خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: مردمانی با نژادهای مختلف، ادیان گوناگون، از سرزمینهای دور و نزدیک با پرچمهای کشورشان به مراسم تشییع رهبر شهید آمدهاند. این تصاویر را از جمعه گذشته تا امروز در صفحه تلویزیون و خروجی خبرگزاریها و رسانههای جهان دیدیم. مردمانی که برای سوگواری، نیازی به فهم زبان مرثیه سرایان نداشتند، گویی دلهای نزدیک آنها را بینیاز از زبانهای متفاوت کرده است. انگار سعدی است که بعد از قرنها باز میخواند:
غریبان را دل از بهر تو خون است
دل خویشان نمیدانم که چون است
تشییع باشکوه رهبر شهید در روزهای گذشته، جلوهای بینظیر از همزبانیِ دلهای داغدار فراتر از مرزها، نژادها و زبانها بود؛ تصویری زنده از غریبان و خویشانی که زیر یک پرچم، ماتمی مشترک را فریاد زدند. این همنوایی جهانی، بازخوانی دوباره مرثیه سوزناک سعدی شیرازی و ترجیعبند معروف اوست که با عبور از سوگهای شخصی و تاریخی، به زبانی فلسفی و جهانشمول در ستایش مقاومت و مظلومیت دست مییابد.

مرثیه و سوگسرایی
مرثیه یک گونه ادبیِ مشخص است و سوگسرایی یک حوزه یا کیفیت بیانی گستردهتر. مرثیه معمولاً بر مرگ یا فقدانِ شخصی معین، یا واقعهای مشخص، متمرکز است و اغلب دو کار را با هم انجام میدهد: هم اندوه را بیان میکند، هم از فضایل و جایگاهِ ازدسترفته یاد میکند. به همین دلیل در مرثیه، عنصرِ خطاب، یادکردِ نام و نسب، ستایشِ متوفی، و اشاره به خلأیی که پس از او پدید آمده، پررنگ است. اما سوگسرایی الزاماً به این صراحت و تشخّص وابسته نیست؛ هر متنی که اندوه، فقدان، حسرت، زوال، یا تأمل در ناپایداری جهان را در کانون خود قرار دهد، میتواند سوگسرایانه باشد، حتی اگر موضوعش مرگِ شخصی معین نباشد.
از این منظر، نسبت این دو عموم و خصوص است: هر مرثیهای سوگسرایی هست، اما هر سوگسرایی مرثیه نیست. مثلاً در مرثیه، شاعر معمولاً در برابر «فقدانی واقعشده» ایستاده است؛ ولی در سوگسرایی ممکن است با اندوهی وجودی، تاریخی، یا عاطفی روبهرو باشیم: سوگِ جوانیِ ازدسترفته، سوگِ بیوفایی روزگار، سوگِ ویرانیِ یک شهر، یا حتی اندوهی که هنوز به فقدانی مشخص گره نخورده است. برای همین مرثیه غالباً صریحتر، مناسبتیتر و گاه آیینیتر است، اما سوگسرایی میتواند تأملیتر، گستردهتر و از حیث عاطفی سیالتر باشد. اگر بخواهم در یک جمله جمعبندی کنم: مرثیه، سوگِ شخصی و تاریخیِ صورتبندیشده است؛ سوگسرایی، زبانِ اندوه در معنای عامتر آن.
این ترجیع بند از نمونههای برجسته مرثیه و سوگسرایی در شعر سعدی است؛ سرودهای کوتاه اما فشرده که در آن شاعر با زبانی تصویری، عاطفی و حکیمانه، اندوهی فردی را به ماتمی جمعی و تاریخی پیوند میزند. این شعر از همان بیت نخست، فضای مرثیه را با واژگانی چون «دل خون»، «گریه»، «شکیبایی» و «سرنگونی» شکل میدهد و بهتدریج دامنه اندوه را از سطح شخصی به ساحت طبیعت، تاریخ و فلسفه زندگی گسترش میدهد. از همین رو، این قطعه را نمیتوان صرفاً بیان احساسی فقدان دانست؛ بلکه باید آن را متنی دانست که در آن سوگ، به تأملی عمیق درباره بیثباتی جهان و جفای زمانه تبدیل میشود.
سعدی در این مرثیه، به شیوهای هنرمندانه از اغراق، تمثیل، اسطوره و تضاد بهره میگیرد تا شدت فاجعه را نشان دهد. او تنها از گریه و فراق سخن نمیگوید، بلکه با تصویرهایی چون خونآلود شدن جویبارها، عنابگون شدن آب چشمهها و سرنگونی رایت، میکوشد نشان دهد که حادثهای رخ داده که نه فقط دلها، بلکه نظم جهان را نیز برهم زده است. همین ویژگی، شعر را از یک مرثیه ساده فراتر میبرد و به آن بعدی نمادین و ماندگار میبخشد.
غریبان را دل از بهر تو خون است
دل خویشان نمیدانم که چون است
عنان گریه چون شاید گرفتن
که از دست شکیبایی برون است
مگر شاهنشه اندر قلب لشکر
نمیآید که رایت سرنگون است؟
دگر سبزی نروید بر لب جوی
که باران بیشتر سیلاب خون است
دگر خون سیاووشان بود رنگ
که آب چشمهها عنابگون است
شکیبایی مجوی از جان مهجور
که بار از طاقت مسکین فزون است
سکون در آتش سوزنده گفتم
نشاید کرد و درمان هم سکون است
که دنیا صاحبی بدعهد و خونخوار
زمانه مادری بیمهر و دون است
نه اکنونست بر ما جور ایام
که از دوران آدم تاکنون است
نمیدانم حدیث نامه چونست
همی بینم که عنوانش به خون است
نخستین ویژگی این قطعه، حرکت سنجیده آن از عاطفه فردی به افق جمعی است. شعر با اندوهی نزدیک و ملموس آغاز میشود: غریبان و خویشان همه در سوگاند و حال هیچکس روشن نیست. این آغاز، فضایی انسانی و عاطفی میسازد؛ اما سعدی به همین سطح بسنده نمیکند. او بهسرعت با بهرهگیری از تصاویری بزرگتر، این فقدان را به رویدادی عمومی و فراگیر تبدیل میکند. به همین سبب، مخاطب احساس میکند با مرگی روبهروست که تنها یک خانه یا خانواده را عزادار نکرده، بلکه نشانهای از آشفتگی جهان شده است.
در بیت «عنان گریه چون شاید گرفتن / که از دست شکیبایی برونست»، سعدی از استعارهای بسیار نیرومند استفاده میکند. گریه در اینجا مانند اسبی سرکش تصویر میشود که دیگر نمیتوان مهارش کرد. واژه «عنان» نشان میدهد که سوگ، از حد احساس معمول گذشته و به وضعیتی بحرانی رسیده است. این تصویر، یکی از ظریفترین نمودهای روانشناختی شعر است؛ زیرا نشان میدهد که در لحظههای فاجعه، صبر نهتنها کمرنگ، بلکه ناتوان میشود.

در ادامه، شاعر از سطح درونی به سطح سیاسی و نمادین میرود: «مگر شاهنشه اندر قلب لشکر / نمیآید که رایت سرنگونست». در اینجا سرنگونی رایت فقط یک تصویر جنگی نیست، بلکه نماد درگذشت مرکز اقتدار و جلوهگاه نظم پیشین است. گویی فقدانِ موضوع مرثیه، چنان سهمگین است که جامعه را بیفرمانده و جهان را بیسامان کرده است. این تصویر، به شعر شکوهی حماسی میدهد و نشان میدهد که سوگ در این اثر، با سقوط و اختلال در ساختار قدرت و معنا همراه است.
از مهمترین بخشهای این قطعه، تصویرسازیهای خونین و طبیعتمحور آن است. سعدی میگوید دیگر سبزی بر لب جوی نمیروید، زیرا باران به سیلاب خون بدل شده است. سپس در بیتی دیگر، آب چشمهها را «عنابگون» میبیند و آن را به خون سیاووشان پیوند میزند. این تصاویر، کارکردی دوگانه دارند: از یکسو شدت فاجعه را به اوج میرسانند و از سوی دیگر، آن را در حافظه اسطورهای ایرانی جای میدهند. اشاره به سیاوش، یادآور مظلومیت، بیگناهی و خون ناحق ریختهشده است. بدین ترتیب، شعر از حادثهای خاص فراتر میرود و به سنتی دیرینه از سوگ مظلومان و شهیدان میپیوندد.
بیت «شکیبایی مجوی از جان مهجور / که بار از طاقت مسکین فزونست» بازگشتی دوباره به ساحت تجربه انسانی و فردی است. پس از آن همه تصویرهای گسترده و بیرونی، شاعر بار دیگر به دل سوگوار نزدیک میشود و نشان میدهد که این اندوه، در سطح روان نیز تابفرساست. «جان مهجور» در اینجا انسانی است که در فراق، از توان تحمل تهی شده است. سعدی با این بیت، تعادلی هنری میان عظمت تصویرها و صداقت عاطفی برقرار میکند.

یکی از پیچیدهترین و درخشانترین ابیات شعر، این بیت است: «سکون در آتش سوزنده گفتم / نشاید کرد و درمان هم سکونست». اینجا شاعر نوعی تناقض ظاهری میآفریند. از یک سو، سوگ همچون آتشی سوزان، بیقراری میآورد و آرام گرفتن در آن ممکن نیست؛ از سوی دیگر، تنها راه درمان نیز نوعی سکون و صبر و فرونشستن است. این دوگانگی، تجربه واقعی اندوه را بازتاب میدهد: انسان سوگوار هم میسوزد و هم نیازمند آرامش و ناگزیر از صبوری است، اما راه رسیدن به آن آرامش برایش دشوار و مبهم مینماید.
در بخش پایانی شعر، مرثیه به حکمت و تأمل فلسفی میرسد. سعدی دنیا را «صاحبی بدعهد و خونخوار» و زمانه را «مادری بیمهر و دون» میخواند. این تعبیرها نشان میدهند که شاعر از سطح حادثه عبور کرده و به داوری درباره ماهیت جهان رسیده است. در نگاه او، رنج و بیعدالتی از ویژگیهای پایدار زندگی انسانیاند و ستم ایام، امری تازه و استثنایی نیست؛ بلکه از «دوران آدم تاکنون» ادامه داشته است. این نگاه، شعر را از مرثیهای موقعیتی به متنی حکمی و فرازمانی بدل میکند.
بیت پایانی، که بیت ترجیع بند هم هست، یکی از قویترین جمعبندیهای مرثیه در شعر فارسی است: «نمیدانم حدیث نامه چون است / همی بینم که عنوانش به خون است». شاعر میگوید هنوز جزئیات این روایت را نمیداند، اما نشانههای آغازین آن از خون و فاجعه حکایت دارد. «نامه» در اینجا هم معنای روایت و سرگذشت دارد و هم میتواند کنایه از تقدیر باشد. «عنوان» نیز به منزله نشانهای از ماهیت کلی ماجراست. بدینسان سعدی بدون آنکه شرحی مستقیم و طولانی بدهد، با یک تصویر موجز، همه بار عاطفی و معنایی شعر را در پایان متمرکز میکند.

این قطعه سعدی را باید از نمونههای درخشان مرثیه و سوگسرایی در ادبیات فارسی دانست؛ شعری که در حجمی اندک، لایههای متعددی از احساس، تصویر، اسطوره و اندیشه را در خود جای داده است. شاعر از سوگ شخصی آغاز میکند، آن را به مصیبتی اجتماعی و تاریخی گسترش میدهد، سپس با داوری درباره بیوفایی دنیا و جور زمانه، به سطحی فلسفی و جهانشمول میرسد. از این منظر، این قطعه تنها مرثیهای برای یک فقدان نیست، بلکه تبیینی شاعرانه از رنج انسان در جهانی ناپایدار است.
آنچه در روزهای گذشته در مراسم تشییع رهبر شهید در تهران و قم دیدیم، و امروز در نجف و کربلا، این بند از این سوگنامه را به ذهن متبادر میکند، غریبان به ظاهر و آشنایان به قلوب که مانند مردم ایران سوگوارانه در وداع با مردی گام برداشتند که برایشان یاداور معانی والایی است، مردی که سرافرازی، مقاومت و شهادت را در عصری معنا بخشید که جهان تسلیم جهان خواران کودککش شده است. و مردمان سختی کشیده از بیعدالتی و ظلم و استعمار بیشتر از بقیه جای خالی او را احساس میکنند.












