به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، یوسفعلی میرشکاک؛ شاعر، نویسنده، طنزپرداز و منتقد ادبی که به گفته خودش «تعبیر آقا» در موردش این بود که «فلانی رفیق ماست»، نه از جلسات شعرخوانی که از «روزنامه جمهوری اسلامی» با آیتالله خامنهای دمخور شد؛ روزنامهای که میرشکاک خبرنگار سرویس فرهنگیاش بود و آیتالله خامنهای صاحب امتیازش.
از نخستین دیدار تا نخستین توصیه
او که سرودن شعر را از سال ۱۳۵۸ به شکل جدی شروع کرد، در گفتوگو با خبرآنلاین نخستین دیدار را اینطور شرح میدهد: «من عضو هیات تحریریه روزنامه «جمهوری اسلامی» بودم و حضرت آقا صاحب امتیاز روزنامه بودند. من از این که ایشان ادیب و شاعر هستند، مطلع نبودم. هرچند برخی ترجمههایشان را از نویسندگان مصری و همینطور برخی تالیفاتشان را در مورد مکتب اسلام خوانده بودم. همچنین در جلسات سخنرانی، دورادور ملاقاتشان کرده بودم اما تا آن زمان با ایشان ارتباط نزدیکی نداشتم. خاطرم هست، حضرت آقا یک روز به روزنامه آمدند و به همه واحدها ازجمله واحد فرهنگی که من خبرنگارنش بودم،سر زندند. به سرویس فرهنگی که رسیدند، مرا سخت تحویل گرفتند و به دیگران گفتند شما بفرمایید سر کارتان، من با ایشان کار دارم. حالواحوال، چه میکنی؟ و شعر تازه چه گفتهای؟ و از این سوالها. ارتباط من با حضرت آقا از اینجا شروع شد و من بعدتر به عضویت گروه شعر حزب جمهوری اسلامی درآمدم. حزبی که حضرت آقا، عضو موسس، عضو شورای مرکزی و مسئول تبلیغات آن بود. اینجا بود که ما متوجه شدیم علاقه اصلی ایشان، نه سیاست که فرهنگ است و زمانی که به رهبری رسیدند صراحتا از زبانشان شنیدم که گفتند: «سیاست را رها کن، سیاست کف روی آب است! به کارَت بچسب.»ء اگرچه ما متوجه شدیم که سیاست کف روی آب است اما متاسفانه برخی اهل سیاست چنان غلبهای دارند که این حرفها به خرجشان نمیرود. باری.»
همنشینی نه با اهل غوغا و سیاست که با شاعران
او ادامه میدهد: «حضرت آقا ترجیح میدادند به جای آن که با اهل غوغا و سیاست بنشینند، اینگونه امور را به آقایان بهشتی و هاشمی رفسنجانی بسپارند و خودشان بیشتر با ما شاعران معاشرت داشته باشند؛ ازجمله حاضران در این جمع حمید سبزواری، حسین شمسایی، محمدحسن زورق، علیآقای معلم، مهرداد اوستا، مشفق کاشانی (عباس کیمنش)، محمود شاهرخی و بنده بودیم. ضمن این که مدام شاعرانی پیر و جوان به این جمع اضافه میشدند. سرانجام کار به تشکیل حوزه هنری رسید. نهادی که نظر آقا از ابتدا نسبت به آن مثبت بود. آن هم نه فقط نسبت به خروجی شعرش، نسبت به داستانش، فیلمش، تئاترش و موسیقیاش هم نظری مثبت داشتند. آقا به همه چیز حوزه توجه نشان میدادند. هرچند در اوایل کسان دیگری مشغول به کار بودند که به سمتوسوی دیگری غش کردند اما ایشان با حلم و صبوری ویژهشان تحمل کردند تا کار به دست روحانیت؛ حاجآقا زم افتاد. حضرت آقا به حاجآقا زم علاقه داشتند تا وقتی که ایشان تصمیم گرفتند از مسیر ولایت خارج شوند.«»
از او آموختم که استقرایی سیر کنم
میرشکاک با اشاره به این که «بنده، اندکاندک شاعری را در منش حضرت آقا دیدم و دریافتم ادیی تیزهوش و نقادی فوقالعاده هم هستند.» در همین زمینه به بیان خاطرهای میپردازد: «نقاد و ادیبی که کوچکترین اشتباه ما، شاعران را چه در لفظ، چه در وزن، چه در جهتگیری و.. بزرگوارانه و دقیق برایمان توضیح میدادند. خاطرم هست یک مرتبه دیگر که به روزنامه «جمهوری اسلامی» آمده بودند، پرسیدند شعر تازه چه گفتهای؟ پاسخ دادم شعری نیمایی برای یاسر عرفات گفتهام. گفتند بخوان. خواندم و چند غلط گرفتند. من آن زمان ۱۹، ۲۰ سالم بود و زیر بار این حرفها نمیرفتم که گفتند ایرادی ندارد، حالا بعدتر متوجه میشوی که شعر نیمایی اینگونه نیست و نمیتوانی به این راحتی از یک وزن شعری به وزنی دیگر بروی.»
آنچه مهمتر از شعر نیمایی بود اما ادامه خاطره میرشکاک است: «بعد ادامه دادند: این مهم نیست، آنچه مهم است این است که چرا برای یاسر عرفات شعر گفتهای؟! پاسخ دادم مگر یاسر عرفات به ایران نیامد و شما او را به محضر امام نبردید؟ پاسخ دادند یاسر عرفات، نماد مردم فلسطین هست اما خائن به مردم فلسطین هم هست. این چیزی است که مردم فلسطین نمیدانند. ما هم برای اینکه مردم فلسطین را در کنار خود داشته باشیم باید با نمادشان روابطی حسنه برقرار کنیم تا روزی برسد که متوجه شوند، یاسر عرفات است که چوب لای چرخ کار فلسطینیها میگذارد.... من آن شعر را چاپ نکردم و دورش انداختم اما نکته مهمی که دریافتم این بود که دیگر هیچگاه نتیجه را از دل مقدمات بیرون نیاورم و سیر مقدمات را از کلیتر به جزئیتر نپیمایم و همواره استقرایی سیر کنم.»
گرچه «در خلوت است پند و به جَلوَت فضیحت است» اما آقا آنقدر گفت که پیرمرد به گریه افتاد!
میرشکاک با ذکر خاطرهای دیگر میگوید: «ما آن زمان خانهای نداشتیم که شعراء نزد ما بیایند اما آنها که خانه داشتند مانند حمید سبزواری، حسین شمسایی، محمدحسن زورق و... به صورت هفتگی میزبان جلسات میشدند. در یکی از این هفتهها حضرت آقا از حزب با من تماس گرفت و پرسید امشب جلسه کجاست؟ جواب دادم خانه فلانی. پرسیدند شما میآیید حزب از اینجا با هم برویم؟ یا من بیایم روزنامه از آنجا با هم برویم؟ جواب دادم آقا بنده دعوت نشدهام. گفتند بیخود! و کسی را دنبال من فرستادند که مرا به جلسه ببرد. وقتی خودشان به جلسه رسیدند آن بندهخدایی را که مرا دعوت نکرده بود در برابر همه مواخذه کردند و به او گفتند شما جای پدر این جوانها هستید، آنوقت به جای این که تحویلشان بگیرید و تشویقشان کنید به هر دلیلی، به آنها کممحلی میکنید؟ آن هم در حالی که تربیت اینها به عهده شماست.... با این که «در خلوت است پند و به جَلوَت فضیحت است» اما آقا آنقدر گفتوگفت که آن بنده خدا را به گریه انداخت!»
فلانی رفیق ماست!
او با اشاره به این که «من از این دست خاطرات از آقا بسیار دارم.» ادامه میدهد: «در نمونهای دیگر، مجید مجیدی برای ساخت اولین فیلم بلند سینماییاش؛ «بدوک» همراه با محمد کاسبی به سیستانوبلوچستان؛ گذرگاه مرزی میرجاوه رفته بود. آن زمان همه ما اهل عدالت بودیم، یعنی فکر میکردیم عدالت امری قابل تحقق است و من به شخصه هنوز نمیدانستم که با امری موهوم؛ از جنس رویا و کابوس، مواجهیم. مجید مجیدی و محمد کاسبی از وخامت اوضاع جایی که رفته بودند گفتند، از مهاجرت ناگزیر مردان به آنسوی مرز در جستوجوی کار، از ماندن ناگزیر زنان و کودکان در این سوی مرز، از بیداد کردن فقر و فحشا، از پدرها و مادرهایی که چارهای جز فروش فرزندانشان به دلالان آن سوی مرز نداشتند و... با شنیدن اینها، حال من چنان شد انگار بنزین رویم ریخته و کبریت کشیده باشید. این حال خراب تا جایی ادامه پیدا کرد و خرابتر شد که با فرارسیدن ۱۴ رمضان گفتم من به جلسه نمیآیم، بیایم غوغا میشود... »
او با بیان این که «خاطرم هست ساخت ساختمان جدید حوزه، تازه تمام شده بود و سرویسهای بهداشتی آخرین جای ساختمان بود که ساخته بودند» ادامه میدهد: «من با این که گفته بودم نمیآیم اما آنقدر بقیه و مخصوصا حاجآقا زم اصرار کردند که دست آخر رفتم. خاطرم هست به حوزه هنری رفتم اما وارد ساختمان نشدم و به جای آن، وارد یکی از سرویسهای بهداشتی شدم و چفت در را هم انداختم. حاجآقا زم اما آمده بو داخل سرویس و یکیِ، یکی درها را باز میکرد. وقتی دید فقط یکی از درها را نمیتواند باز کند، صدا زد که بیا بیرون! گفتم نمیآیم و بیایم غوغا به پا میکنم!... او ولی آنقدر گفتو گفت تا دست آخر بیرون آمدم و با هم پارد ساختمان شدیم.»
میرشکاک ادامه میدهد: «بالاخره با هم رفتیم. آن زمان سیگار و فندک را تحویل نمیگرفتند و اصلا کسی جستوجو نمیکرد. خاطرم هست همان دم در اتاقِ تو در تویی که آقا و یگران آنجا نشسته بودند، نشستم. اولین چای را که خوردم، نعلبکی را زیر سیگاری کردم و از غصه همینطور پشت هم سیگار میکشیدم. یادم هست سیگارم مارلبروی قرمزی بود که محمد آوینی از آمربکا آورده بود و من که نمیدانستم مارلبروی اصل اینقدر اعصاب را تحریک میکند، پشت به پشت سیگلار میکشیدم. افطار آوردتد و شام و من گفتم نمیخورم و نخوردم. شعرخوانی شروع شد و علیآقا معلم که جلسه را میگرداند گفت «آقایوسف! بفرمایید.» که یعنی شعر بخوانم. با غضب نگاهش کردم و با دست علامت دادم که نمیخوانم. آن عدهای که علاقهمند بودند سوسه بیایند و عیدشان بود اگر رابطه من با آقا خرای میشد منتظر بودند و رویا میبافتند که کاش آقا مثلا همین الان بگوید چند نفر از حراست بیاید و همینجا درازش کنند و کشانکشان ببرندش»
او با بیان این که «یکهو دیدم خادم آقا بالای سرم ایستاده است و میگوید میشود کبریتتان را بگیرم که گاز را روشن کنم؟ من فهمیدم قضیه چیست؟ گفتم بفرمایید، برای شما! گفت الان میآورم. گفتم ضرورتی ندارد. من یک فندک هم دارم. این بنده خدا مانده بود که حالا فندکم را چهطور از من بگیرد کهع\ حضرت آقا متفت شدند و گفتند چه خبر است آن جا؟ خادم جواب داد آمده بودم کبریتشان را بگیرم که گاز را روشن کنم. آقا گفتند یعنی در این خرابشده یک بسته کبریت نپیدا نمیشود؟ مگر نمیبینی حالش خراب است؟! بگذار در حال خودش باشد!
او صحبتهایش را اینطور تمام میکند:«البته که همین باعث میشد بعضی وقتها دیوانگیام شدت بگیرد... جلسه که تمام شد، شاعران برای دستبوسی بلند شدند. آقا آن زمان عصا دست میگرفت. عصا را تکان داد که آنها عقب بروند و به سمت من آمد و پرسید چه شده؟ گفتک آقا! آقای هاشمی این مملکت را به باد داده و فلان کرده و بخهمان کرده و در سیستانبلوچستان میدانتید چه خبر است؟.... آقا آن زمان تازه به رهبری رسیده بودند و یکی، دو باری مرا صدا کرده بودند برای دادن گزارش در مورد وضعیت ادبیات و شعر و ترانه و... گفتند خیلی خوب! جلسهمان با آقای هاشمی هر روزی که هست، همان روز بیا و هرچه میخواهی بگوی همان جا بگو... جماعتی که دیدند سوسهآمدن فایده ندارد تعبیر حضرت آقاد در نورد بنده که همیشه میگغتند «فاانی رفیق ماست» یعنی هر طور باشدحالش بد باشد یا هپش باشد و هر چه بکنپ با نکند، باز هم رفقیق ناستمیشه در مورد میگفت فلانی رفیق ماست و از بنده به عنوان رفیق یاد میکرد.»
۲۴۲۲۴۲










