به گزارش همشهری آنلاین، نفیسه سادات موسوی، پژوهشگر: در سالهای اخیر، بهویژه پس از تجربههای پیدرپی در میدانهای منطقهای، ایران به تدریج از یک بازیگر دفاعیِ محدود به مرزهای خود، به یک قدرت نظامی با توان ترکیبی تهاجمی و دفاعی تبدیل شده است. متن پیشرو با تکیه بر دادههای همین درگیری و مسیر شکلگیری توان نظامی ایران، تلاش میکند تصویری واقعگرایانه و رسانهای از چرایی برتری ایران و نقاط ضعف ساختاری اسرائیل ارائه دهد.
نخست باید به ریشههای این تغییر موازنه پرداخت. ایران در چهار دهه گذشته در شرایط سخت تحریم و فشار خارجی، مسیر خودکفایی دفاعی را از دل تجربه جنگ هشتساله، بازسازی کرد. نتیجه این روند، نه صرفاً انباشت سلاح، بلکه شکلگیری یک دکترین دفاعی بومی بود؛ دکترینی که بر تولید داخلی، اتکا به فناوریهای قابل ارتقا و ترکیب هوشمند سامانههای مختلف استوار است. جنگ دوازدهروزه نشان داد این دکترین به مرحلهای رسیده که میتواند در شرایط پیچیده جنگ الکترونیک، حملات سایبری و فشار روانی، کارایی خود را حفظ کند.
یکی از پایههای اصلی این کارایی، شبکه پدافندی چندلایه ایران است. سامانههایی مانند باور ۳۷۳، سوم خرداد، پانزده خرداد و دزفول، نه به صورت جزیرهای، بلکه در قالب یک ساختار یکپارچه عمل میکنند. معنی این یکپارچگی آن است که رادارها، مراکز فرماندهی و واحدهای عملیاتی در سطوح مختلف برد و ارتفاع، بههم متصلاند و امکان رهگیری همزمان چند هدف را دارند. در جریان جنگ، حتی با وجود تلاش برای اخلال الکترونیکی یا سایبری، ایران توانست کنترل فضای هوایی خود را تا حد قابل توجهی حفظ کند. این موضوع برای یک کشور منطقهای که سالها با تهدید مستقیم مواجه بوده، یک مزیت راهبردی مهم به حساب میآید.
اما برتری ایران تنها در دفاع خلاصه نمیشود. ستون دوم بازدارندگی، توان موشکی است. ایران در دو دهه اخیر زنجیره کامل طراحی، تولید و بهکارگیری انواع موشکهای بالستیک و کروز را به صورت داخلی توسعه داده و خانوادههای متنوعی از موشکهای کوتاهبرد تا دوربرد را در اختیار دارد. نکته کلیدی، دقت بالای این موشکهاست؛ دقتی که در نمونههای جدید به چند متر میرسد و امکان هدفگیری دقیق زیرساختهای حساس را با تعداد محدود پرتاب فراهم میکند. در عملیاتهای وعده صادق، ترکیب نقطهزنی، غافلگیری اطلاعاتی و مسیرهای پروازی پیچیده بهکار گرفته شد تا سامانههای رهگیری اسرائیل دچار اشباع و خطا شوند. نتیجه آن بود که لایههای دفاعی اسرائیل، از گنبد آهنین تا فلاخن داوود و پیکان، نتوانستند درصد بالایی از تهدید را مهار کنند.
در همین نقطه، باید به یک واقعیت کمتر گفتهشده اشاره کرد: ایران در اوج درگیری از موشکهای نسل جدید خود، از جمله نمونههای هایپرسونیک، استفاده نکرد. این تصمیم، صرفاً یک ملاحظه فنی نبود، بلکه نشانهای از مدیریت راهبردی میدان و اعتمادبهنفس عملیاتی تلقی میشود. ایران با تکیه بر موشکهای میانبرد نسل قدیمتر هم توانست ضربات دقیقی وارد کند و هم پیام بازدارنده روشن بدهد که در صورت گسترش جنگ، سطح حملات میتواند به مراتب سنگینتر شود. این نوع کنترل در استفاده از ظرفیتهای سخت، در ادبیات راهبردی به معنای داشتن دست بالا در تنظیم شدت نبرد است.
در مقابل، اسرائیل در جنگ دوازدهروزه با مسئلهای روبهرو شد که سالها تلاش کرده بود آن را پنهان یا کماهمیت جلوه دهد: شکنندگی پدافندش در برابر حمله ترکیبی و دقیق. سامانههای دفاعی اسرائیل برای مقابله با تهدیدهای محدود و پراکنده طراحی شدهاند و وقتی با موجهای همزمان موشک و پهپاد و تاکتیکهای فریب الکترونیک روبهرو میشوند، به سرعت با مشکل محاسباتی و اشباع مواجه میگردند. حملات موفق به اهداف حساس صنعتی و نظامی، بهروشنی نشان داد ادعای «چتر دفاعی نفوذناپذیر» بیشتر یک روایت تبلیغاتی بوده تا یک واقعیت پایدار میدانی.
ضعف دیگر اسرائیل، نه در میدان فنی، بلکه در میدان روایت و اطلاعرسانی آشکار شد. ساختار رسمی سانسور نظامی در اسرائیل، که زیر نظر ارتش فعالیت میکند، انتشار هرگونه خبر مرتبط با خسارات نظامی و امنیتی را منوط به تایید قبلی میسازد. این سازوکار در کوتاهمدت میتواند فضای روانی داخلی را کنترل کند، اما در بلندمدت به شکاف میان واقعیت میدانی و روایت رسمی دامن میزند و بیاعتمادی میآفریند. در جنگ دوازدهروزه، اسرائیل ناچار شد هم با ضربههای میدانی ایران و هم با فرسایش اعتبار رسانهای خود دستوپنجه نرم کند.
سه عملیات وعده صادق، که میتوان آنها را زنجیرهای از آزمونهای واقعی دانست، مسیر بلوغ دکترین ایران را عیان کردند. وعده صادق یک با استفاده ترکیبی از پهپاد و موشک، در عمق مواضع دشمن اجرا شد و برای نخستینبار نشان داد ایران توان عملیات دقیق از راه دور را تثبیت کرده است. وعده صادق دو، با افزایش دقت و گستره حملات، ضعف تدریجی پدافند اسرائیل در رهگیری را آشکارتر کرد. وعده صادق سه نیز در شرایطی رخ داد که ایران با ترور فرماندهان ارشد روبهرو بود اما ساختار فرماندهی و هماهنگی عملیاتی خود را حفظ کرد و حتی سطح جنگ الکترونیک و دقت اصابت را ارتقا داد. نتیجه کلی این سه مرحله، تثبیت یک بازدارندگی فعال و هوشمند بود؛ بازدارندگیای که فقط به تهدید لفظی متکی نیست و در میدان قابل اجراست.
پیامدهای جنگ دوازدهروزه را باید فراتر از یک درگیری کوتاهمدت دید. نخستین پیامد، تغییر موازنه قدرت به سود ایران و محور مقاومت است؛ تغییری که از سطح تحلیل نظری عبور کرده و در میدان آزموده شده است. دومین پیامد، افزایش هزینه تصمیمگیری برای هر بازیگری است که به درگیری مستقیم با ایران فکر میکند. وقتی یک قدرت منطقهای بتواند با دقت چندمتری و در حجم قابل کنترل، زیرساختهای حیاتی رقیب را هدف بگیرد، محاسبات امنیتی منطقه وارد مرحله تازهای میشود. پیامد سوم، تضعیف جایگاه اسرائیل در جهان است؛ زیرا ناتوانی پدافندی و همزمان پنهانکاری رسانهای، مشروعیت روایت «برتری مطلق» را فرسوده است. و پیامد چهارم، تبدیل شدن الگوی دفاعی بومی ایران به تجربهای الهامبخش برای دیگر بازیگران مستقل در منطقه است؛ الگویی که نشان میدهد تحریم و فشار خارجی، لزوماً مانع تبدیل شدن به یک قدرت بازدارنده نیست.
در جمعبندی میتوان گفت جنگ دوازدهروزه نه فقط یک رخداد نظامی، بلکه یک نقطه عطف ژئوپلیتیکی بود. ایران توانست نشان دهد شبکه دفاع چندلایه، توان موشکی دقیق، فرماندهی قابل بازیابی در بحران و مدیریت هوشمند شدت نبرد را به طور همزمان در اختیار دارد. در سوی دیگر، اسرائیل با وجود برخورداری از حمایتهای خارجی، در برابر ضربههای ترکیبی و دقیق دچار ضعف شد و برای حفظ تصویر خود ناگزیر به سانسور گستردهتر گردید. این درگیری کوتاه، اما پرمعنا، معادلات امنیتی غرب آسیا را وارد مرحلهای میکند که در آن، فناوری بومی، دقت عملیات و توان دفاع مستقل، بیش از هر زمان دیگر معیار اصلی قدرت خواهد بود.












