برای زمینیان ندارد، بلکه بیشتر سوال است و راز و هر بار که این صفحه تاریخ را ورق میزنیم بر سوالهایمان افزوده میشود.
و دوباره جمع همسران شهدا به گرد حاج قاسم حلقه میزنند؛ همه جوانند و فرزندی در آغوش یکی گریه میکند و دیگری قهر، اما حاج قاسم زبان بچهها را میداند و به وفور دل میخرد، سرمایهدار اساسی است، هر گوشه ایران، نه... هر گوشه جهان؛ سرمایههایش پخشاند، اصول تجارت را خوب میداند و سود کردن را بلد است. از ۵۹ در فرونشاندن غائله کردستان جمع کرده تا حلب و غزه و لبنان؛ از افغانستان دل خریده تا سامرا و کربلا و همه را نقد میکند در عراق. اصلا خاک عراق هم راز دیگری است؛ خون باید همانجا در زمین برود که اربابش را سیراب کرده است. جمعه هم باشد و حوالی بامداد، در نهایت دستی که میماند و انگشتری با هزار هزار راز.
پایان پیام/ 89040/