به گزارش خبرگزاری برنا، حمید بوالی معلم دانشآموزان مهاجر افغانستانی نوشت: چند هفته اول کسی راز راضیه را نمیدانست. اصلا به حیاط نمیرفت. کسی هم آمدن و رفتنش را نمیدید. زودتر از همه میآمد و دیرتر از همه میرفت. ما میگذاشتیم به حساب تازه از افغانستان آمدن و اخت نشدن با بچههای مدرسه. کمی هم میلنگید که برای بچههایی که آن مسیر صعبالعبور رسیدن به ایران را طی کرده بودند طبیعی بود. یک ماه پیش رسیده بودند و به سبک و سیاق خانوادههای افغانستانی، به اولین چیزی که فکر کرده بودند درس خواندن بچههایشان بود.
اما به حیاط نرفتن راضیه بعد از چند هفته کمکم سوالبرانگیز شد. بچهها پچپچ میکردند و ما هم سعی میکردیم کمکم با او وارد صحبت شویم.
اما راضیه با لبخندی شرمگین درخواستهای بچهها را میشنید و چیزی نمیگفت. بیحرکت در کلاس مینشست و تکان نمیخورد. تا اینکه صبر من تمام شد و بالاخره یک روز به سراغش رفتم. با بهانه اینکه، امروز مسابقه وسطی معلمها و بچههاست و بیا به تیم معلمها کمک کن که داریم میبازیم.
اول چیزی نمیگفت، زل زده بود به صورتم و بدون کوچکترین احساسی فقط نگاهم میکرد. شلوغبازی درمیآوردم و بازارم را گرم میکردم که یکی دو دقیقه بعد از گوشه چشمهایش قطره قطره دانههای اشک تندتند به صورتش روان شد. یخ کردم. نمیدانستم چه بگویم. جلوی نیمکت نشستم و فقط نگاهش میکردم.
فردا پدرش به مدرسه آمد، پیر و خمیده و خاکی دنبال من میگشت و راضیه مجبورش کرده بود امروز از سر کار به مدرسه بیاید و راز راضیه را بگوید.
سال بعد خانه راضیه چند خیابان آنطرفتر رفت و دیگر پای مصنوعی یارای آمدن به مدرسه را نداشت. دنبال کار گشت و خیاطخانههای آن اطراف رغبتی به گرفتن کسی با این شرایط نداشت.
سال به سال ازش خبر میگرفتم. به زودی گوشهنشین شد. کنج خانه را انتخاب کرد و ساکتتر و بیحرکتتر و بیحالتر و افسردهتر شد. از زندگی اجتماعی عملا حذف شده بود.
چند هفته پیش ده سال بعد از اولین روزی که او را دیدیم، به صورت کاملا اتفاقی به خانهشان رفتم. از راضیه چیزی باقی نمانده بود. صدای راضیه به آسمانها میرسید؟
یحیی اسمش را گذاشته بود بیمارستان وحشت. دقیقا همان اسمی که رابرت فیسک بر روی بیمارستانی در فلوجه گذاشته بود که کودکان آسیبدیده بر اثر استفاده آمریکاییها از اورانیوم غنیشده آنجا به دنیا میآمدند، با اندامهای ناقصی که هدیه آمریکاییها بود.
این بیمارستان در افغانستان هم حامی کودکان و زنانی بود که دست و پایشان بر اثر حملات هوایی آمریکاییها قطع شده بود.
میگفت آنجا آخر دنیا بود. کودکانی که دو پایشان قطع شده بود. زنانی که دو دست نداشتند و زندگی جهنموارشان را روز و شب میکردند و همهشان آرزوی مرگ میکردند. این که بروند کنار خواهر و برادر و پدر و مادری که بر اثر بمباران هوایی کشته شده بودند.
حالا این روزها که بازار ستایش عدهای از کاربران فضای مجازی از یکی از کسانی که این بمبها را بر سر افغانستانیها انداخته بود، داغ شده است، به این فکر میکنم که عجب عصر پر زوال معنایی.
قهرمان امروز که با حسرت از پیشرفتش میگوییم، با اسم و عکسش جمله قصار میسازیم در باب فلاکت خودمان و پیشرفت زنان در غرب، اتفاقاً سند دقیقی برای فلاکت ماست. فلاکتی که یک جنایتکار جنگی با بزک رسانهای برای ما به یک قهرمان هالیوودی تبدیل شده است.
استوریها و توئیتها را یکی یکی رد میکنم و به این فکر میکنم که اگر روزگار عادلانهای در کار بود، امروز باید عکسهای محاکمه این فضانورد را بهعنوان جنایتکار جنگی لایک میکردیم.
اگر و فقط اگر راضیه را این چنین به زندگی فاجعهبار سختتر از مرگی دچار ساخته بود و افغانستان پر از راضیه و راضیههاست و کاش یاسمین مقبلی قبل از فضا سری به زمین میزد، همان زمینی که بارها و بارها با هواپیما از روی آن رد شد و برای کودکان افغانستانی سوغاتی آورده بود.
کاش میآمد و میدید که هدیههای آمریکایی چگونه زندگی یک نسل از افغانستانیها را ویران کرد. همیشه هملازم نیست که به آسمان نگاه کنیم، گاهی اوقات باید به زمین نگاه کنی.
انتهای پیام/