به گزارش خبرنگار ایرنا، آغاز زندگی مشترک، همواره با شور و شوق دعوت از عزیزان همراه است، در این میان «فاطمه خدادادی» و «سجاد رفیعی» زوج جوانی هستند که در آستانه آغاز زندگی مشترک خود، تصمیمی متفاوت گرفتند؛ تصمیمی که از سر ارادت و دلدادگی به رهبر معظم انقلاب شکل گرفت و پاسخی را به همراه داشت که تا پایان عمر برکتبخش خانه کوچکشان خواهد بود.
خبرنگار ایرنا به گفت و گو با «سجاد رفیعی» داماد جوان بیرجندی پرداخته است تا داستان این دعوت صمیمانه و هدیه متبرکی که دریافت کردهاند را از زبان او بشنود؛ گفت و گویی سرشار از احساس، غافلگیری و البته آرزوی زیارت.
روایت اول: غافلگیری در آغاز زندگی
آقای رفیعی گفت و گو را با هیجان و صمیمیت خاصی آغاز میکند؛ گویی هنوز هم پس از گذشت ماهها، یادآوری آن روزها ضربان قلبش را تندتر میکند و میگوید: در آستانه عروسی بودیم، کارت دعوت عروسی ما طرح و شمایل مذهبی و قشنگی داشت؛ روی آن سلام و صلوات به امام عصر(عج) نوشته شده بود، با همسرم صحبت کردیم و گفتیم چقدر خوب میشود اگر رهبرمان را هم به این مراسم دعوت کنیم، اما واقعا نمیدانستیم چطور باید این کار را بکنیم و از چند نفر دور و برمان سوال کردیم و گفتند بهترین راه این است که کارت عروسی را به همراه یک نامه، به دفتر حضرت آقا پست کنید و همین کار را هم کردیم؛ نامه را نوشتیم، کارت را پیوست کردیم و فرستادیم.
اما روزها و هفتهها پشت سر هم گذشتند و خبری نشد؛ زندگی مشترک این زوج جوان شروع شد و دغدغههای روزمره، کمکم خاطره آن نامه پستی را در ذهنشان کمرنگ کرد، آقای رفیعی ادامه میدهد: راستش را بخواهید، دیگر فکرش را هم نمیکردیم که نامهمان پاسخی داشته باشد چرا که چهار یا پنج ماه گذشته بود و موضوع کاملا از ذهنمان رفته بود.
پنج ماه پس از ارسال نامه، زنگ خانه به صدا درمیآید و پستچی بستهای را تحویل میدهد که ظاهرش فورا توجه آنها را جلب میکند؛ بستهای با همان طرحهای آشنای آبی و سفید که همواره در دیدارهای مقام معظم رهبری به چشم میخورد.
داماد، این لحظه شیرین را اینگونه توصیف میکند: بسته پستی که آمد، شگفتزده شدیم چرا که ما که چیزی سفارش نداده بودیم و منتظر بستهای از طرف کسی نبودیم اما ظاهر بسته داد میزد که از کجا آمده است؛ طرح و رنگش دقیقا شبیه به فرشها و دکور حسینیه امام خمینی (ره) بود، با عجله و اشتیاق بازش کردیم، داخل آن یک جلد کلامالله مجید، یک چفیه متبرک، یک قواره چادر مشکی و یک جلد کتاب با موضوع ازدواج و خانواده براساس بیانات حضرت آقا قرار داشت.
شیرینی این هدیه زمانی بیشتر شد که آنها نامه همراه بسته را خواندند؛ نامهای که نشان میداد پیام محبتآمیز این زوج جوان به مقصد رسیده است.
وی میافزاید: در نامه برایمان نوشته شده بود که نامه شما به دست حضرت آقا رسید و ایشان ضمن آرزوی سلامتی و تبریک ازدواج، توصیههایی نیز در خصوص فرزندآوری و برکت زندگی مشترک داشتند و این هدایا را به عنوان یادبود تقدیم ما کردند، واقعا تحت تاثیر قرار گرفتیم؛ اشک شوق در چشمانمان حلقه زده بود و ارزش این هدیه برای ما وصفناپذیر است.
وی ادامه میدهد: هنوز هم تمام این هدایا را با وسواس و دقت درون جعبهاش نگه داشتهایم و حتی دل استفاده کردن از آنها را هم نداشتهایم تا به عنوان یک یادگاری متبرک و باارزش برای همیشه در خانهمان بماند.
بخش دیگری از گفت و گوی ما با این جوان مذهبی و وفادار به آرمانهای انقلاب، به حس و حال این روزها و دلتنگی برای آقای شهید ایران اختصاص دارد، او در میان صحبتهایش از غمی میگوید که با دیدن این یادگاریها در دلش زنده میشود؛ غمی آمیخته با افتخار و البته حسرت؛
آقای رفیعی ادامه میدهد: هر وقت به این بسته و به خصوص نامه حضرت آقا نگاه میکنیم، هم دلمان شاد میشود و هم غصهدار جای خالی امام شهیدمان میشویم که همراه خانوادهشان برای این کشور جان دادند، خیلی دوست داریم در تشییع رهبر شهیدمان در مشهد شرکت کنیم و برنامهریزیمان را کردهایم تا برای مراسم تشییع و بدرقه راهی مشهد مقدس شویم و در انتظار تایید مرخصی نهایی هستیم.
او با صدایی آمیخته با بغض و امید از احساس خود نسبت به این سفر معنوی میگوید: از یک طرف بینهایت خوشحالیم که توفیق پیدا میکنیم برای بدرقه و وداع به مشهد برویم و از طرفی قلبا ناراحت و داغداریم که دیگر سایه آقای شهیدمان بالای سرمان نیست، تنها دعای ما این است که در آن دنیا شفاعتخواه ما باشند.
روایت دوم: عهدی با سادگی و برکت
داستان دیگر ما پیوندی زوجی است که سال ۱۴۰۱ در سادگی هرچه تمامتر رقم خورد و تا امروز، برکت آن در تاروپود زندگی یک زوج جوان جاری است، داستان عروسی که کارت دعوت سپیدش را نه فقط برای خویشان و آشنایان، که برای رهبر معظم انقلاب فرستاد تا به قول خودش، آقا را در این امر خیر شریک و شاهد بگیرد.
تکتم محمودآبادی عروس این خانه، با مرور خاطرات آن روزها به خبرنگار ایرنا میگوید: مراسم ما یک مراسم ساده بود؛ یک ازدواج بیتکلف، درست همانطور که خود آقا همیشه توصیه میکنند، خواستیم از همان پله اول، مسیرمان را با فرمایش ایشان هماهنگ کنیم و همین شد که تصمیم گرفتیم یکی از کارتهای عروسیمان را راهی دفتر حضرت آقا کنیم، میخواستیم قدمهای اول زندگی مشترکمان متبرک شود؛ هرچند راستش را بخواهید، ته دلمان امیدی به جواب نداشتیم و با خودمان میگفتیم با اینهمه دغدغه و مشغلهای که رهبری دارند، مگر میشود کارت عروسی ما به دستشان برسد یا وقتی برای آن داشته باشند؟
اما پاسخ، فراتر از تصورات این زوج جوان در راه بود؛ بستهای پستی که مسیر زندگیشان را غرق در نوری دیگر کرد، عروس آن روزها، لحظه دریافت بسته را با همان هیجان نخستین توصیف میکند: وقتی بسته به دستمان رسید، شوکه شدیم، باورکردنی نبود؛ دفتر آقا نه تنها نامه ما را خوانده بود، بلکه با محبت فراوان به آن پاسخ دادند، هدیهای ارزشمند برایمان فرستاده بودند؛ یک جلد کلامالله مجید، یک قواره چادر و البته چفیه متبرک شخصِ رهبر انقلاب. همراه این هدایا، نامهای رسمی نیز با امضای سیدعلی مقدم معاون ارتباطات مردمی بیت ارسال شده بود.
وی در حالی که گوشه چشمش از یادآوری آن روزها تر میشود، متن نامه را با صدایی سرشار از احترام بازخوانی میکند: "کارت دعوت تقدیمی شما به محضر رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای واصل گردید، ضمن عرض تبریک، از خداوند کریم و رحیم میخواهیم که دلهای شما را شاد، زندگی شما را شیرین، عاقبت شما را به خیر و به شما فرزندان صالح عطا فرماید."
برای این زوج، همه هدایا به جای خود عزیز و ارزشمند بودند، اما یک هدیه، اشک را در چشمانشان جاری کرد، محمودآبادی میگوید: همه هدایا ارزشمند و مایه افتخار ما بود، اما وقتی چشمم به چفیه آقا افتاد، بیاختیار بغضم ترکید، آنقدر از خوشحالی اشک ریختم که توصیفکردنی نیست، آن پارچه ساده سپید و سیاه، برای من از هر هدیه مادی در جهان ارزشمندتر بود.
وی ادامه میدهد: هنوز هم بعد از گذشت زمان، هر وقت چفیه را از سجاده بیرون میآوریم، یاد آقا و آن لطف پدرانه میافتیم، حس عجیبی است؛ اینکه بدانی در میان انبوهی از دغدغههای کشور و جهان اسلام، کارت دعوت تو آنهم هم در شهر مرزی بیرجند دیده شده و رهبر جامعه اسلامی برای خوشبختی و عاقبتبهخیری زندگیات دعا کرده است و همین حس دیده شدن، برای ما یک دنیا ارزش داشت.
حسرت و وداع؛ در سایه اندوه آقای شهید
از روزی که آن کارت دعوت ساده پست شد، چهار سالی میگذرد و آن زوج نوپا، امروز با حضور ۲ فرزند، خانوادهای گرمتر تشکیل دادهاند، آنها وقتی به پشت سر نگاه میکنند، با لبخندی رضایتبخش میگویند: خوشا به سعادتمان که آن روز، آن تصمیم دلنشین را گرفتیم و برکت آن هدیه و آن دعای خیر، هنوز نگهدار زندگی ماست و البته همیشه عامل به فرمایشات رهبری بودهایم و درزمینه فرزندآوری کمتر از چهار سال ۲ فرزند را داریم.
با این حال، وقتی پایان گفت و گو به روزهای اخیر و مراسم تشییع کشیده میشود، سایهای از اندوه بر چهرهشان مینشیند: میگوید برای حضور در مراسم تشییع خیلی اشتیاق داشتیم و برنامهریزی کرده بودیم که خودمان را به مشهد برسانیم، اما مشکلی پیش آمد و قسمت نشد که برویم و دلمان خیلی سوخت که نتوانستیم در آن وداع و تشییع باشکوه در مشهد حاضر شویم.
در پایانِ این گفتگوی صمیمی، وقتی از او میپرسم آیا حرفی، ناگفتهای یا درخواستی هست که بخواهید در این گزارش منتشر شود؟ تنها لبخند پرمعنایی میزنند و آرام میگویند: نه، هیچ درخواستی نیست؛ همین که برکت آن چفیه و دعای پدرانه در زندگیمان جاری است، برای ما و عاقبت بچههایمان کفایت میکند.















