به گزارش خبرنگار سیاسی خبرگزاری تسنیم، محمدهادی زاهدی مدیرکل آمار، فناوری اطلاعات و امنیت فضای مجازی وزارت علوم و رئیس انجمن ملی هوش مصنوعی ایران در یادداشت اختصاصی برای تسنیم، از روزهای پس از شهادت رهبر انقلاب نوشت:
سلام آقا
نمیدانم از کجا آغاز کنم؛ از دلتنگیهایم بگویم یا از امید به آینده؟ از بغضهای در گلو مانده بگویم یا از عهدی که نسل ما با فردای ایران بسته است؟
سالها، هرگاه ماه رمضان از راه میرسید، دلهایمان زودتر از جسمهایمان راهی حسینیه امام میشد، نه برای آنکه با تو سخنی بگوییم، بلکه برای آنکه بار دیگر، امید را از زبان کسی بشنویم که آینده را با واژه «ما میتوانیم» معنا میکرد. این دیدارها، فقط یک برنامه رسمی نبود؛ مدرسهای بود که در آن، اعتماد تدریس میشد. شما به جوان ایرانی اعتماد داشتید؛ اعتمادی که از جنس تعارف نبود، از جنس باور بود.
در روزگاری که بسیاری، جوان را مسئله میدیدند، شما ما را راهحل میدانستید. هنگامی که از دانشگاه سخن میگفتید، دیوار و کلاس را نمیدیدید؛ آینده یک تمدن را میدیدید. وقتی از استاد سخن میگفتید، رسالت ساختن انسان را یادآور میشدید و هنگامی که نام دانشجو و جوان را بر زبان میآوردید، گویی از بزرگترین ذخایر این سرزمین سخن میگفتید.
برای ما، بزرگترین هدیهی شما، امید و انگیزه به آینده بود. امیدی که نه از سر خوشبینی، بلکه از روی شناخت ظرفیتهای این نسل برمیخاست. بارها میگفتید که آینده ایران را جوانان خواهند ساخت؛ و ما، هر بار که این جمله را میشنیدیم، احساس میکردیم مسئولیتی تازه بر دوشمان نهاده شده است؛ مسئولیتی شیرین، سنگین و مقدس. در آن روزهای دیدار، شاید بسیاری تنها سخنرانی را میدیدند؛ اما ما، گفتوگوی یک نسل با آیندهاش را میدیدیم.
امّا امسال، رمضان دیگری از راه رسید؛ رمضانی متفاوت از همهی رمضانهای گذشته. دیگر نه کارت دعوتی بود، نه حسینیهای، نه پدری مهربان که حرفهای تند ما را بشنود و با لبخند همیشگی و صبری دلنشین، با ما سخن گوید و با نگاه آرامشبخشش، التهاب دلها را به سکون و آرامش بدل کند.
اما امسال، سکوتی، سنگینتر از همیشه در فضای کشوردوست نشسته بود. گویی دیوارها نیز در جستوجوی صدایی هستند که سالها به آنها جان میبخشید. چه دشوار است پذیرفتن نبودن کسی که حضورش، تنها حضور یک انسان نبود؛ حضوری بود که اراده می ساخت، اعتماد میآفرید و آینده را ممکن نشان میداد.
اما مگر نه آنکه اندیشههای بزرگ، بیش از آنکه در قاب تصویرها بمانند، در جان انسانها ادامه پیدا میکنند؟
امروز، هرگاه چراغ آزمایشگاهی تا نیمهشب روشن میماند...
هرگاه پژوهشگری بیهیاهو برای حل مسئلهای از ایران تلاش میکند...
هرگاه استادی، جسارت اندیشیدن را به دانشجویانش میآموزد...
هرگاه جوانی، شرکتی دانشبنیان را از دل یک ایده متولد میکند...
هرگاه استاد و معلمی، پیشرفت این سرزمین را بر آسایش شخصی ترجیح میدهد...
گویی هنوز همان صدا در گوش زمان طنین میاندازد: «به جوان ایرانی اعتماد کنید»
آقا جان...
اگر در این دنیا، فرصت دیدار دیگری نباشد، راه همچنان باقی است.
اگر دیگر دستی برای اشاره به افقها و قله ها نباشد، اراده ها در جان ها جاری هستند.
اگر دیگر لبخندی نباشد که خستگی را از دلها ببرد، مسئولیت ساختن، همچنان بر دوش ما میماند.
ما فرزندان همین سرزمینیم، سرزمینی که بارها از دل سختیها برخاسته و دوباره ایستاده است.
عهد می بندیم که مرزهای دانش را برای عزت ایران درنوردیم.
پیمان می بندیم دانشگاه را به کانون حل مسائل کشور تبدیل کنیم.
و ایمان داریم که هیچ ملتی با تکیه بر استعدادهای خود، محکوم به عقبماندگی نخواهد بود.
ما می توانیم آینده را بهتر و پر فروغ تر بسازیم.
اگر در این دلنوشته، اشکی بر صورت جاری گشت، بگذار پایانش لبخند باشد؛ لبخند نسلی که تصمیم گرفته است اندوه را به انگیزه، دلتنگی را به حرکت، و خاطره را به مسئولیت تبدیل کند.
روزی خواهد رسید که ایران، در قلههای علم و فناوری بیش از پیش بدرخشد.
آن روز، هر موفقیت ملت ایران، هر دستاورد علمی، هر گرهی که از زندگی مردم گشوده شود، هر پرچمی که بر قلهای از دانش به اهتزاز درآید، گواه آن خواهد بود که امید، اگر در جان یک ملت ریشه بدواند، از هیچ طوفانی هراس ندارد.
و ما همچنان خواهیم ساخت، نه برای آنکه نامی از ما بماند؛ بلکه برای آنکه نام میهن، همان ایرانی باشد که نسلهای آینده، به آن افتخار کنند، همان ایران قوی که تو ما را به سمت آن شوق حرکت دادی.
انتهای پیام/