خاطره یکی از غواصان کربلای ۴؛ راهی جز مرگ نداشتیم و متوجه زخم‌های سیم‌خاردار نشدیم

تابناک چهارشنبه 17 دی 1404 - 07:11
در این گیرودار، تیرباری روی ما کلید کرده بود و بهمان اجازه حرکت نمی‌داد. آقا مجید به آرپی‌جی‌زن گفت تیربار را خاموش کند. آرپی‌جی‌زن آماده شلیک شد، اما فشار آب تعادلش را برهم زد و اسلحه از دستش توی آب افتاد. راشاد به رسول فتحی، که اسلحه نارنجک‌انداز داشت، گفت تیربار را خاموش کند.

خاطره یکی از غواصان کربلای ۴؛ راهی جز مرگ نداشتیم و متوجه زخم‌های سیم‌خاردار نشدیم

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، سید جعفر حسینی ودیق یکی از غواصان عملیات‌های کربلای ۴ و ۵ است که این‌روزها تبدیل به یکی از راویان سال‌های دفاع مقدس شده و اصرار زیادی هم بر زنده‌نگه‌داشتن نام همقطارانش دارد.

او ازجمله غواصان گردان ولی‌عصر (عج) از لشکر ۳۱ عاشورا است که در کربلای ۴ ماموریت پیدا کردند به جزیره ام‌الرصاص عراق حمله کنند و مرور خاطره‌اش از حضور در عملیات کربلای ۴ در روزها و ایامی که در سالروز اجرای عملیات کربلای ۴ و سپس کربلای ۵ (۱۹ دی ۱۳۶۵ تا ۶ فروردین ۱۳۶۶) به سر می‌بریم، بی‌لطف نیست. 

پیش از این، خاطرات غواصان کربلای ۴ و ۵ را در قالب مطالب زیر مرور کرده‌ایم؛

* «غواصی که برای شرکت در حمله رشوه‌ داد/پدر و مادرم نگران نباشید!»

* «شهیدی که درد و رنجش را با آب اروند گفت/حسن سَسیز یارالاندی، سووا باتدی قانی آخدی!»

* «زمزمه پدری که دو پسرش در جنگ شهید شدند/الهی اکبر از تو اصغر از تو!»

در ادامه مشروح خاطره سیدجعفر حسینی ودیق را از شب کربلای ۴ می‌خوانیم؛

پشت مواضع عراقی‌ها در ام‌الرصاص رسیده بودیم. سنگرهای بتونی، منظم و به‌هم‌پیوسته عراقی‌ها کنار ساحل دیده می‌شد. این سنگرها با دیوارهایی به‌ هم وصل شده بودند. ما همچنان فین می‌زدیم تا جریان آب ما را با خود نبرد. دنبال روزنه‌ای بودیم تا خود را از اروند بیرون بکشیم و وارد جزیره شویم.

یک سرباز عراقی که لب آب ایستاده بود متوجه ستون ما شد و شروع کرد به تیراندازی. یکی از بچه‌ها با رگبارِ گلوله‌ای او را زد. با این اتفاق، محور نفوذی ما لو رفت. با شلیک چند منور همه‌جا مثل روز روشن شد. عراقی‌ها که منتظر ما بودند، شروع کردند به شلیک بی‌امان به‌ طرف ستون ما. موشک‌های آرپی‌جی، گلوله‌های خمپاره، رگبار مسلسل‌ها و... مثل نقل‌ونبات بر سر ما می‌بارید. دسته ما در تور صیادان عراقی گیر افتاده بود و امکان رهایی هم وجود نداشت. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. روبه‌روی ما پر بود از موانع مستحکم و بی‌شمار دشمن، سیم‌خاردارهایی که لابه‌لای آن‌ها در هر ردیف موانع هشت‌پَر، ده‌پَر و تله‌های انفجاری کار گذاشته شده بود. پشت سرمان هم جزیره بوارین عراق بود. داخل آب هم که نه سنگری داشتیم نه پناهگاهی؛ تنها پناه ما خدا بود و بس!

عراقی‌ها ما را از بالای سیل‌بند زیر آتش گرفته بودند و سر، صورت و سینه بچه‌ها را نشانه می‌رفتند. دسته داشت متلاشی می‌شد. بچه‌ها یکی‌یکی گلوله می‌خوردند. هر بار که گلوله‌های دوشکا و تیربار از چپ و راستم رد می‌شد، می‌گفتم حتماً گلولۀ بعدی نصیب من خواهد شد. هر آن داشتم مرگ را تجربه می‌کردم. آنجا شانس دیگری جز مرگ وجود نداشت!  زیر آن آتش پرحجم، امکان باز کردن معبر وجود نداشت. ناچار دنبال جایی می‌گشتیم که عرض موانع در آن قسمت کمتر باشد تا بتوانیم از روی آن‌ها رد شویم و به ساحل جزیره برسیم. دشمن به‌ دلیل حساسیت جزیرۀ ام‌الرصاص و بوارین، برای جلوگیری از نفوذ نیروهای ایرانی موانع بی‌شماری در ساحل ایجاد کرده بود؛ موانعی مثل خورشیدی هشت‌پَر، ده‌پَر، تله‌های انفجاری، بشکه‌های فوگاز، میدان‌های مین، سیم‌خاردارهای حلقوی چندلایه و... .

ما در تقلایِ پیدا کردن راهی برای عبور از موانع بودیم؛ نه سیم‌خارداری بریده شده بود، نه مینی خنثی شده بود و نه تله انفجاری‌ای از کار افتاده بود. مجید ارجمندی (جانشین فرمانده گردانمان) گفت هر طور شده باید خودمان را به بالای سل بند برسانیم. یکی از بچه‌ها به هر زحمتی بود از روی اولین مانع رد شد. من هم آمادۀ عبور از همان‌جا بودم که گلولۀ خمپاره در کنار سیم‌خاردارها منفجر شد و حسین محمدی مجروح شد. وقتی  عباس راشاد می‌خواست از روی سیم‌خاردارها رد شود، سیم تلۀ انفجاریِ مین والمری  به گلویش گیر کرد و کشیده شد. به لطف خدا، مین منفجر نشد؛ وگرنه من و خیلی از بچه‌ها آسیب می‌دیدیم.

در این گیرودار، تیرباری روی ما کلید کرده بود و بهمان اجازه حرکت نمی‌داد. آقا مجید به آرپی‌جی‌زن گفت تیربار را خاموش کند. آرپی‌جی‌زن آماده شلیک شد، اما فشار آب تعادلش را برهم زد و اسلحه از دستش توی آب افتاد. راشاد به رسول فتحی، که اسلحه نارنجک‌انداز داشت، گفت تیربار را خاموش کند. رسول در فرصتی مناسب شلیک کرد. سنگر تیربار منفجر شد. یکی از بچه‌ها هنگام رد شدن از موانع، تیر خورد و روی خورشیدی افتاد. زیر پای غواصی دیگر مین منفجر شد و او در میدان مین گیر افتاد. وقتی می‌خواستم از روی موانع رد شوم، یاد دوست صمیمی ام علیرضا کارگرمحمدی افتادم. برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم. او را دیدم که در آن قتلگاه خنده بر لب داشت. این آخرین تصویری بود که از او توی ذهنم قاب شد.

شدت درگیری به‌ حدی بود که هیچ‌یک از ما متوجه زخمی ‌شدن دست‌وپای خود در برخورد با سیم‌خاردارها و خورشیدی‌ها نمی‌شدیم. من و چند نفر دیگر به هر ترتیبی بود از روی موانع دشمن و گل‌ولای و لجن‌زار اطراف جزیره عبور کردیم و خودمان را به ساحل ام‌الرصاص رساندیم. حالا اسلحه‌به‌دست شده بودیم و می‌توانستیم با عراقی‌ها درگیر شویم؛ اما تیرباری از یک سنگر در نزدیکی ما زمین‌گیرمان کرده بود و اجازه سر جنباندن را به ما نمی‌داد. حسابی کفرمان را بالا آورده بود.

یکی از بچه‌ها که جلوتر از من بود بلند شد تا تیربار را خاموش کند، اما تیری به سینه‌اش خورد و بر زمین افتاد. سیدقاسم موسوی جلوتر از من روی زمین سینه‌خیز خوابیده بود. او هم بلند شد که تیربار را از کار بیندازد، اما تیربارچی او را هم زد. سید در کنار من به زمین افتاد. تیر به پایش خورده بود. دستی به صورتش کشیدم. مجید ارجمندی وقتی وضعیت را این‌طوری دید گفت: «بچه‌ها، با اشارۀ من، فوری بلند شید و با تکبیر خودتون رو از چند جهت به بالای سیل‌بند برسونید.»

خاطره یکی از غواصان کربلای ۴؛ راهی جز مرگ نداشتیم و متوجه زخم‌های سیم‌خاردار نشدیم

بعد از چند دقیقه که تیربارچی حرکتی از ما ندید، ساکت شد. با اشاره آقا مجید، من به همراه اکبر قربانیان و محمود موثقی از سمت راست سنگر و بقیه از سمت چپ سنگر، الله‌اکبرگویان، با ‌سرعت به‌ طرف سیل‌بند دویدیم.

تیربارچی تا آمد به خودش بجنبد، ما به بالای سیل‌بند رسیده بودیم. حالا نوبت پاک‌سازی سنگرِ تیربارچی بود. نارنجکی آماده کردم و همراه محمود موثقی با‌احتیاط به‌ طرف سنگر تیربار حرکت کردیم. وقتی کنار پنجرۀ سنگر رسیدیم، خواستم ضامن نارنجک را بکشم که نارنجکی از داخل سنگر به بیرون پرت شد و جلوی پای ما افتاد. فرصتی برای فرار نبود. سریع به‌ طرف دیوار سنگر مایل شدیم. نارنجک منفجر شد و چند ترکش به ما اصابت کرد. محمود زخمی ‌شد. زخم من خیلی کاری نبود. تعلل نکردم و فوری ضامن نارنجک را کشیدم و از پنجره توی سنگر انداختم. بعد از چند ثانیه، سنگر عراقی‌ها منفجر شد و تیربار و تیربارچی به همراه چند عراقی دیگر خاموش شدند.

بعد از خاموش کردن آن سنگر، دورِ فرمانده جمع شدیم. سروصورتش خونی شده بود. آقا مجید به بی‌سیمچی‌اش، مصطفی ولیّی، گفت که با فرمانده گردان تماس بگیرد و خبر شکستن خط دشمن و موقعیتمان را به او گزارش دهد. مصطفی خیلی تلاش کرد، اما بی‌سیم از کار افتاده بود. 

از جمع چهل‌نفری ستون ما فقط بیست و یک نفر موفق شده بودیم از آب خارج شویم. اکثراً هم زخم هایی بر تن داشتیم. بینی و شانه چپ من مجروح بود. آقا مجید فوری ما را سازمان‌دهی کرد تا بقیه سنگرهای خط اول و خط دوم عراقی‌ها را، که اکثراً سنگرهای اجتماعی بودند، هم‌زمان پاک‌سازی کنیم. او گفت حین پاک‌سازی هرچه در سنگرها دیدید که قابل آتش زدن باشد، بیرون بیاورید و روی سنگرها بریزید و آتش بزنید. او این دستور را داد تا هم باعث رعب و هراس و فریب دشمن شود و هم اینکه نشانه و علامتی برای نیروهای ساحل‌شکن باشد تا آن‌ها مطمئن شوند نقاطی که در آن آتش روشن است، پاک‌سازی شده و به‌‌راحتی بتوانند با قایق‌ها در آن نقاط پهلو بگیرند و نیروهای خود را در ساحل پیاده کنند...

منبع خبر "تابناک" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.