به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، انتشار کتاب «میترا هستم» بهانهای شد تا گفتوگویی با مسعود فروتن مجری، نویسنده و کارگردان انجام شود. فروتن در طول سالهای فعالیت در بخشهای مختلف فرهنگ، به دیدگاهی چند وجهی رسیده است. در این گفتوگو به زاویه نویسندگی فروتن بیشتر از سایر حرفههای او توجه شد. زنان قدرتمند یکی از پایههای اساسی در داستانهای فروتن هستند، این زنان معمولا شخصیت اول داستان اند یا نقشهای مهمی در پیشبُرد داستان دارند.
فروتن سالها در حوزه مجریگری، تئاتر و رادیو فعالیت کرده است، همچنین او راوی کتابهای صوتی متعددی است. در این گفتوگو که در دو بخش تنظیم شده است، تلاش شد تا به زوایای مختلف فعالیتهای فرهنگی فروتن پرداخته شود. در ادامه بخش اول را میخوانید. در اینجا میتوانید فیلم کامل گفتوگو را مشاهده کنید.
در «میترا هستم» عروسی نداریم
جلد کتاب «میترا هستم» چطور طراحی شد؟ چرا خانم رنگی و آقا سیاهوسفید طراحی شده است؟
در این قصه عروسی نداریم، این جلد پیشنهاد من به آقای طراح بود. این دو، قهرمان قصه ما افرادی مستقل هستند، روزی که میبینند پدر و مادر هر دو خانواده حضور دارند و همه موافق هستند با محضر تماس میگیرند و عقد را انجام میدهند تا بتوانند با خیال راحت با هم زندگی و بعدها عروسی را برگزار کنند. پس از مدتی به این نتیجه میرسند که چرا عروسی برگزار کنیم؟ با پولش که مادرشان هدیه داده است، با اتومبیل دورِ ایران را میگردند.
میدانیم عروسی زیبا است و خانمها پوشیدن لباس عروس را دوست دارند، برای همین فکر کردم با اینکه در قصه عروسی نداریم، اما روی جلد میتوانیم عروسی داشته باشیم. ایدهآل هر دختر و پسری است که عروسی برگزار کنند و عکس عروسی بگیرند. این تصویر، از عکس عروسی من ایده گرفته است. وقتی در دهه ۵۰ عروسی کردیم، کُلاه مُد بود و عروس جای تور، کلاه سرش میگذاشت و عکس میگرفت. عکس را به طراح دادیم و این تصویر را کشید. این جلد میتواند برای خواننده کتاب هم جذاب باشد، ممکن است فکر کند حتما یک صحنه عروسی در کتاب وجود دارد که جلد آن اینطور انتخاب شده است.
میترا قُلدری خودش را به دخترش هم تزریق میکند
داستان «میترا هستم» تا چه اندازه حقیقی و چه اندازه رویاپردازی است؟
داستان حقیقی نیست، اما حقیقی هم هست؛ یعنی شخصیت زن قصه مهمتر است و او است که زندگی را ادامه میدهد، در داستان، زنهایی هستند که زندگی را میسازند و شکست نمیخورند. اینجا صحنهای داریم که مرد قصه در تصادف از بین میرود و زن قصه تصمیم میگیرد که روی پایش بایستد. پدر و مادر همسرش در دماوند زندگی میکنند و قرار است که آنجا بدن همسرش را تشییع کنند، وقتی میخواهد با برادرش به تشییع جنازه همسرش به دماوند برود، به پدر و برادرش میگوید که مرا تنها نگذارید و اجازه ندهید مردم در آغوش من گریه کنند، من میخواهم مراسم را به طور کامل ببینم و دخترم را هم با خودم میآورم تا این مراسم را ببیند و بداند پدرش فوت کرد. نمیخواهم به دخترم بگویم که پدر شما به مسافرت رفته است، این زن قُلدری خودش را به دخترش هم تزریق میکند.
این یک زن ایدهآل برای من است؛ یک زن قلدر و قهرمان که میخواهد خودش زندگیاش را ادامه بدهد و اداره کند
چنین زنهایی را در زندگیام داشتم که ایستادند، خالهای داشتم که شاید فرزندانش زمانی اجازه بدهند زندگی او را بنویسم. شوهر او وقتی که بچه سومش را باردار بود، فوت کرد. زنی ۲۴ ساله با دو فرزند و یک بچه در راه، وقتی بچه به دنیا آمد و عزاداری تمام شد، پیشنهاد خواستگاری داشت حتی گفتند برادر شوهری که در آن خانه زندگی میکرد، با او ازدواج کند تا پراکنده نشوند، او ایستاد و گفت:« من تا حالا مثل برادرم به او نگاه میکردم و حالا شوهرم باشد؟ او همیشه برادرم است.» خاله من گفت: «برای این که دو بچه دارم، نمیخواهم بچههایم ناپدری داشته باشند و همینجا با شما زندگی میکنم.» آن سالها رسم بود که عروس با پدر و مادر در یک خانه زندگی میکرد. میگفت: «همینجا هستم، موظف هستید که خرج ما را بدهید، زیرا شوهر من در مغازه شما کار میکرد و من بچهها را بزرگ میکنم.» و حتی به پدرشوهرش گفت: «در بازار بگویید که من راضی نیستم با هیچکس ازدواج کنم، خبر داشته باشند و برای من خواستگار در بقالی و حمام نفرستند.»
این یک زن ایدهآل برای من است؛ یک زن قلدر و قهرمان که میخواهد خودش زندگیاش را ادامه بدهد و اداره کند. حتی به نوعی که برادرشوهر که عموی بچهها است گاهی اگر شلوار کوتاه در خانه میپوشد، او میایستد و میگوید که در خانه من کسی شلوار کوتاه نمیپوشد درست است که محرم بچه و عموی او هستید، اما ما با لباس سر صبحانه مینشینیم و نه لباس خواب و مقرراتی را رعایت میکنند که به نوعی تربیت است.
زنهای قلدری که زندگی را در دست میگیرند و آن را اداره میکنند در قصههای دیگرم هم بودند، خوشم میآید، آنها وقتی زمین میخورند، خاکهای خود را میتکانند و از زمین بلند میشوند، برای اینکه هستند و زندگی میکنند.
زنان جامعه من زندگی را بلد هستند
شخصیت اصلی تعدادی از کتابهای شما زنان هستند، در کتاب به شکلی محترم و قدرتمند به زنها میپردازید، آنها با اینکه سختیهایی را تحمل میکنند، قدرتمند هستند، آنطور نیستند که در رفاه، زندگی مستقلی داشته باشند. آیا سعی دارید به یکی از خلاهای جامعه بیشتر توجه شود؟
بله، چون من معتقدم که زنان خیلی قدرتمند هستند، زنانی در جهان سوم و در اطراف ما هستند که مجبورند گاهی با قانونی که بر علیه آنان نوشته شده است مبارزه و زندگی کنند و زندگی را در اختیار بگیرند. ممکن است زن جامعه من حق طلاق نداشته باشد، اما بلد است کاری کند که خوب زندگی کند و نخواهد از حق طلاق (حتی اگر داشته باشد) استفاده کند، او بلد است اگر بخواهد طلاق بگیرد چه کاری کند؛ زیرا شما خانمها از کودکی یاد گرفتید که زن باشید، یک دختر۹ ساله میتواند ادای مادر در بیاورد، اما پسر ۱۵ ساله، پسر است و بازی میکند. دخترها از بچگی خالهبازی و زندگی را از کودکی تمرین میکنند و از بچگی آموختند که کارهایی را نکنند و لباسی را نپوشند. این را به زنان یاد دادند و شما آن را در زندگی ادامه میدهید، میدانید که با چه کسی، چگونه باید رفتار کرد. کافی است که مردی هر جایی مزاحم شما شود با نگاهی تیز و تلخ او را از خود برانید تا جلو نیاید.
ممکن است زن جامعه من حق طلاق نداشته باشد، اما بلد است کاری کند که خوب زندگی کند و نخواهد از حق طلاق استفاده کند، او بلد است اگر بخواهد طلاق بگیرد، چه کاری کند
البته من در خانوادهای بودم که همیشه نرمال بودند. ما سه خواهر و سه برادر بودیم و پدر و مادر داشتیم، اما میدیدیم که تفاوت است. مادر کارهایی میکرد که میدانست باید انجام شود. اگر چیزی میخرید و میدانست پدر ناراحت میشود، هفته بعد به او میگفت که خرید را انجام داده است، اما کارش را انجام میداد. پدر میگفت میداند که در خانه دو بسته چایی داریم اما وقتی مادرم میگفت «فروتن چایی تمام شده باید بخری»، این کار را انجام میداد. این رفتار مادر اداره زندگی است، اجازه نمیدهد کار به اینجا برسد که که چایی تمام شود، همیشه در خانه ذخیره داشت و پدر میدانست و به حرف او رفتار میکرد.
مادرم، خواهرم و مادربزرگم، زنهای زندگی من، شاید به دلیل سوادی که داشتند همواره در حال خواندن بودند، مادر بزرگ من با اینکه سواد مکتبی داشت و در مکتب قرآنخواندن را یاد گرفته بود، کتاب هم میخواند ولی سواد عدد نداشت و وقتی میخواست یک صفحه را پیدا کند ما باید برای او پیدا میکردیم، بعد قصهها را میخواند.
به یاد دارم زمانی که مدرسه میرفتیم، مجلهای به عنوان «تهران مصور» منتشر میشد، آقای حسینقلی مستعان(مترجم و داستاننویس) نویسنده سریال و پاورقی آن سالها در این مجله مینوشت. این مجله چهارشنبهها منتشر میشد. چهارشنبهها در خانه ما روز خاصی بود، پدر زودتر از اداره میآمد و زودتر همه کارها انجام میشد، اگر هر شب ساعت هشت شام میخوردیم، چهارشنبه شب ساعت ۶ شام میخوردیم، همه چیز جمع میشد و مادر پای سمار مینشست و پدر با ظرف آجیل پشت مخده(پشتی) مینشست و ما بچهها گوشه و کنار مشقهایمان را کرده بودیم و کاری نداشتیم. پدر رو به مادر میگفت «دختر عمو سریال را بخوان» یعنی پاوقی را بخواند مادر میگشت و پیدا میکرد.
اسم قصه «آفت» بود. نخستین کلمهای که یاد گرفتم «آفت» بود، گفتم: «آفت یعنی چه؟» گفتند: «اسم خانومی است.» مادر شروع میکرد به خواندن، خواندنی که با آن بازی میکرد یعنی آنطور میخواند، جای گریهاش گریه میکرد، به سینه میزد و آدم بدِ قصه را نفرین میکرد. شاید تاثیر قصه خواندنِ مادر باشد که فرهنگ خواندن، مطالعه و داستان در خانه و در ذهن من پا گرفت. من هنوز شبها بدون کتاب نمیخوابم در حالی که این روزها کتاب از مد افتاده است. مردم ترجیح میدهند وقتی رانندگی میکنند، کتاب گوش بدهند. من البته قصه را از روی کتاب میخوانم، ترجیح میدهم برای خواندن خودم کاغذ کتاب را لمس کنم و ورق بزنم، همانطور که دوست دارم چای را در فنجان بخورم و چایی را در لیوانی که نمیبینم، دوست ندارم و لذت چایی خوردن برای من این است که ببینم چقدر خوشمزه است.
قصه عاشقانه «میترا» را در طول ۱۲ روز جنگ نوشتم
شما در نظر دارید کتابهای خود را صوتی کنید؟ چند کتاب را تا امروز انجام صوتی کردید؟ به نظر شما مردم بیشتر کتاب صوتی را گوش میدهند یا هنوز هم مخاطبهایی هستند که به کتاب کاغذی پایبند باشند؟
مخاطبهایی هستند که به کتاب کاغذی پایبند باشند و برای همین است که کتابفروشیها کار میکنند، مراسم رونمایی از کتاب میگیرند، همین چند وقت پیش رونمایی کتاب لیلی گلستان که در آن با محمود دولتآبادی مصاحبه کرده بود برگزار شد و خیلی هم شلوغ بود، پس مردم کتاب میخرند.
کتاب صوتی بیشتر به درد سفر میخورد، مانند رادیو که وقتی رانندگی میکنید موسیقی پخش کند، برخی وقتی میخواهند سفر بروند از من میپرسند که اخیرا چه خواندهام، تا در سفر گوش کنند؛ هم رانندگی میکنند و هم کتاب گوش میدهند، کتاب صوتی این حُسن را دارد.
من خودم اهل کتاب خواندن و ورق زدن هستم، کتاب را اجرا و سعی میکنم خوب هم بخوانم، دوست دارم جوری بخوانم که دلم میخواهد و جوری شنیده شود که مخاطب دلش میخواهد. در جاهای مختلف چند کتاب را صوتی کردم و خواندم. من آنطور کتاب خواندن را دوست دارم، اما خودم کتاب صوتی گوش نمیکنم خودم دوست دارم بخوانم و بکاوم. برای اینکه صبحها وقتی بیدار میشوم، رادیو روشن میکنم رادیو موسیقی و پیام پخش میکند، در حمام رادیو با من میآید اما تلویزیون روشن نمیکنم، زیرا برای تلویزیون باید چشمتان را هم بدهید و نمیتوانید آشپزی کنید؛ اصلا تلویزیون روشن نمیکنم تعجب میکنم که چطور ممکن است تلویزیون روشن باشد و من بتوانم چایی درست کنم و چای بخورم. نمیشود. برای همین تلویزیون را صبح نگاه نمیکنم و آنهایی که دوست دارند، تماشا کنند میل خودشان است.
گاهی وقتی مینویسم گریه میکنم
نوشتن هر داستان با کندوکاوی در ذهن نویسنده همراه است، آیا شما در داستانهای خود زندگی میکنید؟
البته من زندگی خودم را انجام میدهم. زمانی که مینویسم بسیار فکر میکنم، زیرا آدمهایی را که مینویسم، میشناسم و از انسانهایی که مینویسم، قصه دارم و آنها را دیدم. گاهی وقتی مینویسم گریه میکنم.
در قصههای من آدم بد کم هست، زیرا من به آدمهای بد فکر نمیکنم، نگاهشان نمیکنم، آنها را در زندگیام راه نمیدهم
به یاد دارم کتابی به نام «ناتمام» داشتم، آن کتاب زندگی زن و مردی که است که باهم ازدواج میکنند و با هم بچهدار میشوند، جایی خانم دچار وسوسه شهرت میشود و میخواهد گوینده بشود، زمانیکه گوینده شد کمکم وقت نداشت که به بچه برسد، باید به خیاطخانه و سلمانی برود، باید مجری باشد، مهمانی دعوت شود، در نتیجه از هم جدا میشوند.
قرار شد دخترِ مرد قصه با او زندگی کند، در زندگی مواظب بودند تا بچه با ادب بماند. یک روز مردِ قصه، خانهای فراهم، همه چیز را آماده میکند و دختر را از خانه خواهرش میبرد تا با هم زندگی کنند، دختر به خانه میرود و روی تختی که در اتاق پدرش است شروع به بالا و پایین پریدن میکند. تا آن لحظه اجازه این کار را نداشت و مادر اجازه نمیداد که این کار را روی تخت انجام بدهد. آن روز مادر نبود، او توانست آن کار را بکند و روی تخت بالا و پایین پرید، و از غُصه این که حالا مادر نیست به او بگوید، نشست و گریه کرد. من با نوشتن این قسمت کتاب گریه کردم، با پاکنویس کردنش گریه کردم، یعنی حس کودک را فهمیدم که حالا مادر نیست و او میتواند شیطنت کند، اما دلش میخواست مادر باشد و جلویش را بگیرد. با قصههایم گریه میکنم، آدمها از ذهن من میآیند و آنها را میشناسم که مینویسم. در قصههای من آدم بد کم هست، زیرا من به آدمهای بد فکر نمیکنم، نگاهشان نمیکنم، آنها را در زندگیام راه نمیدهم.
باور نمیکنید، من در ۱۲ روز جنگ و حمله اسرائیل به ایران در خانه بودم، از طرف دوستان در شهرستان تلفن میشد که بیا، اما من ترجیح میدادم که در داخل آتش باشم تا بیرون آتش. صدا میآمد، تهران بمباران میشد و من نشستم کاغذهایم را روی میزم گذاشتم و شروع کردم به نوشتن، قصه «میترا» برای آن موقع است. من در ۱۲ روز جنگ، قصه عاشقانه را نوشتم، بدون اینکه جنگی درآن باشد، وقتی کتاب را نوشتم، به سعیدرضا عملی خبر دادم که نوشتم، متن را تحویل نشر بدرقه جاویدان دادم، تایپ و چاپ شد.
آدمهای قصههای شما خاکستری هستند؟
نظریاتی هم دارم. کتاب قبلی من «عزیزجون» نام داشت و زندگی واقعی عزیزجون یعنی خاله من بود، او هرگز لباس تیره نمیپوشید. میگفت برای احترام آدم روبهروییاش تیره نمیپوشد، چرا باید مشکی و خاکستری بپوشد؟ میگفت:«وقتی گلدار میپوشم انسان روبهرویی بهوجد میآید و وجد او به من منتقل میشود.» برای همان است که وقتی در جامعه زندگی میکنیم فرد روبهرو میبیند که ما چه پوشیدیم وقتی او از دیدن لباسی که پوشیدم لبخند میزند، خوشحالیاش را به من منتقل میکند، من از خوشحالی او خوشحال میشوم این رابطه اجتماعی است و چیزی است که در اجتماع متوجه میشویم. حتی در زمان عزاداری هم «یک روز» مشکی میپوشید و میگفت دوست ندارد. از افرادی بود که وقتی خواهر من فوت کرد، وقتی مراسم تمام شد، به آرایشگاه رفت و گفت: «من با مردم روبهرو میشوم و دلم نمیخواهد به همه توضیح بدهم که عزادارم من در دلم عزادارم، دلم گریه میکند و برای اینکه با مردم در ارتباط هستم و کار مردم را انجام میدهم باید رو و بوی خوش داشته باشم تا مردم خوششان بیاد.»
هنوز کوچه پس کوچههای یزد مرا به وجد میآورد
به نظر شما اقلیم چقدر در قلم شما موثر است؟
شاید، من انسانی مازندرانی و به نوعی شمالی هستم، اما عاشق کویرم. خاک را دوست دارم و گاهی به شهدادِ کرمان میروم در خاکها میدَوَم، پابرهنه در آنجا آزادم، رها هستم و فریاد میزنم. آنجا خدا را صدا میکنم آنجا حتما خدا هست. شاید در جنگلها درختها اجازه ندهند انسان خدا را ببیند، اما در کویر شهداد خدا هست و فریاد میزنم و دوستش دارم؛ بیشتر وقتی که زمان پیدا کنم خودم را به یزد و کرمان میرسانم. مانند خیلیها حاضر نیستم سوار اتومبیل شوم و دو ساعت بعد شمال باشم، نه. قطار میگیرم و هشت ساعت در قطار مینشینم و به یزد میرسم، هنوز کوچه پس کوچههای یزد مرا به وجد میآورد. چطور آن را درست کردند چطور به ذهنشان رسیده که سابات(یا ساباط یکی از عناصر برجسته معماری ایران به شمار می رود که میان دو بخش یک کوچه، ارتباط برقرار کرده و بیشتر در مناطق گرم و خشک بنا میشدهاند) بسازند؛ وقتی که راه میروند به نقطهای برسند که خنک و سایه باشد. معماران امروزی هرگز این فکر را نمیکنند. چرا خانهها از خشت ساخته میشد؟ ساختن خانه با خشت یعنی، زمین را میکنند و از خاک ساختمان میسازند، مصالح از خاک خودشان است.
در کویر و در خانههای که سه طبقه است، یک درخت انار خوشگل در حیات کوچک خودش را نشان میدهد، در حالی که باید با پارچ به آن آب بدهند، زیرا در آنجا آب کم است. آنجا آب و گیاه را مراعات میکنند. حتما برای زییایی خانه یک درخت انار وسط خانه دارند، این نگرش و معماری در زندگی، سالهای گذشته وجود داشته است. دانشجویان باید از معماری ساختمان قدیم در کرمان، یزد و کاشان یاد بگیرند حتی در شمال میبینید که کجای شمال با کجای غیرشمال فرق میکند؟
معماری بر اساس آب و خاک است و برای همین خانههای قدیمی کاشان و خانه قدیمی یزد احتیاج به کولر ندارد و بادگیری که در ساختمان طراحی شده است، کارش را انجام میدهد. بعدها بادگیر از مد افتاد و به سراغ آجر و سنگ رفتند. اما سنگ آفتاب را منعکس میکند، کوچهای که ساختمانهایش نمای سنگ دارد، گرمتر میشود و برای همین هنوز من عاشق ایران، عاشق وطن، عاشق آب و خاک و عاشق اقلیم هستم. وقتی بیکار میشوم به یزد میروم زیرا دیگر شمال جایی برای دیدن ندارد، اما کوچه پس کوچههای یزد پله میخورد و به پایین میرود، وسط راه هم سکو دارد، جای چراغ و آب قنات دارد. به من میگویند خانه بخرم و در روستا زندگی کنم، ممکن است آنجا خانه بخرم اما کار فقط در تهران پیدا میشود.














