به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در ماههای اخیر، همزمان با تشدید فشارهای اقتصادی و تجربه روزهای پرتنش جنگ، کارشناسان، وکلا، روانشناسان، فعالان اجتماعی و مسئولان مراکز حمایتی از افزایش محسوس خشونت و تغییر شکل آن خبر دادهاند. در این نگاه، مسئله فقط بیشتر شدن درگیریها نیست؛ بلکه نوع خشونت هم پیچیدهتر شده و در بسیاری از موارد، از شکل آشکار فیزیکی به سمت خشونتهای روانی، کلامی، عاطفی و فرساینده حرکت کرده است.
خشونت خانگی چیست؟
وقتی از خشونت خانگی حرف میزنیم، منظور فقط کتک زدن یا آسیب جسمی نیست. خشونت خانگی طیف گستردهای از رفتارها را شامل میشود؛ از تحقیر، تهدید، کنترل افراطی، توهین، محروم کردن عاطفی و اقتصادی گرفته تا آزار جسمی و جنسی. در بسیاری از موارد، خشونت روانی حتی ماندگارتر از خشونت فیزیکی عمل میکند، چون بیصدا و تدریجی پیش میرود و آثار آن گاه تا سالها در ذهن و روابط فرد باقی میماند.
به همین دلیل، وقتی از افزایش خشونت خانگی صحبت میشود، نباید فقط دنبال نشانههای آشکار بدنی بود. گاهی فضای خانه بهظاهر آرام است، اما روابط در آن بر پایه ترس، تحقیر، اضطراب، خشم سرکوبشده و بیثباتی روانی پیش میرود.
جنگ چگونه خشونت را بیشتر میکند؟
جنگ فقط در میدان درگیری اتفاق نمیافتد؛ اثرات آن وارد زندگی روزمره مردم میشود. ناامنی، ترس، ابهام درباره آینده، اختلال در احساس ثبات، نگرانی از دست دادن عزیزان، شنیدن مداوم اخبار منفی و تجربه جمعی اضطراب، همگی سطح تنش روانی را در جامعه بالا میبرند. وقتی افراد برای مدت طولانی در وضعیت آمادهباش ذهنی و استرس مزمن قرار میگیرند، آستانه تحملشان پایین میآید.
این کاهش تحمل، در رفتارهای روزمره نمود پیدا میکند. کسی که از نظر روانی فرسوده شده، زودتر عصبانی میشود، کمتر میتواند احساساتش را تنظیم کند و بیشتر در معرض واکنشهای تکانشی قرار میگیرد. در چنین شرایطی، خانه که باید محل امنیت باشد، ممکن است به محلی برای تخلیه خشم و اضطراب تبدیل شود.
فشار اقتصادی چرا به خشونت دامن میزند؟
مشکلات معیشتی از مهمترین عوامل زمینهساز خشونت در خانواده هستند. وقتی هزینههای زندگی بالا میرود، درآمدها پاسخگو نیست، امنیت شغلی کاهش پیدا میکند و آینده مالی نامطمئن میشود، فشار روانی اعضای خانواده بیشتر میشود. این فشار فقط به حساب و کتاب مالی محدود نمیماند؛ بلکه احساس شکست، بیقدرتی، خشم، شرمندگی، اضطراب و ناامیدی هم به آن اضافه میشود.
در بسیاری از خانوادهها، بحران اقتصادی باعث میشود تعارضهای کوچک روزمره به مشاجرههای بزرگتر تبدیل شوند. اختلاف بر سر خرج خانه، نیازهای فرزندان، بیکاری، بدهی، اجارهخانه یا حتی خریدهای ساده روزمره میتواند به تنشهای تکرارشونده منجر شود. وقتی این تنشها مدام تکرار میشوند و هیچ سازوکار حمایتی یا مهارت ارتباطی مؤثری هم وجود ندارد، احتمال بروز خشونت بالا میرود.
تابآوری روانی چیست و چرا کاهش آن مهم است؟
تابآوری روانی یعنی توان فرد یا خانواده برای تحمل فشار، سازگاری با بحران و عبور از شرایط دشوار بدون فروپاشی کامل روابط و عملکرد روزمره. وقتی تابآوری پایین میآید، همان مسئلهای که پیشتر با گفتوگو یا تحمل بیشتری مدیریت میشد، حالا میتواند به انفجار خشم یا قطع ارتباط عاطفی منجر شود.
جنگ، ناامنی اقتصادی، اخبار منفی، فرسودگی اجتماعی و کاهش امید به آینده، همگی تابآوری روانی را کاهش میدهند. در چنین وضعیتی، افراد نهفقط زودتر به مرز واکنش میرسند، بلکه توان بازسازی رابطه بعد از تعارض را هم از دست میدهند. نتیجه این میشود که مشاجرهها عمیقتر، طولانیتر و آسیبزنندهتر میشوند.
چرا جنس خشونت تغییر میکند؟
کارشناسان میگویند در شرایط بحرانی، خشونت فقط بیشتر نمیشود، بلکه شکل آن هم تغییر میکند. در بسیاری از موارد، خشونت خانگی از شکل آشکار و فیزیکی به سمت اشکال پنهانتر اما عمیقتر میرود؛ مثل بیاعتنایی مزمن، تحقیر مداوم، تهدید، کنترل اقتصادی، محدود کردن ارتباطات، ایجاد احساس گناه، فریادهای مکرر، سکوت تنبیهی یا تخریب روانی.
این تغییر جنس خشونت اهمیت زیادی دارد، چون هم تشخیص آن سختتر است و هم قربانی ممکن است دیرتر متوجه شود در یک رابطه آسیبزا قرار گرفته است. از سوی دیگر، جامعه هم معمولاً نسبت به خشونت روانی حساسیت کمتری دارد، چون آثار آن به اندازه ضرب و جرح، قابل مشاهده نیست.
چه کسانی بیشتر در معرض خشونت خانگی هستند؟
خشونت خانگی میتواند در هر طبقه اجتماعی، هر سطح تحصیلی و هر نوع خانوادهای رخ دهد، اما در دورههای بحران، برخی گروهها آسیبپذیرتر میشوند. زنانی که وابستگی مالی بیشتری دارند، کودکانی که در فضای پرتنش زندگی میکنند، سالمندان، افراد دارای معلولیت و کسانی که دسترسی کمتری به حمایت اجتماعی یا حقوقی دارند، بیشتر در معرض پیامدهای این خشونت قرار میگیرند.
در چنین شرایطی، حتی اگر خشونت مستقیماً متوجه کودک یا سالمند نباشد، حضور مداوم در فضای پرتنش میتواند بر سلامت روان آنها اثر بگذارد. کودکانی که در خانه پر از ترس، فریاد و تحقیر رشد میکنند، ممکن است در آینده خودشان درگیر بازتولید همین الگوها شوند.
چرا بعد از جنگ، خانهها آرامتر نمیشوند؟
یکی از تصورات رایج این است که با تمام شدن دوره حاد بحران، تنشها هم به سرعت فروکش میکنند. اما واقعیت این است که اثرات روانی جنگ و بحران اقتصادی معمولاً با تأخیر و بهصورت ماندگار ظاهر میشوند. بسیاری از افراد بعد از عبور از دوره شوک اولیه، تازه با خستگی روانی، بیخوابی، اضطراب مزمن، تحریکپذیری، ناامیدی و مشکلات ارتباطی روبهرو میشوند.
به همین دلیل، افزایش خشونت خانگی بعد از دورههای جنگ یا بحران، اتفاق عجیبی نیست. خانوادهها ممکن است از نظر ظاهری وارد زندگی عادی شده باشند، اما تنشهای حلنشده، اضطرابهای انباشته و فشار معیشتی همچنان درون آنها فعال باشد.
نبود حمایت اجتماعی چه اثری دارد؟
هرچه شبکههای حمایتی ضعیفتر باشند، احتمال ماندگار شدن خشونت بیشتر میشود. وقتی خانوادهها دسترسی آسان به مشاوره، خدمات روانشناختی، خانههای امن، حمایت حقوقی، آموزش مهارتهای زندگی و پشتیبانی اجتماعی نداشته باشند، بحرانها درون خانه حبس میشوند و حلنشده باقی میمانند.
در چنین وضعیتی، قربانیان خشونت هم بیشتر احساس بیپناهی میکنند. بسیاری از افراد به دلیل ترس از قضاوت، وابستگی مالی، نگرانی از آینده فرزندان یا بیاعتمادی به مسیرهای حمایتی، خشونت را گزارش نمیکنند و در همان چرخه میمانند.
ریشههای فرهنگی و اجتماعی خشونت خانگی
فشار اقتصادی و جنگ میتوانند خشونت را تشدید کنند، اما معمولاً تنها علت آن نیستند. خشونت خانگی ریشههای عمیقتری هم دارد؛ از جمله الگوهای تربیتی خشن، نابرابری قدرت در خانواده، عادیسازی توهین و تحقیر، ضعف مهارت گفتوگو، نگاه مالکیتی به روابط و تابو بودن مراجعه به مشاور.
به بیان دیگر، بحرانها معمولاً خشونتی را که ریشههای قبلی داشته، فعالتر و شدیدتر میکنند. یعنی اگر بستری از نابرابری، خشم کنترلنشده، نبود مهارت حل تعارض و نگاه سنتی آسیبزا وجود داشته باشد، فشارهای بیرونی مثل جنگ و فقر آن را آشکارتر میکنند.
برای کاهش خشونت خانگی چه باید کرد؟
کاهش خشونت خانگی فقط با توصیه اخلاقی ممکن نیست. این مسئله نیاز به مجموعهای از اقدامات همزمان دارد؛ از بهبود شرایط اقتصادی و کاهش فشار معیشتی گرفته تا گسترش خدمات سلامت روان، آموزش مهارتهای ارتباطی، دسترسی آسانتر به مشاوره، تقویت خانههای امن و حساستر شدن نهادهای اجتماعی و حقوقی نسبت به خشونتهای روانی.
همزمان باید در سطح عمومی هم آگاهی بالا برود که خشونت خانگی فقط ضربوجرح نیست و هر رابطهای که بر پایه ترس، تحقیر و کنترل پیش میرود، نیازمند توجه و مداخله است. هرچه جامعه زودتر این شکلهای پنهان خشونت را به رسمیت بشناسد، امکان پیشگیری هم بیشتر میشود.
افزایش خشونت خانگی بعد از جنگ و در دوره فشار اقتصادی، یک پدیده تصادفی نیست. جنگ با بالا بردن اضطراب و ناامنی، و بحران معیشت با فرسایش روانی و افزایش تعارضهای روزمره، تابآوری فردی و خانوادگی را کاهش میدهند. در چنین شرایطی، خشونت در خانه بیشتر میشود و در بسیاری از موارد، از شکل فیزیکی به سمت خشونتهای روانی و پنهان حرکت میکند.
برای همین، فهم خشونت خانگی فقط با نگاه به رفتار فردی کافی نیست؛ باید آن را در متن بحرانهای اجتماعی، اقتصادی و روانی هم دید. خانواده زمانی میتواند محل امنیت باقی بماند که هم از نظر روانی و هم از نظر معیشتی، زیر فشار مداوم فرسوده نشده باشد.












