عصر ایران؛ بابک نبی - این روایت، دفاع از خطا نیست؛ شرح رابطهای است که طی دههها میان مردم و بانکهای ملی و صادرات شکل گرفته؛ رابطهای که با نقد آغاز میشود و با مطالبه برای بازسازی اعتماد ادامه پیدا میکند.
یادم هست که یک مشاور مالی با کروات آبی در یک برنامه تلویزیونی توضیح داد که بانک، قرارداد است، گفت رابطهای خدماتمحور است،گفت اگر جای بهتری پیدا کنی، میروی.آن مشاور هرگز حساب ملی و صادرات نداشت.
حساب بانک ملی و صادرات من از وقتی که خودم نمیدانستم پول چیست وجود داشته. پدرم دستم را گرفت و برد پشت آن پیشخوانهای بلند که بچهها از پشتشان فقط صدای مهر و دستههای اسکناس میشنیدند، دفترچهای به دستم دادند، رنگین و سنگین، انگار چیزی مقدس، گفتند این مال توست انگار که نه حساب، که هویت داری، یک شناسنامه مالی.
سالها گذشت بانکهای خصوصی آمدند با اپلیکیشنهای براق و تبلیغاتی که در آنها آدمهای جوان روی موتور مینشینند و وام میگیرند، خیلیها گفتند برو آنجا. دروغ نگویم رفتم ، سرکی هم کشیدم اما ریشههایم ماند در این بانکها، و این یک انتخاب دوست داشتنی بود.
یادم است سالها بعد، برای یک مأموریت کاری رفتم قلعهگنج در 400 کیلومتری مرکز استان، تابستان بود و خورشید انگار قرار نبود کسی را زنده برگرداند. در آن گرمای بیرحم، پاهایم خودشان بردند سمت اولین جایی که باد سرد داشت، شعبه بانک صادرات، پشت آن در شیشهای ایستادم و فهمیدم بانک صادرات،برای مردم قصه دیگری است.
گرمای قلعهگنج را نمیتوان نوشت، باید آن را زندگی کرد. باید از کوچههایی گذر کرد که زمین زیر پا میسوزد و دیوارها، چون آینهای کور، نور خورشید را بر چهره میکوبند. باید در میان نخلها ایستاد، جایی که حتی سایهها هم به گرما میبازند و هر جنبندهای، حتی مورچهها، خود را در خاک دفن میکنند.
خورشید، بیهیچ گذشتی، بر سر شهر ایستاده بود. انگار میخواست ریشهها را بسوزاند، پوستها را بشکافد و آبها را در دل زمین بخشکاند. مردم، خانهها را چون سنگری ترکخورده نگاه میداشتند و خود را در آن پنهان میکردند. اما حتی آجرها هم در این تابستان زهرآلود به هیچکس رحم نمیکردند.
در میان این خشونت تابستانی، بانک صادرات چون قلعهای دیگر بود؛ قلعهای از باد سرد، جایی که خورشید پشت شیشههایش عقب مینشست و گرما در آنجا زبانش بند میآمد. کولرهای بانک، حالا نفسهای مردم را تازه میکرد و جایی برای زیستن بود.
بانک، در میانه روزهای پنجاه درجه، به پناهگاهی تبدیل شده بود؛ جایی که زنها با چادرهای بلندشان، سبدهای سبزیشان را همراه میآوردند. کنار صندلیهای فلزی مینشستند، دستهایشان سبزیها را پاک میکرد و صدایشان آرامشی عجیب به فضا میبخشید.
«چقدر امروز گرم است.»
دیگری که کنار پنجره نشسته بود، با خندهای کوتاه جواب داد: «اینجا را خدا ساخته. اگر این کولر نبود، حالا همهمان مثل خرماها بر درختها خشک شده بودیم.»
در گوشهای، مردی با عبایی خاکگرفته روی صندلی نشسته بود. نگاهی به کارکنان بانک میکرد، نگاهی به صف مشتریان. انگار این سرما او را از خودش دور کرده بود، انگار که خودش را در آینهای سرد میدید و سعی داشت خودِ سوختهاش را بشناسد.
کودکانی کنار درِ ورودی، با صورتهایی خیس از عرق، در فضای خنک میدویدند. صدای خندههایشان به سقف میرسید. یکی از کودکان به دیگری گفت: «اینجا امنترین و خنکترین جای دنیاست. مامان میگوید این باد از بهشت آمده.»
ظهر شد، شعبه پر شده بود، حتی کسانی که هیچ کاری با بانک نداشتند آمده بودند. مردانی که در حاشیه مینشستند، خرماها را از سبدها بیرون میآوردند و درباره قیمت بازار صحبت میکردند. یکی گفت: «فردا خرما را ارزانتر بدهیم، مردم تابستان سختی دارند.» دیگری جواب داد: «چرا در این گرما اصلاً کسی خرما میخورد؟ همین باد کولر را بدهند، مردم زنده میمانند.»
یکی از زنان بلند شد. با نگاهی به سبد خالیاش، رو به کارمند بانک کرد و گفت: «خدا خیرتان بدهد. این باد جان میدهد برای سبزی پاک کردن.» کارمند لبخند کوتاهی زد و زیر لب گفت: «این باد جان میدهد برای زندگی.»
بانک صادرات، در قلب قلعهگنج، به چیزی بیشتر از یک ساختمان اداری تبدیل شده بود. به قصهای میان بادهای داغ، جایی که مردمان گرمای بیرحم را پشت شیشههایش جا میگذاشتند و خود را در خنکای آن زنده مییافتند. اینجا سرمایی از جنس امید میوزید.
تصویر بالا را داشتم توی ذهن، صبح شنبه، وقتی خبر آمد.
کارت نمیخواند، اپلیکیشن باز نمیشد، حمله سایبری، بازگردانی سیستم، آدمها پشت دستگاههای خاموش صف کشیدند با حسابهایی که انگار پشت شیشه بودند. قابل دیدن، دستنیافتنی.
فضای مجازی آتش گرفت، «بزنید بیرون!»، «دیگر اعتماد ندارد»، «برید آن یکی!»، «برید هر جایی جز اینجا.»
و من داشتم به آن زن فکر میکردم که سبد سبزیاش را گذاشته بود زیر صندلی فلزی بانک صادرات قلعهگنج و گفته بود این باد جان میدهد برای زندگی. به آن مرد با عبای خاکگرفته که در سرمای بانک خودِ سوختهاش را میشناخت. به آن کودک که گفته بود مامانش میگوید این باد از بهشت آمده.
این آدمها الان کجا بودند؟ آیا آنها هم داشتند توییت میزدند که بزنید بیرون؟
فکر نمیکنم.
بانک ملی و صادرات بزرگترین شبکه بانکی این کشورند. پشت هر شعبهشان در دورافتادهترین شهرها، پشت هر تراکنشی که ساعت سه بامداد انجام میشود، پشت هر حقوقی که اول ماه میآید، یک زیرساخت عظیم ایستاده که سالهاست این بار را حمل میکند. شعبه قلعهگنج در پنجاه درجه گرما تنها یک ساختمان اداری نیست؛ آن قلعه باد سرد در دل کویر است، جایی که بانک دیگر ابزار مالی نیست، پناهگاه است.
این را به آسانی نمیشود جای دیگری پیدا کرد.
وفاداری، ساده نیست. اشتباه است اگر فکر کنیم وفاداری یعنی چشم بستن، وفاداری یعنی با چشم باز ماندن، یعنی عصبانی شدن، شکایت کردن، فریاد زدن و باز نرفتن. حق داریم خشمگین باشیم، حق داریم بگوییم این قابل قبول نیست، این نباید تکرار شود، اینها را باید گفت رو بعد باید دید که آن طرف چه میکند.
شرکت خدمات انفورماتیک اعلام کرد تیمهای فنی از همان لحظه اول کار را شروع کردند. اعلام کرد اطلاعات مشتریان دست نخورده است. اعلام کرد صیانت از دارایی مردم در اولویت است. اینها حرف است، میدانم. اما حرف هم وزن دارد وقتی در بدترین لحظه گفته میشود.
حمله سایبری به زیرساخت بانکی یک کشور، اتفاق کوچکی نیست. اینجور حملات به سراغ سیستمهایی میروند که ارزش دارند. که مهماند. که اگر بیفتند، چیزی میلرزد. بانک ملی و صادرات لرزیدند، درست است. اما کسی که میلرزد لزوماً ضعیف نیست؛ کسی است که هدف بوده.
آن کارمند بانک صادرات در قلعهگنج، آن که زیر لب گفت این باد جان میدهد برای زندگی، احتمالاً نمیدانست که دارد چیزی درباره ماهیت این بانکها میگوید. بانکهایی که در جاهایی هستند که دیگران نیستند در گرمایی که دیگران تاب نمیآورند در لحظههایی که آدم به چیزی بیشتر از یک اپلیکیشن براق نیاز دارد.
من به بانک ملی و صادرات وفادارم، اما این وفاداری از روی اجبار یا عادت نیست از روی قصه است.
قصه اولین دفترچهای که پدرم دستم داد و گفت این مال توست، قصه اولین حسابی که باز کردم و احساس کردم برای اولین بار چیزی در این دنیا به اسم من است. قصه وامی که گرفتم تا مسیر زندگی مشترکم را با همسرم هموارتر کنم؛ وامی که کاغذبازیهایش را فراموش کردهام اما آن لحظهای که امضا زدم و دست همسرم را فشار دادم، هرگز از یادم نمیرود. این بانکها در مهمترین گرههای زندگیام حاضر بودند، آرام، بیسروصدا، بدون تبلیغ و موتور و رنگهای جیغ.
از قصههایم دست نمیکشم.
قصه یعنی زندگی و زندگی را نمیشود با یک اختلال سایبری پاک کرد، با یک توییت عصبانی حذف کرد، با یک اپلیکیشن براق جایگزین کرد. کسی که فقط دنبال سرویس میگردد، میرود. کسی که قصه دارد، میماند.
اما وفاداری قرارداد یکطرفه نیست، انتظار داریم زیرساختها محکمتر شوند، دفاع سایبری جدیتر گرفته شود. بعد از هر لرزشی، بنا محکمتر از قبل برگردد. آن قلعه باد سرد در دل کویر باید قلعه بماند، قصههای ما لایق سقفی محکمترند.ما ماندیم حالا نوبت آنهاست که ثابت کنند این ماندن معنا داشته.