امروز دلم سنگین شد. خبر رفتن مادر داریوش، روز را تلخ کرد. انگار تکهای از دل همه ما کم شد. وقتی مادری از این دنیا میرود، فقط یک نفر نیست که عزیزش را از دست میدهد. انگار جهان یکی از ستونهای مهربانی خود را از دست میدهد.
داریوش عزیز، تو فقط فرزند مادرت نبودی. سالها برایش مادری کردی، پدری کردی و همدم و تکیهگاهش بودی. در روزهای سخت و آسان کنارش ماندی و بیهیاهو، تمام وقت و جانت را صرف آرامش او کردی.
خیلیها از قاب تلویزیون و صفحههای مجازی «عمو پورنگ» را میشناختند، اما ما میدانستیم پشت آن لبخندها، پسری زندگی میکند که بزرگترین افتخارش، خدمت به مادرش بود.
تو سالها به ما یاد دادی احترام به خانواده فقط یک شعار نیست. با رفتارت نشان دادی قداست مادر و خانواده هنوز هم میتواند زیباترین درس زندگی باشد. تو تعریف عشق را فقط برای کودکان اجرا نکردی، بلکه آن را در زندگیات زندگی کردی.
روزی که من و تو و گرشا رضایی دور یک سفره، در خانه ما، دستپخت ننهنقلی را خوردیم، هیچوقت از خاطرم نمیرود. هنوز دستگیره قابلمهای که آن روز جا ماند، در خانه ماست. همیشه بهانهای داشتم که زنگ بزنم و بگویم: «این پیش من مانده، بفرستم یا خودت میآیی میگیری؟»
حالا همان دستگیره برایم به یادگار روزی تبدیل شده است که بوی مادر، بوی خانه و بوی رفاقت در یک قاب جمع شده بود.
داریوش، غمت سنگین است و راستش نمیدانم چه جملهای میتواند حتی ذرهای از این داغ را سبک کند. فقط این را میدانم که مادرت، به معنای واقعی کلمه، مادر بود و تو به زیباترین شکل ممکن، فرزندش بودی. فرزندی که سالها عاشقانه و مادرانه کنارش ماند.
روحش در آرامش و یادش تا همیشه زنده باد.










